سناریو بخاطر توپارت
سناریو بخاطر تو/پارت ۶
دویدم سمت در.به در که رسیدم بازش کردم و دویدم تو.یهو دیدم کفش های مامان و بابا جلوی درن.اونجا رکب خوردم.رفتم تو و دیدم مامان داره شام میپزه و بابا اخبار میبینه.مامان و بابا با دیدن من گفتم"خوش اومدی هانا!"
هانا"سلام مامان سلام بابا"
مامان"روز اول مدرسه چطور بود عسلم؟حالت بد نشد؟"
هانا"نه بهترم."
بعد سمت اتاقم راه افتادم.
مامان"نهار پنج دقیقه دیگه آماده است.در ضمن از کلاس کد نویسی درت آوردم"
خشکم زد.
هانا"چرا؟!"
مامان"بخواطر علائم حیاتیت"
آهی از سر نا امیدی سر دادم و دوباره راه افتادم سمت اتاقم.بدون اینکه به مامان نگاه ننم گفتم"باشه.ممنون که به فکرم اید"ناراحت درو باز کردم و رفتم تو.به اتاقم نگاه کردم.یه اتاق ۴×۵ که یه تخت با روکش سرمه ای سمت راست،یه رخت آویز سفید پایین تر از تخت،یه پنجره روبروی در،یه کمد آبی مهی کنار میز تحریر و یه میز تحریر آبی آسمانی سمت چپ اتاق بود.کف اتاق پارکت کاراملی زده بودیم و دیوار ها رو هم آبی پر رنگ کرده بودیم.وسط اتاق هم یه فضای کوچیک باقی مونده بود که با یه فرش کوچولوی دایره ای شکل به رنگ آبی فیروزه ای پرش کرده بودیم.
رو تخت ولو شدم لباسام رو عوض کردم.بعد گوشیم رو برداشتم و رفتم تو گالری.عکسامو نگاه کردم.یهو در با صدای قیژ باز شد(باز بود یکی هلش داد)و کاوایی اومد تو اتاق.بغلش کردم و کنار خودم خوابوندمش.دوباره عکسامو نگاه کردم.عکسای بچگیم رو.سیل عظیمی از خاطرات شیرین کودکی که الان به کامم تلخ بودن ریخت سرم.اینکه اون موقع یه آدم عادی بدون بیماری بودم ولی الان یه آدم ناقصم دلمو میشکوند.اگه اون روز نمیپری دم تو آتیش که یه بچه رو نجات بدم.همون روزی که مهد کودک آتیش گرفت الان اینجوری نبودم.ولی وقتی بهش فکر میکنم میبینم اونجوری الان اون بچه هم زنده نبود پس پشیمون نیستم.بجاش به خودم افتخار میکنیم.
تو همین فکر ها بودم گه مامان صدام کرد"هانا نهار آماده است."گفتم"اومدم"و کاوایی رو بغل کردم و رفتم سر میز نهار نشستم.بعد کاوایی رو نشوندم بغلم.نهار سیب زمینی آب پز و گوشت بخار پز با سس سویا داشتیم.شروع کردیم به خوردن.مامان یه تیکه گوشت برداشت.یهو یه چيزی یادم اومد.گفتم"راستی؛ مامان،بابا چرا امروز زود برگشتین خونه؟مگه ماموریت نبودین؟"لقمه تو ۱۰ سانتی دهن مامان متوقف شد.آهی کشید و گوشت رو گذاشت سر جاش.بعد به بابا اشاره کرد که"تو بهش بگو"بابا بهم نگاه کرد.موهای سیاه لخت کوتاهش ریخت تو صورتش با دست کنارشون زد و گفت"هانا.عزیزم ببین واسه مامان و بابا یه ماموریت پیش اومده.بایه یه ساعت دیگه بریم پکن(پایتخت چین)و تا یه هفته دیگه برنمیگردیم."
با تموم شدن حرف بابا سکوت سنگینی تو خونه حاکم شد.چشمام گشاد شده بود و سیب زمینی تو چند سانتی دهنم متوقف شده بود.با صدای بلند گفتم"یه هفته؟!"جای تعجب هم نداشت.وقتی مامان و بابات مامور های مخصوص دولت ژاپن باشن هی اینور و اونور میرن تا پرونده های مجرمین رو برسی کنن.
چشمام و بستم و آهی کشیدم.بعد سیب زمین رو گذاشتم دستم و جویدم.پاشدم و کاوایی رو بغل کردم.گفتم"باشه.درهرصورت ممنون بابت غذا"و رفتم سمت اتاقم. بعد درو پشت شرم بستم و اینبار رو تختم نشستم و کاوایی رو گذاشتم زمین.بعد رو تختم ولو شدم.گوشیم رو برداشتم و رفتم تو ایمیل.یهو از جام پریدم...
________________________پشت صحنه________________________
بهار:خب همگی زود برید خونه😃
دکو:چيزی شده بهار؟
بهار:نه فقط امروز میخوام برم هایکیو ببینم واسه همین ذوق دارم!
بچه های 1a :😐...
هوریکوشیکی:🤨...
بهار:عه عه کله خرابا معلومه من شما رو بیشتر دوست دارم🙂
هیناتا:هی ما اینجاییم ها!!
تانجیرو:بهار؟😕...
آنیا:آنیا ناراحته😒
آریما و روبی:😑چی گفتی؟
بهار:اوه اوه قبرم کنده است🥲😶خب من یه فکری دارم...الفراااااار🤌🏃🏻♀️
دویدم سمت در.به در که رسیدم بازش کردم و دویدم تو.یهو دیدم کفش های مامان و بابا جلوی درن.اونجا رکب خوردم.رفتم تو و دیدم مامان داره شام میپزه و بابا اخبار میبینه.مامان و بابا با دیدن من گفتم"خوش اومدی هانا!"
هانا"سلام مامان سلام بابا"
مامان"روز اول مدرسه چطور بود عسلم؟حالت بد نشد؟"
هانا"نه بهترم."
بعد سمت اتاقم راه افتادم.
مامان"نهار پنج دقیقه دیگه آماده است.در ضمن از کلاس کد نویسی درت آوردم"
خشکم زد.
هانا"چرا؟!"
مامان"بخواطر علائم حیاتیت"
آهی از سر نا امیدی سر دادم و دوباره راه افتادم سمت اتاقم.بدون اینکه به مامان نگاه ننم گفتم"باشه.ممنون که به فکرم اید"ناراحت درو باز کردم و رفتم تو.به اتاقم نگاه کردم.یه اتاق ۴×۵ که یه تخت با روکش سرمه ای سمت راست،یه رخت آویز سفید پایین تر از تخت،یه پنجره روبروی در،یه کمد آبی مهی کنار میز تحریر و یه میز تحریر آبی آسمانی سمت چپ اتاق بود.کف اتاق پارکت کاراملی زده بودیم و دیوار ها رو هم آبی پر رنگ کرده بودیم.وسط اتاق هم یه فضای کوچیک باقی مونده بود که با یه فرش کوچولوی دایره ای شکل به رنگ آبی فیروزه ای پرش کرده بودیم.
رو تخت ولو شدم لباسام رو عوض کردم.بعد گوشیم رو برداشتم و رفتم تو گالری.عکسامو نگاه کردم.یهو در با صدای قیژ باز شد(باز بود یکی هلش داد)و کاوایی اومد تو اتاق.بغلش کردم و کنار خودم خوابوندمش.دوباره عکسامو نگاه کردم.عکسای بچگیم رو.سیل عظیمی از خاطرات شیرین کودکی که الان به کامم تلخ بودن ریخت سرم.اینکه اون موقع یه آدم عادی بدون بیماری بودم ولی الان یه آدم ناقصم دلمو میشکوند.اگه اون روز نمیپری دم تو آتیش که یه بچه رو نجات بدم.همون روزی که مهد کودک آتیش گرفت الان اینجوری نبودم.ولی وقتی بهش فکر میکنم میبینم اونجوری الان اون بچه هم زنده نبود پس پشیمون نیستم.بجاش به خودم افتخار میکنیم.
تو همین فکر ها بودم گه مامان صدام کرد"هانا نهار آماده است."گفتم"اومدم"و کاوایی رو بغل کردم و رفتم سر میز نهار نشستم.بعد کاوایی رو نشوندم بغلم.نهار سیب زمینی آب پز و گوشت بخار پز با سس سویا داشتیم.شروع کردیم به خوردن.مامان یه تیکه گوشت برداشت.یهو یه چيزی یادم اومد.گفتم"راستی؛ مامان،بابا چرا امروز زود برگشتین خونه؟مگه ماموریت نبودین؟"لقمه تو ۱۰ سانتی دهن مامان متوقف شد.آهی کشید و گوشت رو گذاشت سر جاش.بعد به بابا اشاره کرد که"تو بهش بگو"بابا بهم نگاه کرد.موهای سیاه لخت کوتاهش ریخت تو صورتش با دست کنارشون زد و گفت"هانا.عزیزم ببین واسه مامان و بابا یه ماموریت پیش اومده.بایه یه ساعت دیگه بریم پکن(پایتخت چین)و تا یه هفته دیگه برنمیگردیم."
با تموم شدن حرف بابا سکوت سنگینی تو خونه حاکم شد.چشمام گشاد شده بود و سیب زمینی تو چند سانتی دهنم متوقف شده بود.با صدای بلند گفتم"یه هفته؟!"جای تعجب هم نداشت.وقتی مامان و بابات مامور های مخصوص دولت ژاپن باشن هی اینور و اونور میرن تا پرونده های مجرمین رو برسی کنن.
چشمام و بستم و آهی کشیدم.بعد سیب زمین رو گذاشتم دستم و جویدم.پاشدم و کاوایی رو بغل کردم.گفتم"باشه.درهرصورت ممنون بابت غذا"و رفتم سمت اتاقم. بعد درو پشت شرم بستم و اینبار رو تختم نشستم و کاوایی رو گذاشتم زمین.بعد رو تختم ولو شدم.گوشیم رو برداشتم و رفتم تو ایمیل.یهو از جام پریدم...
________________________پشت صحنه________________________
بهار:خب همگی زود برید خونه😃
دکو:چيزی شده بهار؟
بهار:نه فقط امروز میخوام برم هایکیو ببینم واسه همین ذوق دارم!
بچه های 1a :😐...
هوریکوشیکی:🤨...
بهار:عه عه کله خرابا معلومه من شما رو بیشتر دوست دارم🙂
هیناتا:هی ما اینجاییم ها!!
تانجیرو:بهار؟😕...
آنیا:آنیا ناراحته😒
آریما و روبی:😑چی گفتی؟
بهار:اوه اوه قبرم کنده است🥲😶خب من یه فکری دارم...الفراااااار🤌🏃🏻♀️
- ۵.۳k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط