part
[☆part²¹☆]
ویوی الکساندر:
همینطور که زخم بلا رو باندپیچی میکردم به اون دوتا کله پوک هم ریز نگاه مینداختم،مثل بچه هایی که تنبیه شده بودن یه گوشه ایستاده بودن میخواستم چیزی بگم که بلا زودتر دست به کار شد
-بشینید اونجا.
مکث کردن،انگار ترسیده بودن
-گفتم بشینید اونجا!
با داد بلا هردو پریدن و نشستن روی مبل.
♡بلا ما متاسفیم.نمیخواستیم به تو اسیب بزنیم.فقط فکر کردیم شما..
-ما چی؟دزدیم؟یا قاتلیم؟
×فکر کردیم روحین.
با یه نگاه کمکم کن نگاهم کرد،لباش رو به هم فشرده بود،معلوم بود خندش گرفته.
گلوم رو صاف کردم و با جدیت حرف زدم اما از درون واقعا خندم گرفته بود.
+دوتا ادم گنده از یه روح ترسیدید؟
×نتزسیدیم.فقط...فقط از خودمون دفاع کردیم.
-چشم بسته و با جیغ زدن عین بچه ها؟
♡شاید فقط یه کمی ترسیده بودیم.اما نه زیاد.
+شانس اوردید تو مود خوبیم وگرنه همون موقع یه گلوله خرج هرکدومتون میکردم.
×اهم..بگذریم.شما چرا اینجایید؟
-ما..خب...فقط..میخواستیم یکمی از خونه دور باشیم و حوصلمون هم سر رفته بود.همین.
با پوزخند نگاهمون کرد.یهو متوجه وضعیتمون شدم،رد بوس هام و گاز هام روی گردن و ترقوه ی بلا بود،از یقه ی تاپش مشخص بود،دکمه های پیراهن من کامل باز بود،لب های جفتمون به خواطر شدت بوسه 0یکمی ورم کرده بود.تا متوجه شدیم هردو اطراف رو نگاه میکردم.
-اهم...بیخیال،شما تو اتاق سمت چپ بمونید ما تو سمت راستی.برای رفتن خیلی دیره.امروز به اندازه کافی ماجرا داشتیم.
همه سر تکون دادیم و رفتیم توی اتاق هامون.
وقتی در اتاق رو بستیم پیراهنم رو کامل در اوردم و روی تخت دراز کشیدم،بلا لباس خواب پوشید و کنارم دراز کشید،کشیدمش توی بغلم،اروم سرش رو گذاشت روی سینم و منم موهاش رو نوازش کردم،هیچکدوم نفهمیدیم کی خوابمون برد...
ویوی الکساندر:
همینطور که زخم بلا رو باندپیچی میکردم به اون دوتا کله پوک هم ریز نگاه مینداختم،مثل بچه هایی که تنبیه شده بودن یه گوشه ایستاده بودن میخواستم چیزی بگم که بلا زودتر دست به کار شد
-بشینید اونجا.
مکث کردن،انگار ترسیده بودن
-گفتم بشینید اونجا!
با داد بلا هردو پریدن و نشستن روی مبل.
♡بلا ما متاسفیم.نمیخواستیم به تو اسیب بزنیم.فقط فکر کردیم شما..
-ما چی؟دزدیم؟یا قاتلیم؟
×فکر کردیم روحین.
با یه نگاه کمکم کن نگاهم کرد،لباش رو به هم فشرده بود،معلوم بود خندش گرفته.
گلوم رو صاف کردم و با جدیت حرف زدم اما از درون واقعا خندم گرفته بود.
+دوتا ادم گنده از یه روح ترسیدید؟
×نتزسیدیم.فقط...فقط از خودمون دفاع کردیم.
-چشم بسته و با جیغ زدن عین بچه ها؟
♡شاید فقط یه کمی ترسیده بودیم.اما نه زیاد.
+شانس اوردید تو مود خوبیم وگرنه همون موقع یه گلوله خرج هرکدومتون میکردم.
×اهم..بگذریم.شما چرا اینجایید؟
-ما..خب...فقط..میخواستیم یکمی از خونه دور باشیم و حوصلمون هم سر رفته بود.همین.
با پوزخند نگاهمون کرد.یهو متوجه وضعیتمون شدم،رد بوس هام و گاز هام روی گردن و ترقوه ی بلا بود،از یقه ی تاپش مشخص بود،دکمه های پیراهن من کامل باز بود،لب های جفتمون به خواطر شدت بوسه 0یکمی ورم کرده بود.تا متوجه شدیم هردو اطراف رو نگاه میکردم.
-اهم...بیخیال،شما تو اتاق سمت چپ بمونید ما تو سمت راستی.برای رفتن خیلی دیره.امروز به اندازه کافی ماجرا داشتیم.
همه سر تکون دادیم و رفتیم توی اتاق هامون.
وقتی در اتاق رو بستیم پیراهنم رو کامل در اوردم و روی تخت دراز کشیدم،بلا لباس خواب پوشید و کنارم دراز کشید،کشیدمش توی بغلم،اروم سرش رو گذاشت روی سینم و منم موهاش رو نوازش کردم،هیچکدوم نفهمیدیم کی خوابمون برد...
- ۴.۴k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط