{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خیلی عصبانیه و....

وقتی خیلی عصبانیه و....

پارت آخر

خواست بره که یهو ات دستشو گرفت و یه لبخند پررنگ زد لبخندی که چند روزِ جونگکوک منتظرش بود

ات: لازم نیس انقدر زحمت بکشی..

جونگکوک: این که هیچی نیس...حاضرم برات دنیا رو به آتیش بکشم فرشته ی من

ات: ممنونم که کنارمی

جونگکوک: منو بخشیدی؟

ات: اوهوم

جونگکوک محکم ات رو بغل کرد

ات: چیکار میکنی کوکی الان توعم مریض میشی

جونگکوک: مهم نیس واییی باورم نمیشه منو بخشیدی

چند روز بعد_

ات کاملاً خوب شده بود و داشت آشپزی میکرد که از پشت جونگکوک بغلش کرد

جونگکوک: کمک میخوای؟

ات: نه ممنون خودم میتونم درستش کنم

جونگکوک به حرفه ات گوش نکرد و کمکش کرد ات اولش تعجب کرد ولی یهو ناخداگاه یه لبخند بزرگ زد و همینجوری نگاش میکرد

جونگکوک: هومم چیه؟ چرا داری اینجوری نگام میکنی ؟

ات: هیچی فقط... خیلی دوست دارم

جونگکوک: ولی من دوست ندارم

ات: چ..چ..چی؟

جونگکوک: من روانیم زندگیم

و به خوبی و خوشی زندگی کردن


_پایان_
دیدگاه ها (۱۸)

وقتی خیلی عصبانیه و....ویو جونگکوککه یهو ات رو دیدم که پتو د...

شاهکارهههه شاهکار

وقتی خیلی عصبانیه و..پارت 1 امشب تولد ات بود و داشت عمارتو ت...

پارت ۵ویو اتواییی نه دوباره نه داشتم کابوس میدیدم فکر کنم دو...

پارت 4ات: وقتی که من و تو خیلی بچه بودیم بهترین دوستای هم بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط