{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقاص عشق / فصل ۲ / part 100

تقاص عشق / فصل ۲ / part 100


جیمین صبح زود به شرکت رفته بود دینا یونیفرم پوشیده بود و کوله پشتی رو برداشته بود تویه سالن ایستاده بود و منتظر راننده بود تا ببرتش مهدکودک جانگ هی آمد سمت اش
جانگ هی: هی بیا بریم
دینا :‌ املوز تو منو می بلی
جانگ هی: آره قراره جای بری که ازش اومدی
دینا : چی من که از مهدکودک نیومدم
جانگ هی: حرفه اضافه ای نزن بیا بریم
جانگ هی از سالن بیرون رفت دینا هم به دنبالش رفت سوار ماشین شدن و حرکت کردن تا وقتی که به یتیم خانه می رسیدن دینا همش حرف میزد همینکه رسیدن به یتیم خانه جانگ هی از ماشین پیاده شد و دینا رو هم پیاده کرد دینا نگاهی به دور وبر اش کرد
دینا : چلا اومدیم اینجا
جانگ هی : بخاطر اینکه دیگه باید اینجا بمونی خونه تو اینجا ست
دینا چشم هایش پر از اشک شدن و کم کم لب پایین اش بالا بالا میشد و به گریه شد جانگ هی قدمی برداشت و سوار ماشین شد
دینا : منو هم ببل نمی‌خوام اینجا بمونم عمه
جانگ هی بدون نگاه کردن به اشک های آن دختره کوچیک ماشین را روشن کرد و حرکت کرد دینا به دنبال ماشین دوید و گریه میکرد ماشین جانگ هی از آنجا رفت دینا پاش پیچ خورد و افتاد رویه زمین از پاش خون می اومد ولی دینا همش گریه میکرد نگهبان های یتیم خانه به سمتش آمدن و از رویه زمین بلند اش کردن دینا همش گریه میکرد به دردش نبود که پاش زخمی شده فقط می‌گفت بابایی نگهبان ها دینا دوباره به یتیم خانه بردن ..

ات به تاجه تخت تکیه داد بود و چشم هایش رو بسته از پنجره اتاق بیمارستان که باز بود نسیم خنکی به صورت اش میخورد سکوتی در آن اتاق بود طوفانی در دلش بود دلی که توسطه کسی که درست شده بود نابود شد
با باز شدن در ات چشم هایش رو باز کرد پرستار وارده اتاق شد بعد از زدن آمپول به سرم اش از آنجا رفت یونگی وارده اتاق شد و سمته ات آمد رویه صندلی کناره تخت نشست
یونگی : صبحانتو که خوردی نه
ات سرش رو به معنای آره تکون داد و دوباره نگاهش رو به پنجره اتاق داد یونگی که از این حال خواهرش به شدت ناراحت بود نمی‌دونست چیکار کنه که حالش خوب بشه
یونگی : اگه تو خودت رو اینجوری ناراحت کنی اون کوچولو هم ناراحت میشه
ات با شنیدن این جملات اشکی از گوشه چشم اش چکید رویه گونه هایش اشک هایش را پاک کرد و با صدای آرامی گفت
ات : من با این بچه چیکار کنم
یونگی دست خواهرش را گرفت و با ناراحتی گفت
یونگی : چرا خودتو برای این چیزا ناراحت میکنی خوب معلومه که پیش ما بزرگ میشه
ات چیزی نگفت و دوباره به تاجه تخت تکیه داد ...
دیدگاه ها (۰)

تقاص عشق /فصل ۲ / part ۱۰۱هوا تاریک شده بود جیمین به عمارت ب...

تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۰۲جیمین وارده سالن شد اونجی همراه جان...

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۹۹جیمین وارده سالن شد مادر و پدرش را...

فصل ۲ / تقاص عشق / part ۹۸جیمین نفسه کلافه اش کشید و قبل از ...

#چرا-من PART-2جانگ :باید بری من برای شرکتم هرکاری میکنم(بادا...

دختر کوچولوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط