تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۰۲
تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۰۲
جیمین وارده سالن شد اونجی همراه جانگ هی و مادرش رویه مبل نشسته بود جیمین به سمته مبل رفت اونجی با دیدن جیمین سریع بلند شد اومد سمتش
اونجی : دینا کجا بود
جانگ هی از از رویه مبل بلند شد و اومد سمتشون
جانگ هی : معلومه که یتیم
با سیلی که اونجی بهش زد حرف اش قطع شد جانگ هی دست اش را گذاشت رویه گونه اش
جانگ هی : خواهر بخاطر اون
اونجی : خفشو حنا به کلمه دیگه ای هم نگو تو چطور میتونی با یه بچه همچین کاری بکنی
جیمین : از این به بعد من فقط یه خواهر دارم اونم اونجیه
پدر جیمین از اتاق کارش آمد بیرون و با عصبانیت گفت
پ/ج: چه وضعیه شما مگه بچه هستید دیگه نبینم بحثی بکند
جیمین نگاهی به دینا کرد که خوابش برده بدون هیچ حرفی به اتاق دینا رفت رویه تخت گذاشت اش و پتو را روش کشید
جیمین : دیگه نمیزارم اذیتت کنن دخترم و چراغ خواب رو روشن کرد و چراغ دیگه ای رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد سمته بالکن رفت و همانجا ایستاد به فکره این بود که چطور ات رو ببینه اما هیچ فکری به ذهنش نمیرسید تا اینکه اونجی آمد تو بالکن
اونجی : هیونگ چرا آنقدر تو خودتی
جیمین فکری به ذهنش رسید سریع رویه اونجی کرد
جیمین : به کمکت احتیاج دارم
اونجی : هر کمکی از دستم بر بیاد میکنم
جیمین با اینکه از یونگی بدش می اومد اما اونجی و یونگی قرار بود ازدواج کنن پس دیدن همدیگه به فایده خودشون بود
جیمین : میخوام برم ات رو ببینم اما یونگی اونجاست و اجازه نمیده ازت میخوام بری دیدنه ات بعدش کاری بکنی که یونگی از اونجا بره چه میدونم برید جای دیگه ای و این زمان من میرم پیشه ات
اونجی : نمیدونم هیونگ از پسش برمیام
جیمین : آره میتونی تو قراره با اون ازدواج کنی مگه تو عاشقش نیستی
اونجی : آره هنوز هم عاشقش هستم اما یکم استرس دارم
جیمین : نیازی به استرس نیست تو خواهر من از پس همه چی بر میای
اونجی که خودش دلش میخوای یونگی رو ببینه پس قبول کرد تا بره
اونجی : صبر کن برم آماده شم
جیمین : آماده شدن نمیخواد آماده ای
اونجی : هیونگ ده دقیقه زود میام
جیمین : فقط ده دقیقه
اونجی : باشه باشه
اونجی با عجله به اتاق اش رفت بعد از برداشتن لباس صورتی قشنگی پوشیدش و آرایش خیلی کمی هم کرد موهاشو بست و خیلی سریع کیف اش را برداشت و از اتاق خارج شد وارده سالن شد
اسلاید ۲ لباس اونجی
اسلاید ۳ آرایش اونجی
جیمین رو دید که منتظر ایستاده
جیمین : چه عجب گفتی که فقط ده دقیقه نیم ساعت شد
اونجی : بریم دیگه
جیمین و اونجی از سالن بیرون رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن در طی راه جیمین چشم اش افتاد به شیرینی فروشی یاده اون روز افتاد که با آن و دینا اومده بودن همین شیرینی فروشی ماشین رو جلوی همان شیرینی فروشی نگهداشت
اونجی : چی شد چرا ایستادی
جیمین : برای عیادت مریض که نباید دسته خالی رفت
از ماشین پیاده شد اونجی هم پیاده شد وارده شیرینی فروشی شدن جیمین بعد از انتخاب کردن شیرینی وانیلی
فروشنده شیرینی رو تو پاکت خیلی زیبایی بست و داد دسته جیمین
اونجی : از کجا میدونی اون وانیلی دوست داره
جیمین : بریم دیر شده ببین بخاطر آماده شدنت چقدر دیرمون شد ..
جیمین وارده سالن شد اونجی همراه جانگ هی و مادرش رویه مبل نشسته بود جیمین به سمته مبل رفت اونجی با دیدن جیمین سریع بلند شد اومد سمتش
اونجی : دینا کجا بود
جانگ هی از از رویه مبل بلند شد و اومد سمتشون
جانگ هی : معلومه که یتیم
با سیلی که اونجی بهش زد حرف اش قطع شد جانگ هی دست اش را گذاشت رویه گونه اش
جانگ هی : خواهر بخاطر اون
اونجی : خفشو حنا به کلمه دیگه ای هم نگو تو چطور میتونی با یه بچه همچین کاری بکنی
جیمین : از این به بعد من فقط یه خواهر دارم اونم اونجیه
پدر جیمین از اتاق کارش آمد بیرون و با عصبانیت گفت
پ/ج: چه وضعیه شما مگه بچه هستید دیگه نبینم بحثی بکند
جیمین نگاهی به دینا کرد که خوابش برده بدون هیچ حرفی به اتاق دینا رفت رویه تخت گذاشت اش و پتو را روش کشید
جیمین : دیگه نمیزارم اذیتت کنن دخترم و چراغ خواب رو روشن کرد و چراغ دیگه ای رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد سمته بالکن رفت و همانجا ایستاد به فکره این بود که چطور ات رو ببینه اما هیچ فکری به ذهنش نمیرسید تا اینکه اونجی آمد تو بالکن
اونجی : هیونگ چرا آنقدر تو خودتی
جیمین فکری به ذهنش رسید سریع رویه اونجی کرد
جیمین : به کمکت احتیاج دارم
اونجی : هر کمکی از دستم بر بیاد میکنم
جیمین با اینکه از یونگی بدش می اومد اما اونجی و یونگی قرار بود ازدواج کنن پس دیدن همدیگه به فایده خودشون بود
جیمین : میخوام برم ات رو ببینم اما یونگی اونجاست و اجازه نمیده ازت میخوام بری دیدنه ات بعدش کاری بکنی که یونگی از اونجا بره چه میدونم برید جای دیگه ای و این زمان من میرم پیشه ات
اونجی : نمیدونم هیونگ از پسش برمیام
جیمین : آره میتونی تو قراره با اون ازدواج کنی مگه تو عاشقش نیستی
اونجی : آره هنوز هم عاشقش هستم اما یکم استرس دارم
جیمین : نیازی به استرس نیست تو خواهر من از پس همه چی بر میای
اونجی که خودش دلش میخوای یونگی رو ببینه پس قبول کرد تا بره
اونجی : صبر کن برم آماده شم
جیمین : آماده شدن نمیخواد آماده ای
اونجی : هیونگ ده دقیقه زود میام
جیمین : فقط ده دقیقه
اونجی : باشه باشه
اونجی با عجله به اتاق اش رفت بعد از برداشتن لباس صورتی قشنگی پوشیدش و آرایش خیلی کمی هم کرد موهاشو بست و خیلی سریع کیف اش را برداشت و از اتاق خارج شد وارده سالن شد
اسلاید ۲ لباس اونجی
اسلاید ۳ آرایش اونجی
جیمین رو دید که منتظر ایستاده
جیمین : چه عجب گفتی که فقط ده دقیقه نیم ساعت شد
اونجی : بریم دیگه
جیمین و اونجی از سالن بیرون رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن در طی راه جیمین چشم اش افتاد به شیرینی فروشی یاده اون روز افتاد که با آن و دینا اومده بودن همین شیرینی فروشی ماشین رو جلوی همان شیرینی فروشی نگهداشت
اونجی : چی شد چرا ایستادی
جیمین : برای عیادت مریض که نباید دسته خالی رفت
از ماشین پیاده شد اونجی هم پیاده شد وارده شیرینی فروشی شدن جیمین بعد از انتخاب کردن شیرینی وانیلی
فروشنده شیرینی رو تو پاکت خیلی زیبایی بست و داد دسته جیمین
اونجی : از کجا میدونی اون وانیلی دوست داره
جیمین : بریم دیر شده ببین بخاطر آماده شدنت چقدر دیرمون شد ..
- ۱۹.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط