part
[☆part²⁰☆]
با صدای خنده هردو دوباره مکث کردیم،
-این قطعا صدای حیوان نیست.
+نه نیست.
بلند شدیم و تفنگم رو برداشتم،بلا رو پشت خودم بردم و رفتیم پایین تا ببینیم کی بود،چراغ رو روشن کردم و تفنگم رو بالا گرفتم.
+کی اونجاست؟
ارتور و لیلی هردو جیغ زدن.
ویوی ارتور:
لیلی رو بردم ویلا تا حال و هواش عوض بشه،توی راه کشتی داداش رو دیدم که داشت برمیگشت،شک کردم نکنه اونجا باشه،نه ممکن نیست.اصلا چرا باید تنهایی بره ویلا؟سر تکون دادمو با لیلی اطراف رو نگاه کردیم تا کشتی رسید به جزیره،میاده شدیم،لیلی خیلی ذوق داشت،منم با دیدن ذوق اون خوشحال بودم،رفتیم سمت ویلا،حس عجیبی داشتم انگار یکی اونجا بود اما از سرم بیرونش کردم و با لیلی رفتیم داخل،ویلا تمیز و گرم بود،انگار اماده شده بود،لیلی با دیدن ویلا لبخند زد
♡خیلی قشنگه
×خوشحالم خوشت اومده.
دوتایی نشستیم روی مبل و همو بغل کردیم.دوباره اون حس اومد سراغم
×نمیدونم چرا اما حس میکنم یکی اینجاست.
♡پس نکنه این ویلا روح داره؟(با خنده گفت)
هردو خندیدیم اما صدای پا از بالا اومد،لیلی یکمی ترسید.
♡هی،نکنه واقعا اینجا روحی چیزیه؟
×نه بابا عمرا.
صدای در اومد از بالا،حالا هردو ترسیده بودیم،صدای پا پله ها اومد،رفتم یه چوب برداشتم و لیلی رو پشتم قایم کردم و صدای پاها نزدبکتر شر،چشمام رو بستم و با فریاد داداشم هردو منو لیلی جیغ زدیم،چوب رو پرت کردم و با یه چیزی برخورد کرد،چراغا روشن شد و با داداشم و بلا روبهرو شدم،چوب بازوی بلا رو خراش داده بود و به دیوار خورده بود..
-احمق چه غلطی میکنی؟!
درحالی کع بازوش رو نگه داشته بود سرم داد زد،با دادش به خودمون اومدیم.
×د...داداش؟ب..بلا؟
♡بلا!؟
+شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟!ارتور احمق ببین چیکار کردی دست و پا چلفتی ترسو!
با صدای خنده هردو دوباره مکث کردیم،
-این قطعا صدای حیوان نیست.
+نه نیست.
بلند شدیم و تفنگم رو برداشتم،بلا رو پشت خودم بردم و رفتیم پایین تا ببینیم کی بود،چراغ رو روشن کردم و تفنگم رو بالا گرفتم.
+کی اونجاست؟
ارتور و لیلی هردو جیغ زدن.
ویوی ارتور:
لیلی رو بردم ویلا تا حال و هواش عوض بشه،توی راه کشتی داداش رو دیدم که داشت برمیگشت،شک کردم نکنه اونجا باشه،نه ممکن نیست.اصلا چرا باید تنهایی بره ویلا؟سر تکون دادمو با لیلی اطراف رو نگاه کردیم تا کشتی رسید به جزیره،میاده شدیم،لیلی خیلی ذوق داشت،منم با دیدن ذوق اون خوشحال بودم،رفتیم سمت ویلا،حس عجیبی داشتم انگار یکی اونجا بود اما از سرم بیرونش کردم و با لیلی رفتیم داخل،ویلا تمیز و گرم بود،انگار اماده شده بود،لیلی با دیدن ویلا لبخند زد
♡خیلی قشنگه
×خوشحالم خوشت اومده.
دوتایی نشستیم روی مبل و همو بغل کردیم.دوباره اون حس اومد سراغم
×نمیدونم چرا اما حس میکنم یکی اینجاست.
♡پس نکنه این ویلا روح داره؟(با خنده گفت)
هردو خندیدیم اما صدای پا از بالا اومد،لیلی یکمی ترسید.
♡هی،نکنه واقعا اینجا روحی چیزیه؟
×نه بابا عمرا.
صدای در اومد از بالا،حالا هردو ترسیده بودیم،صدای پا پله ها اومد،رفتم یه چوب برداشتم و لیلی رو پشتم قایم کردم و صدای پاها نزدبکتر شر،چشمام رو بستم و با فریاد داداشم هردو منو لیلی جیغ زدیم،چوب رو پرت کردم و با یه چیزی برخورد کرد،چراغا روشن شد و با داداشم و بلا روبهرو شدم،چوب بازوی بلا رو خراش داده بود و به دیوار خورده بود..
-احمق چه غلطی میکنی؟!
درحالی کع بازوش رو نگه داشته بود سرم داد زد،با دادش به خودمون اومدیم.
×د...داداش؟ب..بلا؟
♡بلا!؟
+شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟!ارتور احمق ببین چیکار کردی دست و پا چلفتی ترسو!
- ۵.۱k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط