P
P2۲🍯
your beautiful writer🎀: چند هفته گذشت و حال لارا روز به روز بهتر شد و جیمین با بهتر شدن حال لارا روز به روز باهاش سردتر شد در حدی که کلا باهاش حرف نمیزد یا اگرم میزد همش دعواش میکرد و سرش داد میزد حتی چند بارم روش دست بلند کرده بود؛اخ دخترک بیچاره با رفتن مادرش پدر مهربونشم از دست داد و الان دیگه تو این دنیا هیچ کسی براش نمونده بود لارا دیگه نمیخندید دیگه مثل قبل میل و اشتهایی به غذا خوردن نداشت و در روز فقط در حد چند کلمه حرف میزد یا حتی اونارو هم نمیگفت کلا تبدیل شده بود به یه روح متحرک که اعمال انسان زنده رو داشت اما از درون با اون فردی که زیر مشت ها خاک خفته فرقی نمیکرد با رقتن مادرش و سرد شدن پدرش باهاش انگاری که روح اونم از تنش پر کشیده بود حالش اصلا خوب نبود روز و شبش با گریه میگذشت دیگه اون ادم سابف نبود اون خنده ها ،اون شیرین زبونی ها دیگه اثری از هیچ کدومشون داخل وجود اون نمونده بود از ته قلبش میخواست یا یه معجزهٔ رخ بده یا اینکه این دنیا رو ترک کنه هیچ چیزی غم انگیز تر از ارزوی مرگ اونم درست یک روز قبل از تولدت نیست اره درسته فردا تولد شیش سالگی لارا کوچولو بود اما دیگه مامانش نبود که براش کیک بگیره و خونه رو تزیین کنه یا حتی پدرش اون عشق و علاقه ی قبلا رو بهش نداشت تا براس هدیای گرون و زیبا بگیره دخترک از همه جا رونده شده بود دیگه کسی نمونده بود براش
لارا امید وار بود پدرش حداقل امشب باهاش رفتار خوبی داشته باشه چون شب تولدش بود فقط ازش یه لبخند و یه تبریک ساده توقع داشت اما نمیدونست چه چیزی در انتظارشه تا ساعت یک شب منتظر جیمین مونده بود دیگه کم کم داشت نا امید میشد که صدای چرخیدن کلید رو شنید و بدو بدو رفت سمت در انتظار داشت جیمین بهش لبخند بزنه و تولدظو تبریک بگه اما...
&سلام بابا
-باز چیه چرا کپه ی مرگتو نزاشتی{مست و بلند}
&ب....بابا تلوخدا داد نزن {ترسیده}
-گمشو تو اتاقت{عربده}
&{بغض و گریه} بابایی.....چرا.....ب....با....من.....ای....طوری....میکنید.....م....مگه....من.....چیکال....کل...دم.....بابا....فل...دا.....تولد....منه....چل...ا....اینطوری....میکنی.....مگه...م...من....مامانی.....رو....کشتم....که......ه...همش.....سل....من.....داد......میزنید{نقطه ها به معنی گریه شدیده و حرفاش بچگونست}
-دهنتو ببند دختره ی عوضی{سیلی محکمی به صورت ظریف و ترسیدش میزنه}
&بابا{بهت زده و ترسیده بهش زل میزنه}
-از خونه ی من گمشو بیرون همین حالا{عربده و از رو پله ها تا دم در خونه میکشونتش رو پله پله ها و پرتش میکنه جلوی در}
&ب..بابا
-گمشوو{به سمت در اشاره میکنه}
&تلوخدا بابا علط کلدم ببخشی دیگه این چیزارو نمیگم تلوخدا{جلوی پاشاه زانو میزنه و بهش التماس میکنه}
-همین که گفتم گمشو از خونه ی من{دستاشو میگیره و خیلی وحشیانه از خونه میندازتش بیرون که محکم میخوره به زمین خیس و لیز}
&اخ
-{در و میبنده و میره تو}
&بابا جونم تولوخدا باز کن من خیلی میترسم{ترسیده و به در میکوبه}
-{به نگهبانای بیرون پیام میده که بندازنش بیرون و نزارن بیاد نزدیک خونه}
∆شرمنده کوچولو اما باید بری
&نه من...من کجا برم
∆ببخشید اما ما مجبوریم{اشاره میکنه به اون یکی نگهبان و اونم بلندش میکنه و میبره چند کوچه پایین تر پرتش میکنه رو زمین و میره}
ادامه دارد...
your beautiful writer🎀: چند هفته گذشت و حال لارا روز به روز بهتر شد و جیمین با بهتر شدن حال لارا روز به روز باهاش سردتر شد در حدی که کلا باهاش حرف نمیزد یا اگرم میزد همش دعواش میکرد و سرش داد میزد حتی چند بارم روش دست بلند کرده بود؛اخ دخترک بیچاره با رفتن مادرش پدر مهربونشم از دست داد و الان دیگه تو این دنیا هیچ کسی براش نمونده بود لارا دیگه نمیخندید دیگه مثل قبل میل و اشتهایی به غذا خوردن نداشت و در روز فقط در حد چند کلمه حرف میزد یا حتی اونارو هم نمیگفت کلا تبدیل شده بود به یه روح متحرک که اعمال انسان زنده رو داشت اما از درون با اون فردی که زیر مشت ها خاک خفته فرقی نمیکرد با رقتن مادرش و سرد شدن پدرش باهاش انگاری که روح اونم از تنش پر کشیده بود حالش اصلا خوب نبود روز و شبش با گریه میگذشت دیگه اون ادم سابف نبود اون خنده ها ،اون شیرین زبونی ها دیگه اثری از هیچ کدومشون داخل وجود اون نمونده بود از ته قلبش میخواست یا یه معجزهٔ رخ بده یا اینکه این دنیا رو ترک کنه هیچ چیزی غم انگیز تر از ارزوی مرگ اونم درست یک روز قبل از تولدت نیست اره درسته فردا تولد شیش سالگی لارا کوچولو بود اما دیگه مامانش نبود که براش کیک بگیره و خونه رو تزیین کنه یا حتی پدرش اون عشق و علاقه ی قبلا رو بهش نداشت تا براس هدیای گرون و زیبا بگیره دخترک از همه جا رونده شده بود دیگه کسی نمونده بود براش
لارا امید وار بود پدرش حداقل امشب باهاش رفتار خوبی داشته باشه چون شب تولدش بود فقط ازش یه لبخند و یه تبریک ساده توقع داشت اما نمیدونست چه چیزی در انتظارشه تا ساعت یک شب منتظر جیمین مونده بود دیگه کم کم داشت نا امید میشد که صدای چرخیدن کلید رو شنید و بدو بدو رفت سمت در انتظار داشت جیمین بهش لبخند بزنه و تولدظو تبریک بگه اما...
&سلام بابا
-باز چیه چرا کپه ی مرگتو نزاشتی{مست و بلند}
&ب....بابا تلوخدا داد نزن {ترسیده}
-گمشو تو اتاقت{عربده}
&{بغض و گریه} بابایی.....چرا.....ب....با....من.....ای....طوری....میکنید.....م....مگه....من.....چیکال....کل...دم.....بابا....فل...دا.....تولد....منه....چل...ا....اینطوری....میکنی.....مگه...م...من....مامانی.....رو....کشتم....که......ه...همش.....سل....من.....داد......میزنید{نقطه ها به معنی گریه شدیده و حرفاش بچگونست}
-دهنتو ببند دختره ی عوضی{سیلی محکمی به صورت ظریف و ترسیدش میزنه}
&بابا{بهت زده و ترسیده بهش زل میزنه}
-از خونه ی من گمشو بیرون همین حالا{عربده و از رو پله ها تا دم در خونه میکشونتش رو پله پله ها و پرتش میکنه جلوی در}
&ب..بابا
-گمشوو{به سمت در اشاره میکنه}
&تلوخدا بابا علط کلدم ببخشی دیگه این چیزارو نمیگم تلوخدا{جلوی پاشاه زانو میزنه و بهش التماس میکنه}
-همین که گفتم گمشو از خونه ی من{دستاشو میگیره و خیلی وحشیانه از خونه میندازتش بیرون که محکم میخوره به زمین خیس و لیز}
&اخ
-{در و میبنده و میره تو}
&بابا جونم تولوخدا باز کن من خیلی میترسم{ترسیده و به در میکوبه}
-{به نگهبانای بیرون پیام میده که بندازنش بیرون و نزارن بیاد نزدیک خونه}
∆شرمنده کوچولو اما باید بری
&نه من...من کجا برم
∆ببخشید اما ما مجبوریم{اشاره میکنه به اون یکی نگهبان و اونم بلندش میکنه و میبره چند کوچه پایین تر پرتش میکنه رو زمین و میره}
ادامه دارد...
- ۱۱.۵k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط