پارت

(
پارت ۶۷۱

و دوید کنارم...
حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم.
تنم می‌لرزید...

وحشت‌زده هق‌هق کردم.
افسون تند و ترسیده گفت:
«هیییس... هیییس... آلا جان... الا... جان... فقط نفس عمیق بکش. هیچی نیست...»

و بلند زد زیر گریه:
«کمک کنه...»

و ترسیده و پراضطراب التماس کرد:
«خواهش می‌کنم... کمک...»

با درد به زور زدم زیر گریه و به زحمت و مقطع گفتم:
«بچه... م...»

آنلی محکم دستمو فشرد و با درد گفت:
«هیییچیش نمیشه...»

و بی‌اختیار خودش زد زیر گریه و هول گوشی‌شو درآورد و زنگ زد.


حتی نمی‌تونستم از جام تکون بخورم و خیسی و وحشتناکی رو زیرم احساس می‌کردم که باعث می‌شد خیلی بیشتر بترسم.

خون؟
نه...

خدایا! بچه‌ام...
به زور هق‌هق کردم.

سرم گیج می‌رفت.
افسون دستمو به شدت فشرد و نالید:
«بله‌مد! صبر کن...»

و پر از درد و عذاب زار زد:
«ببخشید... من سعی کردم جلوشو بگیرم... ببخشید... اما نشد... نمیشه جلوی سرنوشت رو گرفت... منو ببخش.»

و با گریه سرمو بوسید.

با درد خیلی شدیدی چشمامو به هم فشردم.
داشتم از درد می‌مردم.

سینه‌ام وحشت‌زده و خیلی پر‌درد بالا و پایین می‌شد و اشکام بی‌صدا جاری می‌شدن.
حقیقت خیلی سخت و دردناکی بود اما...
بچه‌ام...
نه...
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵۷۲صدای آمبولانس رو می‌شنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.چشم...

پارت ۵۷۰ عکس ازدواجمون رو قاب شده روي میز گذاشته بود.. متعجب...

پارت ۵۶۹ وقتي انقدر لجباز میشه چی میتونم بگم؟ لرزون نفسم رو ...

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۵ فصل ۳ )الا : اخه چجوری تا صبح سر کنی...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۰ فصل ۳ )چشمامو ترسیده بستم و هق هق خي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط