P
P23🍯
لارا«دست و پاهام خیلی درد میکرد اون نگهبانه خیلی بد پرتم کرد زمین بابا چطوری تونست منو بندازه بیرون اخه مگه گناه من چیه چرا منو انداخت بیرون هوف الان من چیکار کنم کجا برم آخه اینجا خیلی به قبر مامانم نزدیکه تقریبا یه ماهه که ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده راه افتادم له سمت اونجا و تقریبا بعد از ده دقیقه رسیدم بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود هوا خیلی سرد بود منم لباسام نازک داشتم از سرما به خودم میلرزیدم نشستم کنار قبر مامان و شروع کردم به حرف زدن باهاش
&مامانی جونم چلا رفتی و منو تنها گذاشتی مامانی دیگه بابا دوسم نداره مامان از وقتی تو رفتی همش دعوام میکنه و سرم داد میزنه همش کتکم میزنه امشبم این وقت شب منو از خونه پرت کرد بیرون مامانی جونم من خیلی میترسم مامانی من دیگه خیلی خسته شدم مامان میخوام بیام پیشت اگه بابا نمیخواد که من توی زندگیش باشم خوب منم خودمو میکشم اینطوری میتونم بیام پیشت مامان منتظرم میمونی مگه نه؟
مامان من دیگه باید برم اما قول میدم زودی میام پیشت
{گریه و بعد از بوسیدن قبرش بلند میشه و راه میفته به سمت روخونه هان که نزدیک به اونجاست}
خونه//
جیمین{خوابیده بودم که یه خواب عجیب دیدم، دیدم که میلا یه لباس خوشگل پوشیده و نشسته رو صندلی پیشم هی میخواد یه چیزی بهم بگه اما نمیتونه ولی مدام یه چیزی رو تکرار میکنه:«نزار دخترم بمیره،لارا،لارا» بعدسم جیغ میکشه و نا پدید میشه با دیدن اون خواب ناگهان از خواب پریدم و دنبال گوشیم گشتم ساعت سه نصفه شب بود این حرفت چی بودن که میلا بهم گفت چرا بعد از یه ماه اومده به خوابم و اینارو بهم میگه لارا که حالش خوبه چیزیش نیست حتما الان تو اتاقش خوابه اما بازم برم یه چکی بکنم خیالم راحت بشه بلند شدم از رو تخت و رفتم سمت اتاق لارا در باز کردم و با چیزی که دیدم یه لحظه قلبم وایساد لارا....لارا سر جاش نبود پس...پس کجاست با پرسیدن این سوال یه یهو تمام خاطرات دیشب اومد جلوی چشمم من....من...چه غلطی کردم من...مست بودم اونو....از خونم انداختم بیرون وای نه سریع سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتم به سمت پارکینگ ماشین رو روشن کردم و راه افتادم اخه من این وقت شب این دخترو از کجا پیدا کنم یا خدا لارا بابایی طاقت بیار دخترکم بابا داره میاد تنها جایی که تو ذهنم میومد قبر میلا بود پس روندم به سمت اونجا اما نبود هر چقدر گشتم اونجا نبود وایسا بینم لارا به جز اینجا یه جای دیگه رو هم بلده«رودخونه ی هان» نکنه...نکنه منظور میلا همین بوده وایی نه نه نه لارا تروخدا این فکر به سرت نزنه خون تو رگام یخ زد استرس و دلشوره امونم رو بریده بود نمیتونستم درست رانندگی کنم اما به زورم که شده روندم به سمت رودخونه و سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم بالای پل چشمامو اطراف چرخوندم که یه دختر کوچیک که خیلی شبیه لارا بود رو دیدم جلوتر که رفتم دیدم خودشه لب پل بود میخواست خودشو پرت کنه پایین دست و پاهاش زخمی بودن و لباس و موهاشم خیس جلوتر که رفتم تونستم صورتشم بیین غرق در اشک شده بود به خودم اومدم دیدم همینطور داره میره جلوتر که یهوی داد زدم:
-نههه لارا
&ب...بابا{تعجب}
آنچه در پارت بعد اتفاق میفتد:
&نه جلو نیا
-لارا تروخدا با من اینکارو نکن
&مامان بهت گفت؟؟؟
-خیلی دوست دارم:)
ادامه دارد...
لارا«دست و پاهام خیلی درد میکرد اون نگهبانه خیلی بد پرتم کرد زمین بابا چطوری تونست منو بندازه بیرون اخه مگه گناه من چیه چرا منو انداخت بیرون هوف الان من چیکار کنم کجا برم آخه اینجا خیلی به قبر مامانم نزدیکه تقریبا یه ماهه که ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده راه افتادم له سمت اونجا و تقریبا بعد از ده دقیقه رسیدم بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود هوا خیلی سرد بود منم لباسام نازک داشتم از سرما به خودم میلرزیدم نشستم کنار قبر مامان و شروع کردم به حرف زدن باهاش
&مامانی جونم چلا رفتی و منو تنها گذاشتی مامانی دیگه بابا دوسم نداره مامان از وقتی تو رفتی همش دعوام میکنه و سرم داد میزنه همش کتکم میزنه امشبم این وقت شب منو از خونه پرت کرد بیرون مامانی جونم من خیلی میترسم مامانی من دیگه خیلی خسته شدم مامان میخوام بیام پیشت اگه بابا نمیخواد که من توی زندگیش باشم خوب منم خودمو میکشم اینطوری میتونم بیام پیشت مامان منتظرم میمونی مگه نه؟
مامان من دیگه باید برم اما قول میدم زودی میام پیشت
{گریه و بعد از بوسیدن قبرش بلند میشه و راه میفته به سمت روخونه هان که نزدیک به اونجاست}
خونه//
جیمین{خوابیده بودم که یه خواب عجیب دیدم، دیدم که میلا یه لباس خوشگل پوشیده و نشسته رو صندلی پیشم هی میخواد یه چیزی بهم بگه اما نمیتونه ولی مدام یه چیزی رو تکرار میکنه:«نزار دخترم بمیره،لارا،لارا» بعدسم جیغ میکشه و نا پدید میشه با دیدن اون خواب ناگهان از خواب پریدم و دنبال گوشیم گشتم ساعت سه نصفه شب بود این حرفت چی بودن که میلا بهم گفت چرا بعد از یه ماه اومده به خوابم و اینارو بهم میگه لارا که حالش خوبه چیزیش نیست حتما الان تو اتاقش خوابه اما بازم برم یه چکی بکنم خیالم راحت بشه بلند شدم از رو تخت و رفتم سمت اتاق لارا در باز کردم و با چیزی که دیدم یه لحظه قلبم وایساد لارا....لارا سر جاش نبود پس...پس کجاست با پرسیدن این سوال یه یهو تمام خاطرات دیشب اومد جلوی چشمم من....من...چه غلطی کردم من...مست بودم اونو....از خونم انداختم بیرون وای نه سریع سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتم به سمت پارکینگ ماشین رو روشن کردم و راه افتادم اخه من این وقت شب این دخترو از کجا پیدا کنم یا خدا لارا بابایی طاقت بیار دخترکم بابا داره میاد تنها جایی که تو ذهنم میومد قبر میلا بود پس روندم به سمت اونجا اما نبود هر چقدر گشتم اونجا نبود وایسا بینم لارا به جز اینجا یه جای دیگه رو هم بلده«رودخونه ی هان» نکنه...نکنه منظور میلا همین بوده وایی نه نه نه لارا تروخدا این فکر به سرت نزنه خون تو رگام یخ زد استرس و دلشوره امونم رو بریده بود نمیتونستم درست رانندگی کنم اما به زورم که شده روندم به سمت رودخونه و سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم بالای پل چشمامو اطراف چرخوندم که یه دختر کوچیک که خیلی شبیه لارا بود رو دیدم جلوتر که رفتم دیدم خودشه لب پل بود میخواست خودشو پرت کنه پایین دست و پاهاش زخمی بودن و لباس و موهاشم خیس جلوتر که رفتم تونستم صورتشم بیین غرق در اشک شده بود به خودم اومدم دیدم همینطور داره میره جلوتر که یهوی داد زدم:
-نههه لارا
&ب...بابا{تعجب}
آنچه در پارت بعد اتفاق میفتد:
&نه جلو نیا
-لارا تروخدا با من اینکارو نکن
&مامان بهت گفت؟؟؟
-خیلی دوست دارم:)
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط