وقتی خیلی عصبانیه و....
وقتی خیلی عصبانیه و....
پارت آخر
خواست بره که یهو ات دستشو گرفت و یه لبخند پررنگ زد لبخندی که چند روزِ جونگکوک منتظرش بود
ات: لازم نیس انقدر زحمت بکشی..
جونگکوک: این که هیچی نیس...حاضرم برات دنیا رو به آتیش بکشم فرشته ی من
ات: ممنونم که کنارمی
جونگکوک: منو بخشیدی؟
ات: اوهوم
جونگکوک محکم ات رو بغل کرد
ات: چیکار میکنی کوکی الان توعم مریض میشی
جونگکوک: مهم نیس واییی باورم نمیشه منو بخشیدی
چند روز بعد_
ات کاملاً خوب شده بود و داشت آشپزی میکرد که از پشت جونگکوک بغلش کرد
جونگکوک: کمک میخوای؟
ات: نه ممنون خودم میتونم درستش کنم
جونگکوک به حرفه ات گوش نکرد و کمکش کرد ات اولش تعجب کرد ولی یهو ناخداگاه یه لبخند بزرگ زد و همینجوری نگاش میکرد
جونگکوک: هومم چیه؟ چرا داری اینجوری نگام میکنی ؟
ات: هیچی فقط... خیلی دوست دارم
جونگکوک: ولی من دوست ندارم
ات: چ..چ..چی؟
جونگکوک: من روانیم زندگیم
و به خوبی و خوشی زندگی کردن
_پایان_
پارت آخر
خواست بره که یهو ات دستشو گرفت و یه لبخند پررنگ زد لبخندی که چند روزِ جونگکوک منتظرش بود
ات: لازم نیس انقدر زحمت بکشی..
جونگکوک: این که هیچی نیس...حاضرم برات دنیا رو به آتیش بکشم فرشته ی من
ات: ممنونم که کنارمی
جونگکوک: منو بخشیدی؟
ات: اوهوم
جونگکوک محکم ات رو بغل کرد
ات: چیکار میکنی کوکی الان توعم مریض میشی
جونگکوک: مهم نیس واییی باورم نمیشه منو بخشیدی
چند روز بعد_
ات کاملاً خوب شده بود و داشت آشپزی میکرد که از پشت جونگکوک بغلش کرد
جونگکوک: کمک میخوای؟
ات: نه ممنون خودم میتونم درستش کنم
جونگکوک به حرفه ات گوش نکرد و کمکش کرد ات اولش تعجب کرد ولی یهو ناخداگاه یه لبخند بزرگ زد و همینجوری نگاش میکرد
جونگکوک: هومم چیه؟ چرا داری اینجوری نگام میکنی ؟
ات: هیچی فقط... خیلی دوست دارم
جونگکوک: ولی من دوست ندارم
ات: چ..چ..چی؟
جونگکوک: من روانیم زندگیم
و به خوبی و خوشی زندگی کردن
_پایان_
- ۱.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط