{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑
# قسمت هفتم: «قدم‌های نزدیک»

---

### پارک شهر — عصر یک روز آفتابی

ساکورا و هیناتا، بعد از چند روز پیام‌بازی، بالاخره یه قرار برای پیاده‌روی گذاشته بودن. کنار دریاچه‌ی کوچیک پارک قدم می‌زدن، نور غروب رو آب می‌درخشید.

**ساکورا:** *(با لبخند)* باورم نمی‌شه چقدر عوض شدی... منظورم اینه، هنوزم همون هینای مهربونی، ولی... قوی‌تر شدی.

**هیناتا:** *(کمی خجالتی، ولی با اعتماد‌به‌نفس بیشتر از قبل)* مجبور شدم. بعد از این‌که... از خانواده‌م فاصله گرفتم، یاد گرفتم برای خودم تصمیم بگیرم.

**ساکورا:** *(می‌ایسته، نگاهش می‌کنه با جدیت)* هینا... هیچ‌وقت نتونستی باهاشون در میون بذاری؟ در مورد... من؟

هیناتا نگاهش رو به دریاچه دوخت، یه سکوت کوتاه.

**هیناتا:** *(آروم)* سعی کردم. یه‌بار. ولی... اونا فقط گفتن این یه «دوستی بچگونه» بوده که باید فراموشش کنم. *(به ساکورا نگاه می‌کنه)* ولی هیچ‌وقت نتونستم. هیچ‌وقت فراموش نکردم.

قلب ساکورا تند زد. تو چشمای هیناتا، یه صداقتی بود که همیشه دلش می‌خواست ببینه.

**ساکورا:** *(آروم، قدمی نزدیک‌تر)* هینا، من... فکر کنم چیزی که این روزا دارم حس می‌کنم، دیگه فقط دلتنگی برای یه دوست قدیمی نیست.

هیناتا نفسش رو حبس کرد.

**هیناتا:** *(زمزمه)* منم... از همون روز تو کافه، نمی‌تونم بهش فکر نکنم.

باد ملایمی وزید، برگ‌ها رو آب دریاچه رقصیدن. هر دو، فقط چند سانتی‌متر از هم فاصله داشتن.

**ساکورا:** *(با صدایی لرزون از هیجان)* می‌تونم...؟

هیناتا فقط سرش رو تکون داد، چشماش رو بست.

بوسه‌شون آروم بود، مثل چیزی که سال‌ها منتظرش بودن — نه عجول، نه ناگهانی، بلکه مثل یه چیزی که بالاخره سر جای درستش نشست.

---

### چند لحظه بعد

از هم جدا شدن، هر دو با لبخندی که نمی‌تونستن پنهانش کنن.

**ساکورا:** *(با خنده‌ی آروم)* خب... فکر کنم این یعنی رسمی شدیم؟

**هیناتا:** *(می‌خنده، برای اولین بار بدون هیچ ترسی)* فکر کنم آره.

دستاشون رو به هم قفل کردن و به راه رفتن ادامه دادن، درحالی‌که غروب آفتاب پشت سرشون رنگ نارنجی‌ای به آسمون پاشیده بود.

---

پایان قسمت هفتم!
دیدگاه ها (۵)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت هشتم: «سنگینی سکوت»---### شب قبل از ج...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت نهم: «روبه‌رو 🖤»---### صبح روز بعد — ...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت ششم: «تصادف دوباره»---### دانشگاه — ص...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت پنجم: «قدم‌های اول»---### یک هفته بعد...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت چهارم: «بعد از سال‌ها»---### کافه‌ی د...

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط