Dark life..
Dark life..
P)18
ویو تهیونگ:
؛ امشب جونگ کوک زیادی به ات نزدیک شد..اگه طبق این روال پیش بره چی؟بیشک اون الان میدونه داره چیکار میکنه و حتما برای بعد نقشه هایی توی ذهن کثیفش کشیده..نه نه نمیتونم اجازه بدم هرچی بهت باختم این دخترو دیگه بهت نمیبازم جونگ کوک...سردرد داره منو بگا میده لعنتی خستم..دنبال ات به سمت پایین رفتیم و روبهروی اونا (پدر جونگکوکوتهیونگ، مادر ات)نشستیم..
~(پدر ته و جونگ کوک) خوش گذشت..؟
؛اره پدر، خوب بود.
- خوب؟عالی بود
+اره..
~میخوام یه خبری بهتون بدم..
؛/-/+ چه خبری؟
~ منو خانم پارک یعنی مادرتون قرار باهم بریم سفر پس..ات تو پیش جونگ کوکو تهیونگ میمونی
+چی..
~سفرمون نهایتش دو ماهه باشه..
+زیاد نیس..؟
~ میمونی؟
+ باشه..
عالیه ات قبول کرد ، چه شبایی که میشه ساخت..
ویو ات:
+ اوه نه لعنتی من تنها بمونم؟ پیش دوتا پسر؟ فقط نیم ساعت پیششون موندم اون پسر عوضی ...اه بیخیال نه نمیتونم بگم که باهاشون برم سفر؟ بیشک قبول نمیکنن..نه نه نمیخوام بمونم.. شاید ..شاید برم خونه جهمی بمونم..ولی نه خدا اخه دو ماه؟ اه شت شت شت
مامانم و اون اقاهه رفتن چمدونشون رو ببندن اونا رفتن و بدرقشون کردم مامانم به طبقه بالا رفت که چمدونشو ببنده که رفتم پیشش و گفتم..
+ مامان..
×هوم؟
+ من نمیتونم پیش دوتا پسر بمونم
×اونا مراقبتن و الانم برادراتن
+ اره ولی..
× ولی چی؟
+ اه..بیخیال..
× باشه.. خدانگهدار، اقای کیم الان میاد توعم آماده شو نیم ساعت دیگه جونگ کوک میاد دنبالت
+ نه..
×چیزی گفتی؟
+ بیخیال...
از نوشته های سانها..
P)18
ویو تهیونگ:
؛ امشب جونگ کوک زیادی به ات نزدیک شد..اگه طبق این روال پیش بره چی؟بیشک اون الان میدونه داره چیکار میکنه و حتما برای بعد نقشه هایی توی ذهن کثیفش کشیده..نه نه نمیتونم اجازه بدم هرچی بهت باختم این دخترو دیگه بهت نمیبازم جونگ کوک...سردرد داره منو بگا میده لعنتی خستم..دنبال ات به سمت پایین رفتیم و روبهروی اونا (پدر جونگکوکوتهیونگ، مادر ات)نشستیم..
~(پدر ته و جونگ کوک) خوش گذشت..؟
؛اره پدر، خوب بود.
- خوب؟عالی بود
+اره..
~میخوام یه خبری بهتون بدم..
؛/-/+ چه خبری؟
~ منو خانم پارک یعنی مادرتون قرار باهم بریم سفر پس..ات تو پیش جونگ کوکو تهیونگ میمونی
+چی..
~سفرمون نهایتش دو ماهه باشه..
+زیاد نیس..؟
~ میمونی؟
+ باشه..
عالیه ات قبول کرد ، چه شبایی که میشه ساخت..
ویو ات:
+ اوه نه لعنتی من تنها بمونم؟ پیش دوتا پسر؟ فقط نیم ساعت پیششون موندم اون پسر عوضی ...اه بیخیال نه نمیتونم بگم که باهاشون برم سفر؟ بیشک قبول نمیکنن..نه نه نمیخوام بمونم.. شاید ..شاید برم خونه جهمی بمونم..ولی نه خدا اخه دو ماه؟ اه شت شت شت
مامانم و اون اقاهه رفتن چمدونشون رو ببندن اونا رفتن و بدرقشون کردم مامانم به طبقه بالا رفت که چمدونشو ببنده که رفتم پیشش و گفتم..
+ مامان..
×هوم؟
+ من نمیتونم پیش دوتا پسر بمونم
×اونا مراقبتن و الانم برادراتن
+ اره ولی..
× ولی چی؟
+ اه..بیخیال..
× باشه.. خدانگهدار، اقای کیم الان میاد توعم آماده شو نیم ساعت دیگه جونگ کوک میاد دنبالت
+ نه..
×چیزی گفتی؟
+ بیخیال...
از نوشته های سانها..
- ۴۴۱
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط