ص۲۵
ص۲۵
شجاعت پریسا همیشه برایم مثال زدنی بود الگومیگرفتم با اینکه پسر بودم شهامت پریسا را نداشتم . __میدانم باخودت میگویی چرا مدام میگویی پریسا و از ضمیر استفاده نمیکنی ! حقیقت را بگویم هیچ لذتی برای من بالاتر از تکرار نام پریسا نبوده و نیست هرچه مینویسم پریسا عطشم بیشتر میشود پریسا برای من تشنه چشمه اب شوری بود که هرچه می چشیدم عطشم را بیشتر می کرد __
یک پسر پولدار که با ثروت پدرش خودنمایی میکرد به خیالی که پریسا مانند بعضی از خانم ها و اقایانی که به پول احتراممیگذاشتند . دعوتش را قبول میکند به سمت پریسا آمد . پریسا در خواندن ذهن و چشم افراد استاد بود باج به فلک نمیداد و با بی اعتنایی به این افراد اراده محکم و عزت نفس خودش وخانواده اش را ثابت میکرد من که تمام ذهنم متمرکز بر پریسا بود و چشم از او بر نمیداشتم بهتر از هر کسی حتی بهتر از خود پریسا می دانستم که در موردش چه میگویند و چقدر خاطر خواه دارد. چه افرادی در حسرت یک شب با او بودن می سوزند ...
ولی پریسا پاکی و نحابت را از حضرت مریم گرفته بود
یک روز با پریسا مشغول صحبت بودم که ان پسر امد و گفت من و با پریساجان تنها بزار پریسا بدون انکه نگاه به صورتش کند گفت سیاوش جان من باشما تنهام و ازین تنهایی راضیم و بدون کوچکترین نگاه و اعتنایی به ان اقا گفت بیا تا کتاب فروشی روبری دانشگاه برویم از دانشگاه خارج شدم که ان پسر با یک ماشین بنز جلوی پای پریسا ترمزکرد و از او خواست تا سوار شود پریسا بگونه ای به من نگاه کرد و لبخند زد و برای اولین دست مرا گرفت و برای یک تاکسی رنگ و رو رفته دست تکان و سوار تاکسی شدیم که ان پسر هاج و واج میان خنده بلند راننده ها و دوستانش مانند تکه برفی له و اب شد واین موضوع باعث کینه و عقده شدیدش از پریسا شد . میگفت تا حال هیچ دختری به او نه نگفته و کاری میکند تا پریسا التماسش کند
من مانند آن اقا تی تیش و سوسول نبودم و دعوا و کتک کاری را در باشگاه یاد نگرفته بودم من بچه شهرستان بودم کتکخوردن و کتک زدن را در کوچه پس کوچه های شهر یاد گرفته بودم . بدنم اب دیده بود . از کتک زدن و کتک خوردن ابا و هراسی نداشتم . بعد از چند روز ان پسر یک ساعت مچی برند اورد و در کلاس حلوی جمع در میان چشم همه روی نیمکت پریسا گذاشت و با کمال بی حیایی با صدای بلند گفت پریسا جان ساعتی که چند شب پیش خواسته بودی را سفارش دادم از ترکیه آوردند . می خواست پریسا را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد و وانمود کند که در خلوت با پریسا بوده است . پریسا خیلی خونسرد ساعت را زیر پایش شکست و بلند گفت اقا سیاوش این ساعت را در سطل زباله بینداز مادرش از پدرم ساعت خواسته بود من قاصدی کردم ولی شما تاخیر داشتی پدرم خرید به سمت پریسا رفتم برای حرص دادنش نشستم با احترام پای پریسا را از روی ساعت بلند کردم و ساعت را سطل زباله انداختم خانم ها کف زدند و اقایان بلند بلند خندیدند ان اقا از کلاس رفت و نیامد بعد از کلاس با دوستانم ایستاده بودم آمد و گفت سیاوش خوب برای پریسا دم تکون میدی با خونسردی جواب دادن را از پریسا یادکرفته بودم گفتم بله افتخار میکنم احترام استاد واجبه وقتی ان اقا گفت کاری میکنم پریسا مثل خیلی از دخترها به من التماس کند در کسری از ثانیه چنان خون پیش چشمانم را گرفت که دندان ش پشت دستم را زخم کرد و لبش پاره شد و پیراهنش خونی ...ان ترم نیامد و ترم بعد هم انتقالی گرفت و رفت ... شهامت و جسارت و عزت نفس تکیه بر داشته هایم را از پریسا یاد گرفته بودم تا قبل از اشنایی با پریسا وقتی یک نفر پولدار میدیدم با حسرت احترام میگذاشتم و حس کهتری داشتم ولی وقتی پریسا را دیدم به انچه داشتم افتخار میکردم و بدون سرخم کردن برای دیگران برای بهتر شدن تلاش میکرذم...پریسا برای من شمس برای مولوی بود ...اگر پریسا نبود هیچ وقت شخصیت و هویت مستقلی پیدا نمیکردم پریسا با ان صفات و ویژگی ها پرستیدنی بود منبع الهام وانرژی و پرستش بود من غرق و محو در پریسا بودم میان من و پریسا اعتماد زیبایی بود سنگ صبورم بود تمام دلتنگی هایم را برایش میگفتم ولی این اعتماد و رفاقت از چشم حسودها پنهان نبود .. این محو شدن من در پریسا از چشم ازاده هم مخفی نبود با ازاده هم گاهی صحبت میکردم ولی خبلی سنگین و رنگین نامزد داشت و برای من خط قرمز بزرگی بود ببخشید حرف به حاشیه رفت از پریسا خداحافظی کردم راهی شهرمان شدم
شجاعت پریسا همیشه برایم مثال زدنی بود الگومیگرفتم با اینکه پسر بودم شهامت پریسا را نداشتم . __میدانم باخودت میگویی چرا مدام میگویی پریسا و از ضمیر استفاده نمیکنی ! حقیقت را بگویم هیچ لذتی برای من بالاتر از تکرار نام پریسا نبوده و نیست هرچه مینویسم پریسا عطشم بیشتر میشود پریسا برای من تشنه چشمه اب شوری بود که هرچه می چشیدم عطشم را بیشتر می کرد __
یک پسر پولدار که با ثروت پدرش خودنمایی میکرد به خیالی که پریسا مانند بعضی از خانم ها و اقایانی که به پول احتراممیگذاشتند . دعوتش را قبول میکند به سمت پریسا آمد . پریسا در خواندن ذهن و چشم افراد استاد بود باج به فلک نمیداد و با بی اعتنایی به این افراد اراده محکم و عزت نفس خودش وخانواده اش را ثابت میکرد من که تمام ذهنم متمرکز بر پریسا بود و چشم از او بر نمیداشتم بهتر از هر کسی حتی بهتر از خود پریسا می دانستم که در موردش چه میگویند و چقدر خاطر خواه دارد. چه افرادی در حسرت یک شب با او بودن می سوزند ...
ولی پریسا پاکی و نحابت را از حضرت مریم گرفته بود
یک روز با پریسا مشغول صحبت بودم که ان پسر امد و گفت من و با پریساجان تنها بزار پریسا بدون انکه نگاه به صورتش کند گفت سیاوش جان من باشما تنهام و ازین تنهایی راضیم و بدون کوچکترین نگاه و اعتنایی به ان اقا گفت بیا تا کتاب فروشی روبری دانشگاه برویم از دانشگاه خارج شدم که ان پسر با یک ماشین بنز جلوی پای پریسا ترمزکرد و از او خواست تا سوار شود پریسا بگونه ای به من نگاه کرد و لبخند زد و برای اولین دست مرا گرفت و برای یک تاکسی رنگ و رو رفته دست تکان و سوار تاکسی شدیم که ان پسر هاج و واج میان خنده بلند راننده ها و دوستانش مانند تکه برفی له و اب شد واین موضوع باعث کینه و عقده شدیدش از پریسا شد . میگفت تا حال هیچ دختری به او نه نگفته و کاری میکند تا پریسا التماسش کند
من مانند آن اقا تی تیش و سوسول نبودم و دعوا و کتک کاری را در باشگاه یاد نگرفته بودم من بچه شهرستان بودم کتکخوردن و کتک زدن را در کوچه پس کوچه های شهر یاد گرفته بودم . بدنم اب دیده بود . از کتک زدن و کتک خوردن ابا و هراسی نداشتم . بعد از چند روز ان پسر یک ساعت مچی برند اورد و در کلاس حلوی جمع در میان چشم همه روی نیمکت پریسا گذاشت و با کمال بی حیایی با صدای بلند گفت پریسا جان ساعتی که چند شب پیش خواسته بودی را سفارش دادم از ترکیه آوردند . می خواست پریسا را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد و وانمود کند که در خلوت با پریسا بوده است . پریسا خیلی خونسرد ساعت را زیر پایش شکست و بلند گفت اقا سیاوش این ساعت را در سطل زباله بینداز مادرش از پدرم ساعت خواسته بود من قاصدی کردم ولی شما تاخیر داشتی پدرم خرید به سمت پریسا رفتم برای حرص دادنش نشستم با احترام پای پریسا را از روی ساعت بلند کردم و ساعت را سطل زباله انداختم خانم ها کف زدند و اقایان بلند بلند خندیدند ان اقا از کلاس رفت و نیامد بعد از کلاس با دوستانم ایستاده بودم آمد و گفت سیاوش خوب برای پریسا دم تکون میدی با خونسردی جواب دادن را از پریسا یادکرفته بودم گفتم بله افتخار میکنم احترام استاد واجبه وقتی ان اقا گفت کاری میکنم پریسا مثل خیلی از دخترها به من التماس کند در کسری از ثانیه چنان خون پیش چشمانم را گرفت که دندان ش پشت دستم را زخم کرد و لبش پاره شد و پیراهنش خونی ...ان ترم نیامد و ترم بعد هم انتقالی گرفت و رفت ... شهامت و جسارت و عزت نفس تکیه بر داشته هایم را از پریسا یاد گرفته بودم تا قبل از اشنایی با پریسا وقتی یک نفر پولدار میدیدم با حسرت احترام میگذاشتم و حس کهتری داشتم ولی وقتی پریسا را دیدم به انچه داشتم افتخار میکردم و بدون سرخم کردن برای دیگران برای بهتر شدن تلاش میکرذم...پریسا برای من شمس برای مولوی بود ...اگر پریسا نبود هیچ وقت شخصیت و هویت مستقلی پیدا نمیکردم پریسا با ان صفات و ویژگی ها پرستیدنی بود منبع الهام وانرژی و پرستش بود من غرق و محو در پریسا بودم میان من و پریسا اعتماد زیبایی بود سنگ صبورم بود تمام دلتنگی هایم را برایش میگفتم ولی این اعتماد و رفاقت از چشم حسودها پنهان نبود .. این محو شدن من در پریسا از چشم ازاده هم مخفی نبود با ازاده هم گاهی صحبت میکردم ولی خبلی سنگین و رنگین نامزد داشت و برای من خط قرمز بزرگی بود ببخشید حرف به حاشیه رفت از پریسا خداحافظی کردم راهی شهرمان شدم
- ۴۸۶
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط