فیک: چرا تو؟
پارت سیـ و چهار☆
<میره پروندشو به مدیر پس میده و میره تو کلاس>
معلم: یه خبر خوب دارم واسه همتون فردا قراره بریم به یه مکان کوهستانی و 2 روزم اونجا میمونیم و این اردو برای اینه که خستگی امتحانات از سرتون بره درضمن رضایت نامه هاتون رو بیارید و کسی غیبت نکنه ، اوه راستی قراره با کلاس بغلی که کلاس 11مه بریم درواقع اونا یه جوری مواظب شمان و یادتون باشه حتما بهشون احترام بزارید کلاس تمومه میتونید برید خونه
<همهمه و خوشحالی بچه ها کلی سَر و صدا راه انداخته بود>
[عیباباح حالا چرا اون کلاس.... اخه واییی خدا دیه رد دادم]
یکی از بچه ها: راستی یونا تو با سوهو تو رابطه ای؟
یونا: نه چطور*خنده از روی ترس*
یکی از بچه ها: اخه اونروز شما دوتارو باهم دیدم
یکی از بچه ها: اها..... اونروز.... اومم اتفاقی همو دیدیم*لبخند*
یکی از بچه ها: فک کنم باهم دوست شده باشین حالا که اینطوره میتونی بهش بگی که تو اردو هوای مارو هم داشته باشه؟
یونا: چیمیگین شما خودتون بهش بگین من باهاش حرفی ندارم
نماینده کلاس: همه ما میدونیم که اون با تو خیلی خوبه و فقط تو جرعت داری بهش نزدیک بشی اخه خیلی سگیه اخلاقش
یونا: بچه ها اون... چیزه... فک کنم باید برم دستشویی
<یونا از کلاس میاد بیرون>
نماینده کلاس: حدس میزنم یه خبرایی هس حالا از من گفتن...
•صدا•↪یوناااا یونااا
<یونا روشو برمیگردونه>
هیون: مگه نرفته بودی؟
یونا: خب... پشیمون شدم
هیون: حقیقتش خوشحالم اینو میشنوم.... اوممم کلاس چندمی؟
یونا: نهم (الف)
هیون: آها....پس...پ همسنیم من نهم (ب)
یونا:واقعا! بهت نمیخوره... اوه البته که به خودمم نمیخوره
هیون:*لبخند* راستی مگه نمیری خونه؟
یونا: چرا میرم... الان کار داشتم اوه ببخشید باید برم
[چقد فوضوله.... ایششش از همه مهمتر احساس میکنم داره دروغ میگه]
<یونا لِئو رو میبینه و میدوعه سمتش>
لِئو: از همون دور دورا بگو چیکارم داری؟ بهم نزدیک نشو
<یونا تو چندقدمی اونجا وایمیسته>
یونا: ببخشید*خجالتی*
لِئو: چیمیگی من صدا تو نمیشنوم؟*با صدای بلند*
یونا: ببخشید.... نباید قضاوتت میکردم
و... ولی توهم نباید راجب مامانم بد میگفتی میدونی کـ.... *با صدای بلند*
لِئو:خواهش میکنم.... من باید برم جایی کار دارم خدافظ
یونا: ولیـ.....<لِئو رفت> مـ... من... عذرخواهی کردم
مرسییی که اینقد حمایتممم میکنین و بهم انرژی میدین🥺💗
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.