ملامتم میکنی میدانم ولی انکه درد عشق و جنونش را تجربه کرد
ملامتم میکنی میدانم ولی انکه درد عشق و جنونش را تجربه کرده میداند که خط به خط انچه می نویسم حقیقت دارد . عشق هست و ملامت و ناباوری اطرافیان
عشق هست و سوختن و زخم زبان اطرافیان
عشق هست و دیدن زیباترین پدیده های خلقت و تحمل کوری اطرافیان ...
من میدانستم پریسا چه حواهری است چه درشاهواری است
چه اقیانوس ژرفی ست چه کهکشان بی انتهایی ست
چه عقاب بلند پروازی ست
چه ققنوس پر سعادت و پر برکتی است ولی چگونه میتوانسم هم پای او پرواز کنم . پریسا رها و ازاد بود و متمرکز بر اهدافش و من متمرکز بر پریسا چیز دیگری نمیدیدم ....
حالم که بهتر شد نامه پریسا را باز کردم
((سیاوش جان نوشتم تا یادت نره زمان بندی برای مطالعه
بعد از هر بیست دقیقه مطالعه کتاب را ببند و از خودت بپرس چه خواندم چه فهمبدم و انچه برداشت کردی را بنویس بعد دوباره به مطالبی که خوانده بودی نگاه کن نقاط ضعفت را جبران کن این روش مطالعه باعثمیشود هیچ وقت مطلبی را فراموش نکنی الزایمر نگیری و سلول های مغزی رشد کنند و از حالت گچ شدن خارج شوند این مطلب حقیقت دارد که اگر از سلول های مغزی استفاده نکنی و انها را با تحرک و ورزش و یادگیری رشد ندهی به حالت سفید و گچی تبدیل شده کم کم در سنین بالا الزایمر عذابت میدهد
در روزهای امتحان موسیقی غمیگین ترشی جات و خواب کم و زیاد ممنوع ....
راستی سیاوش جان با پدر و مادرم در مورد تو صحبت کردم اجازه دادن بهت شماره بدم و تماس بگیری البته برای پرسبدن مشکلات درسی ...باور کن در تمام دوران زندگی اولین کسی هستی که شماره ام را به او می دهم ...
یک سررسید برایت گذاشتم تا دلنوشته هایت را بنویسی
یک ساعت تا بدانی زمان و تعهد به زمان خیلی اهمیت دارد
یک بیت شعر تا حال دلم را بدانی
یک خودکار برای دلنوشته هایت
نوار هاتف را فرستادم چون صدایش را دوست داشتم ...
برایت بهترین ها را ارزو دارم ... پریسا ))
هر زمان به ان روز فکر میکنم هیحان زده میشوم
باور کن باور کن اول سجده شکر گذاشتم
ارام نشدم بلند شدم به قبض روح رسبده بودم
با اب سرد صورتم را شستم ارام نشدم نفس نفس میزدم
از هیجان و از ذوق مرگی و خوشحالی نتوانستم بخوابم از خانه بیرون رفتم به سمت مزار مادرم تا سحر در کنار امام زاده راه رفتم گاهی ترانه خواندم وگاهی شکر خدا ...
تا اینکه اذان صبح شد خداوند اذن مناجات داد درهای امام زاده باز شد و من با خدای پریسا از پریسا گفتم ...
دوگانه ای از برای سپاس بهر ان یگانه عاشق گذاشتم که به زیبایی تمام پریسا را نقش نموده بود و به من لیاقت داده بود تا کفش پریسا را ببوسم و در چشمان پریسا نگاه کنم و با پریسا از پریسا بگویم . از خوشحالی و هیجان گریه کردم
اگر گریه نمی کردم قلبم قفسه سینه را میشکافت از مرگ هراسی نداشتم ولی دوست داشتم زنده بمانم تا بتوانم پریسا را دوباره ببینم
خادم گفت عزیزی از دست داده ای ؟؟ گفتم عزیزی را بدست آوردم با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت
من شماره پریسا را داشتم و اجازه تماس و این افتخار را هنوز فراموش نمیکنم
عشق هست و سوختن و زخم زبان اطرافیان
عشق هست و دیدن زیباترین پدیده های خلقت و تحمل کوری اطرافیان ...
من میدانستم پریسا چه حواهری است چه درشاهواری است
چه اقیانوس ژرفی ست چه کهکشان بی انتهایی ست
چه عقاب بلند پروازی ست
چه ققنوس پر سعادت و پر برکتی است ولی چگونه میتوانسم هم پای او پرواز کنم . پریسا رها و ازاد بود و متمرکز بر اهدافش و من متمرکز بر پریسا چیز دیگری نمیدیدم ....
حالم که بهتر شد نامه پریسا را باز کردم
((سیاوش جان نوشتم تا یادت نره زمان بندی برای مطالعه
بعد از هر بیست دقیقه مطالعه کتاب را ببند و از خودت بپرس چه خواندم چه فهمبدم و انچه برداشت کردی را بنویس بعد دوباره به مطالبی که خوانده بودی نگاه کن نقاط ضعفت را جبران کن این روش مطالعه باعثمیشود هیچ وقت مطلبی را فراموش نکنی الزایمر نگیری و سلول های مغزی رشد کنند و از حالت گچ شدن خارج شوند این مطلب حقیقت دارد که اگر از سلول های مغزی استفاده نکنی و انها را با تحرک و ورزش و یادگیری رشد ندهی به حالت سفید و گچی تبدیل شده کم کم در سنین بالا الزایمر عذابت میدهد
در روزهای امتحان موسیقی غمیگین ترشی جات و خواب کم و زیاد ممنوع ....
راستی سیاوش جان با پدر و مادرم در مورد تو صحبت کردم اجازه دادن بهت شماره بدم و تماس بگیری البته برای پرسبدن مشکلات درسی ...باور کن در تمام دوران زندگی اولین کسی هستی که شماره ام را به او می دهم ...
یک سررسید برایت گذاشتم تا دلنوشته هایت را بنویسی
یک ساعت تا بدانی زمان و تعهد به زمان خیلی اهمیت دارد
یک بیت شعر تا حال دلم را بدانی
یک خودکار برای دلنوشته هایت
نوار هاتف را فرستادم چون صدایش را دوست داشتم ...
برایت بهترین ها را ارزو دارم ... پریسا ))
هر زمان به ان روز فکر میکنم هیحان زده میشوم
باور کن باور کن اول سجده شکر گذاشتم
ارام نشدم بلند شدم به قبض روح رسبده بودم
با اب سرد صورتم را شستم ارام نشدم نفس نفس میزدم
از هیجان و از ذوق مرگی و خوشحالی نتوانستم بخوابم از خانه بیرون رفتم به سمت مزار مادرم تا سحر در کنار امام زاده راه رفتم گاهی ترانه خواندم وگاهی شکر خدا ...
تا اینکه اذان صبح شد خداوند اذن مناجات داد درهای امام زاده باز شد و من با خدای پریسا از پریسا گفتم ...
دوگانه ای از برای سپاس بهر ان یگانه عاشق گذاشتم که به زیبایی تمام پریسا را نقش نموده بود و به من لیاقت داده بود تا کفش پریسا را ببوسم و در چشمان پریسا نگاه کنم و با پریسا از پریسا بگویم . از خوشحالی و هیجان گریه کردم
اگر گریه نمی کردم قلبم قفسه سینه را میشکافت از مرگ هراسی نداشتم ولی دوست داشتم زنده بمانم تا بتوانم پریسا را دوباره ببینم
خادم گفت عزیزی از دست داده ای ؟؟ گفتم عزیزی را بدست آوردم با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت
من شماره پریسا را داشتم و اجازه تماس و این افتخار را هنوز فراموش نمیکنم
- ۵۴۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط