part
[♡part¹♡]
ویوی نیکولاس:
از وقتی رئیس شدم زندگی همینقدر حوصله سر بر بوده،مهمونی های مجلل و خنده های فیک و بی معنی،روابط دروغین یا همون موجودات خون خواری که تضاهر به دوستی میکنن یا بهتره بگیم دوستایی که به خون هم تشنه اند.
و بله از میان این تجمع دروغین یکی هست که رک بودن رو به تضاهر ترجیح میده،الینا کاسانو،یا همون نامزد از پیش تایین شده ی من.حتی به خودش زحمت نمیده لبخند بزنه،وقتی بچه بودیم اینجوری نبود،الینا خوشحال و سرزنده بود،بازیگوش و با استعداد بود تا اینکه برادرش برای نجاتش از دست ادم ربا ها تیر خورد و کشته شد.بعد از اون اتفاق الینا عوض شد،دیگه انگار روحی توی وجودش نمونده بود،حتی لبخندش هم پر از غم بود و انگار که غم خودش براش کافی نباشه پدر و مادرش هرروز برای اون اتفاق سرزنشش میکردن و فشار زیادی بهش میاوردن،گاهی تا کتک زدنش یا زندونی کردنش توی ی اتاق تاریک پیش میرفت،انگار انسان نبود،الانم که اینجا بود معلوم بود معذبه اما کسی اهمیت نمیداد.اما حتی تو این وضعیت هم زیبا بود،موهای قهوه ای بلندش،پیراهن ابی روشنش که تا مچ میرسید باعث میشد واقعا شبیه یه پرنسس معلوم بشه،رفتم پیشش و دستم رو گذاشتم کمرش،بلاخره باید مثل نامزدش رفتار میکردم.پدر و مادر جفتمون درگیر صحبت با همدیگه بودن،بهش نگاه کردم،معلوم بود خسته بود.
+حالت خوبه؟
-اره.
+از تمرین اومدی؟انگار یکمی لنگ میزدی.
-تمرینم فشرده بود،فقط همین.
میدونستم داره دروغ میگه،معلوم بود دوباره داره خودشو با تمرین مجازات میکنه،ساعت ها،حتی تا وقتی پاهاش خون بیان تمرین میکنه،انگار دیگه دردی حس نمیکنه،اما درد توی چشماش همیشه قابل توجه بوده.
اروم شرابش رو مینوشید،بدنش منقبض بود،انگار بار دنیا رو شونش بود.صدای فریاد از حیاط اومد،توجه همه جلب شد،الینا رفت سمت در،دنبالش رفتم،تا خارج شدیم یه مرد میانسال سمت الینا با چاقو حمله ور شد و...
ویوی نیکولاس:
از وقتی رئیس شدم زندگی همینقدر حوصله سر بر بوده،مهمونی های مجلل و خنده های فیک و بی معنی،روابط دروغین یا همون موجودات خون خواری که تضاهر به دوستی میکنن یا بهتره بگیم دوستایی که به خون هم تشنه اند.
و بله از میان این تجمع دروغین یکی هست که رک بودن رو به تضاهر ترجیح میده،الینا کاسانو،یا همون نامزد از پیش تایین شده ی من.حتی به خودش زحمت نمیده لبخند بزنه،وقتی بچه بودیم اینجوری نبود،الینا خوشحال و سرزنده بود،بازیگوش و با استعداد بود تا اینکه برادرش برای نجاتش از دست ادم ربا ها تیر خورد و کشته شد.بعد از اون اتفاق الینا عوض شد،دیگه انگار روحی توی وجودش نمونده بود،حتی لبخندش هم پر از غم بود و انگار که غم خودش براش کافی نباشه پدر و مادرش هرروز برای اون اتفاق سرزنشش میکردن و فشار زیادی بهش میاوردن،گاهی تا کتک زدنش یا زندونی کردنش توی ی اتاق تاریک پیش میرفت،انگار انسان نبود،الانم که اینجا بود معلوم بود معذبه اما کسی اهمیت نمیداد.اما حتی تو این وضعیت هم زیبا بود،موهای قهوه ای بلندش،پیراهن ابی روشنش که تا مچ میرسید باعث میشد واقعا شبیه یه پرنسس معلوم بشه،رفتم پیشش و دستم رو گذاشتم کمرش،بلاخره باید مثل نامزدش رفتار میکردم.پدر و مادر جفتمون درگیر صحبت با همدیگه بودن،بهش نگاه کردم،معلوم بود خسته بود.
+حالت خوبه؟
-اره.
+از تمرین اومدی؟انگار یکمی لنگ میزدی.
-تمرینم فشرده بود،فقط همین.
میدونستم داره دروغ میگه،معلوم بود دوباره داره خودشو با تمرین مجازات میکنه،ساعت ها،حتی تا وقتی پاهاش خون بیان تمرین میکنه،انگار دیگه دردی حس نمیکنه،اما درد توی چشماش همیشه قابل توجه بوده.
اروم شرابش رو مینوشید،بدنش منقبض بود،انگار بار دنیا رو شونش بود.صدای فریاد از حیاط اومد،توجه همه جلب شد،الینا رفت سمت در،دنبالش رفتم،تا خارج شدیم یه مرد میانسال سمت الینا با چاقو حمله ور شد و...
- ۳.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط