{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت

همه تعجب کردند

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود

ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد

نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید
دیدگاه ها (۲۰)

جوانی با دوچرخه اش با پیرزنی برخورد کرد و به جای اینکه از او...

داستان کوتاه در مورد خداسلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا ...

زنی به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت :ای پیامبر خدا پروردگار...

روزی رسول خدا (ص) نشسته بودعزراییل به زیارت آن حضرت آمدپیامب...

لنگه کفش - لنگه کفش null پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می‌ر...

Saqi Eshq:پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی تو...

نـام حـڪایـت༆ لنگه کفش__________________________پیرمردی سوا...

مرد جوانی سوار بر قطار به مسافرت می رفت ، به علت بی توجهی ی...

گاندی رهبر فقید هندوستان با قطار در حال مسافرت بود، به علت ب...

گاندی رهبر فقید هندوستان با قطار در حال مسافرت بود . . .به ع...

کفش های گاندی روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخو...

خیرت به دیگران هم برسد.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط