دلم و به کی دادم
دلم و به کی دادم:((((🎭
شب با صدای زوزه گرگی که گوش نواز بود به پنجره خیره شده بودم قهوهی تلخی که تو دستم بود اون کاموایی که رو بدن برهنه ام بود و اون هوای سردی که تو اتاق بود لذت عجیبی داشتم گونه هام نا خود آگاه خیس میشد تصمیم گرفتم برم آهنگ بزارم پس به سمت گوشی قدم برداشتم آروم آروم رفتم سمت عسلی بغل تختم و آهنگ و پلی کردم هیچ وقت اون روز رو با معشوقهام یادم نمیره یعنی دلم و به کی دادم که آنقدر وابستهاش شدم شیش ماهه که خبری ازش نیست و این منو نگران میکنه کاش حداقل از دور ببینمش و خیالم راحتشه امیدوارم اونم مث من دلتنگ باشه هعییی حوصله ام سر رفته تصمیم گرفتم برم فیلم ببینم نشستم رو کاناپه و فیلم نکاه میکردم که صدای کلید تو در و شنیدم ترسیدم دیدمک وایییییییی کیه این واقعیت ندارد دستام سست شده بود که یهو به خودم آمدم پریدم بغلش اون جونگ کوک من بود اون بعداز شیش ماه بر کشته بودم پیشم همین جور که تو بغلش بودم
کوک:سلام عروسکم دلم برات تنگ شده بود
آت:کوکو دلم برات لک زده بود
کوک:من دلم برای عطر موهات و عطر تنت تنک شده بود(همینجوری که اینارو میگفت موهاتو نوازش میکرد سرش تو موهات بود نفس میکشید)
آت:کوکیم باورم نمیشه برگشتی
کوک:بیبی رفع دلتنگی نکنیم؟!
آت:کوکیم من...
با گذاشتن انگشت اشارش رو لبات ساکت شدی که زمزمه کرد
کوک:فقط خودتو امشب در دسترس من قرار بده که بدجور خمارتم....خماری بهت نگاه میکرد
با گذاشتن لباش رو لبات چشمات کرد شد که بعداز چند ثانیه از جدا شد
کوک:نمیخوایی همراهی کنی...خمار
که اینبار خودت این بوسه رو شروع کردی که بلندت کرد پاهات و دور کمرش حلقه کرد همونجوری بردت تو اتاقتون همینجوری میبوسیدمت دیوانه وار همراهیش میکردی که همینجوری که میبوسیدمت کتشو از تنش درمیاوردی کروات لباسش و باز میکردی که رسیدی به پیرنش آروم آروم دکمه های لباسش و باز کردی پیراهنش و از تنش درآوردی که رسید به گردنت و مک های عمیق میزد که ناله های آرومی از بین لبات خارج میشد دوباره حملهور شد به سمت لبات با اشتها مک میزد که ناله هات تو دهنش خفه میشد بعداز چند مین ازت جدا شد
کوک:بیبی امشب رویایی کنیم؟؟
آت:کوک نیازت دارم...خمار
کوک:با کمالمیل بیبی گرلم
شروع کرد به دراوردن لباسات توهم کمربند شلوارشو باز میکردی خلاصه
(این اسمات هرکس خواست تو کامنت بگه براش بفرستم)
یه شب تا صبح باهم گذروندین که همون جوری بدون لباس تو بغل هم خوابتون برده بود که تو صبح با دل درد عجیبی از خواب بیدار شدی چشمات و باز کردی که با قیافهی کیوت شوهرت برخوردی ساعت ها بهش خیره شدی جوری که دردت یادت رفت بعداز چند مین کوک بیدار شد
کوک:صبح بخیر بیبی گرلم(موهات و نوازش میکنه)
آت: صبح بخیر کوکی...
بعدش...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
شب با صدای زوزه گرگی که گوش نواز بود به پنجره خیره شده بودم قهوهی تلخی که تو دستم بود اون کاموایی که رو بدن برهنه ام بود و اون هوای سردی که تو اتاق بود لذت عجیبی داشتم گونه هام نا خود آگاه خیس میشد تصمیم گرفتم برم آهنگ بزارم پس به سمت گوشی قدم برداشتم آروم آروم رفتم سمت عسلی بغل تختم و آهنگ و پلی کردم هیچ وقت اون روز رو با معشوقهام یادم نمیره یعنی دلم و به کی دادم که آنقدر وابستهاش شدم شیش ماهه که خبری ازش نیست و این منو نگران میکنه کاش حداقل از دور ببینمش و خیالم راحتشه امیدوارم اونم مث من دلتنگ باشه هعییی حوصله ام سر رفته تصمیم گرفتم برم فیلم ببینم نشستم رو کاناپه و فیلم نکاه میکردم که صدای کلید تو در و شنیدم ترسیدم دیدمک وایییییییی کیه این واقعیت ندارد دستام سست شده بود که یهو به خودم آمدم پریدم بغلش اون جونگ کوک من بود اون بعداز شیش ماه بر کشته بودم پیشم همین جور که تو بغلش بودم
کوک:سلام عروسکم دلم برات تنگ شده بود
آت:کوکو دلم برات لک زده بود
کوک:من دلم برای عطر موهات و عطر تنت تنک شده بود(همینجوری که اینارو میگفت موهاتو نوازش میکرد سرش تو موهات بود نفس میکشید)
آت:کوکیم باورم نمیشه برگشتی
کوک:بیبی رفع دلتنگی نکنیم؟!
آت:کوکیم من...
با گذاشتن انگشت اشارش رو لبات ساکت شدی که زمزمه کرد
کوک:فقط خودتو امشب در دسترس من قرار بده که بدجور خمارتم....خماری بهت نگاه میکرد
با گذاشتن لباش رو لبات چشمات کرد شد که بعداز چند ثانیه از جدا شد
کوک:نمیخوایی همراهی کنی...خمار
که اینبار خودت این بوسه رو شروع کردی که بلندت کرد پاهات و دور کمرش حلقه کرد همونجوری بردت تو اتاقتون همینجوری میبوسیدمت دیوانه وار همراهیش میکردی که همینجوری که میبوسیدمت کتشو از تنش درمیاوردی کروات لباسش و باز میکردی که رسیدی به پیرنش آروم آروم دکمه های لباسش و باز کردی پیراهنش و از تنش درآوردی که رسید به گردنت و مک های عمیق میزد که ناله های آرومی از بین لبات خارج میشد دوباره حملهور شد به سمت لبات با اشتها مک میزد که ناله هات تو دهنش خفه میشد بعداز چند مین ازت جدا شد
کوک:بیبی امشب رویایی کنیم؟؟
آت:کوک نیازت دارم...خمار
کوک:با کمالمیل بیبی گرلم
شروع کرد به دراوردن لباسات توهم کمربند شلوارشو باز میکردی خلاصه
(این اسمات هرکس خواست تو کامنت بگه براش بفرستم)
یه شب تا صبح باهم گذروندین که همون جوری بدون لباس تو بغل هم خوابتون برده بود که تو صبح با دل درد عجیبی از خواب بیدار شدی چشمات و باز کردی که با قیافهی کیوت شوهرت برخوردی ساعت ها بهش خیره شدی جوری که دردت یادت رفت بعداز چند مین کوک بیدار شد
کوک:صبح بخیر بیبی گرلم(موهات و نوازش میکنه)
آت: صبح بخیر کوکی...
بعدش...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۲.۷k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط