تک پارتی: وقتی سرما خورده بود و...ادامه:
تک پارتی: وقتی سرما خورده بود و...ادامه:
سرشو انداخت پایین:"خب..."
_"داری تو تب میسوزی! بعد به من میگی حالت خوبه؟!"
پوزخند زدم:"هه..خدایا از دست تو!"
خواست حرفی بزنه که نذاشتم:"چرا این لباسا تنته؟ نکنه میخواستی بری کمپانی؟؟ اونم با این حالت؟ امکان نداره بزارم
! اصلا تو این گرما این چه لباساییه؟؟ بیا ببینم.."
دستشو گرفتم و بردم سمت اتاق..روی تخت نشست
در کمد دیواری رو باز کردم..یه لباس نازک تر انتخاب کردم و بهش دادم تا بپوشه:"بیا اینو بپوش"
لباسایی رو که پرت کردم تو دستش رو دید و با حالت گریه ی الکی گفت:"جنااااا من سردمه..اینا نازکه!"
_"داری تو تب میسوزی!"
اینو با صدای تقریبا بلند گفتم . از اتاق بیرون اومدم
سوییشرتمو در اوردم و آویزون کردم..به سمت آشپزخونه رفتم در کابینتارو باز میکردم تا اون چیزی که میخوامو پیدا کنم
.
.
.
روی تخت دراز کشیده بود و ساعدشو روی چشماش گذاشته بود(ایشالا درست نوشته باشم) پتو رو تا روی شکمش کشیده بود
دستمال سفیدی که از آشپزخونه برداشته بودم داخل ظرف اب بردم و خیسش کردم
_"واقعا که..حالت انقدر بد بود و بعد داشتی به من میگفتی حساسیته؟؟"
با صدای گرفتش اروم گفت:"نمیخواستم نگران شی عشقم"
پوزخندی زدم:"اینکه بیشتر از هشت ساعت جوابمو ندی ، نگرانم نمیکنه؟!داشتم سکته میکردم وقتی صداتو شنیدم! "
چیزی نگفت و نگاهم کرد..میتونستم بفهمم یه لبخند محوی روی لباش شکل گرفته
دستمال خیس رو روی پیشونیش گذاشتم..با دما سنج تبشو اندازه گرفتم
تبش زیاد بود ولی نه اونقدر زیاد..میترسیدم بدتر بشه..استرس گرفتم و نگرانیم چند برابر شد
_"میگم بهتر نیست بریم دکتر؟"
از جام بلند شدم..سرشو تکون داد:"نچ لازم نیست"
_"و..ولی اخه حالت ممکنه بدتر بشه! اگه خدایی نکرده چیزیت بشه..ا..اگه تبت بالا تر بره چی؟؟ اگه.."
دستمو گرفت و روی تخت نشست:"تو که اینجا باشی ، من حالم خوب میشه!"
لبخند بی جونی زد..احساس میکردم گونه هام سرخ شده:"خیلی خب.."
جونگ کوک:
وقتی میدیدم اونجوری نگرانمه قند تو دلم آب میشد!
لیوان دمنوشی که روی میز بغل تخت بود رو برداشت و با قاشق کوچیک داخل شروع به هم زدنش کرد
اروم خندیدم که نگاهم کرد و گفت:"یاااا من هنوز نبخشیدمت ها..ولی خب چیکار کنم؟ تو که مراقب خودت نیستی! من باید باشم"
حرفی نزدم...چند ثانیه بعد گفت:"گلوتم درد میکنه؟"
سرمو تکون دادم:"خیلی"
نفس عمیقی کشید:"ای خدا..از دست تو"
ادامه دارد..
والا به خدا قرار بود تکپارتی شه نمیدونم چرا چندپارتی شد🤣💔
سرشو انداخت پایین:"خب..."
_"داری تو تب میسوزی! بعد به من میگی حالت خوبه؟!"
پوزخند زدم:"هه..خدایا از دست تو!"
خواست حرفی بزنه که نذاشتم:"چرا این لباسا تنته؟ نکنه میخواستی بری کمپانی؟؟ اونم با این حالت؟ امکان نداره بزارم
! اصلا تو این گرما این چه لباساییه؟؟ بیا ببینم.."
دستشو گرفتم و بردم سمت اتاق..روی تخت نشست
در کمد دیواری رو باز کردم..یه لباس نازک تر انتخاب کردم و بهش دادم تا بپوشه:"بیا اینو بپوش"
لباسایی رو که پرت کردم تو دستش رو دید و با حالت گریه ی الکی گفت:"جنااااا من سردمه..اینا نازکه!"
_"داری تو تب میسوزی!"
اینو با صدای تقریبا بلند گفتم . از اتاق بیرون اومدم
سوییشرتمو در اوردم و آویزون کردم..به سمت آشپزخونه رفتم در کابینتارو باز میکردم تا اون چیزی که میخوامو پیدا کنم
.
.
.
روی تخت دراز کشیده بود و ساعدشو روی چشماش گذاشته بود(ایشالا درست نوشته باشم) پتو رو تا روی شکمش کشیده بود
دستمال سفیدی که از آشپزخونه برداشته بودم داخل ظرف اب بردم و خیسش کردم
_"واقعا که..حالت انقدر بد بود و بعد داشتی به من میگفتی حساسیته؟؟"
با صدای گرفتش اروم گفت:"نمیخواستم نگران شی عشقم"
پوزخندی زدم:"اینکه بیشتر از هشت ساعت جوابمو ندی ، نگرانم نمیکنه؟!داشتم سکته میکردم وقتی صداتو شنیدم! "
چیزی نگفت و نگاهم کرد..میتونستم بفهمم یه لبخند محوی روی لباش شکل گرفته
دستمال خیس رو روی پیشونیش گذاشتم..با دما سنج تبشو اندازه گرفتم
تبش زیاد بود ولی نه اونقدر زیاد..میترسیدم بدتر بشه..استرس گرفتم و نگرانیم چند برابر شد
_"میگم بهتر نیست بریم دکتر؟"
از جام بلند شدم..سرشو تکون داد:"نچ لازم نیست"
_"و..ولی اخه حالت ممکنه بدتر بشه! اگه خدایی نکرده چیزیت بشه..ا..اگه تبت بالا تر بره چی؟؟ اگه.."
دستمو گرفت و روی تخت نشست:"تو که اینجا باشی ، من حالم خوب میشه!"
لبخند بی جونی زد..احساس میکردم گونه هام سرخ شده:"خیلی خب.."
جونگ کوک:
وقتی میدیدم اونجوری نگرانمه قند تو دلم آب میشد!
لیوان دمنوشی که روی میز بغل تخت بود رو برداشت و با قاشق کوچیک داخل شروع به هم زدنش کرد
اروم خندیدم که نگاهم کرد و گفت:"یاااا من هنوز نبخشیدمت ها..ولی خب چیکار کنم؟ تو که مراقب خودت نیستی! من باید باشم"
حرفی نزدم...چند ثانیه بعد گفت:"گلوتم درد میکنه؟"
سرمو تکون دادم:"خیلی"
نفس عمیقی کشید:"ای خدا..از دست تو"
ادامه دارد..
والا به خدا قرار بود تکپارتی شه نمیدونم چرا چندپارتی شد🤣💔
- ۲.۸k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط