به نام خدا
به نام خدا
امشب دیگه باید کارم رو عملی میکردم ،وبا اون دختره هماهنگ می کردم که برای چه کاری اومده اینجا وباید چه کاری انجام بده نگاهی به ساعت کردم دیدم که ساعت۱۱:۰۴است الان دیره که بهش بگم پس میزارم واس فر دا به سمت اتاقم حرکت کردم در اتاق رو باز کردم به خودم رو اتاقم انداختم
رها.....
بیدار باش گوشیم رو واسه ساعت ۶ تنظیم کردم چون که رُهام گفته بود که ساعت ۶منو از خواب بیدا کو
طبق عادت همیشگی موهامو باز کردم لباس خرسولی های گشـــــــــــــــــــــادم رو پوشیدم به زیر پتوم خزدیم کمی با دایی جونم حرف زدم وراهنماییم کرد که باد چی کار کنم چه رفتار هایی داشته باشم😊 گوشی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت کمی با موهام بازی کردم تا خوابم رفت......
بع بع بع بع بع بع
😳 😳 😳 این صدای چی بود صورتمو اون ور کردم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره زدم تو سرم که چرا صداشو عوض نکردم یه قوصی به کمرم دادمو از تخته خواب بیدار شدم
به دستشویی رفتم بعد کارهایی اولیه مسواک زدم وموهامو شونه زدم
لباس های فرممو پوشیدم
به سمت اتاق رُهام رفتم در زدم کمی موندم دیدم کسی جواب نداد
دوباره در زدم هیچ
درو باز کردم دیدم کسی نیست
رفتم وسط اتاقش روتختش نبود
یه اتاق داشت وسط اتاقش که در شیشه بود رفتم خواستم درشو باز کنم رفتم داخلش کمی اینو اونر نگاه کردم یه دفعه یه صدایی اومد رومو اونور کردم خواستم در برم که
گومممممممم
خوردم تو در شیشه ایی افتادم رو زمین بعد چند دقیقه بلند شدم دیدم رُهام بالا سرم رو میزه کارش نشسته یه پاشم گذاشته رو یه پای دیگش داره نگام میکنه
من ـــ ببخشید عاقا من فقط خواستم بیام شمارو از خواب بیدار کنم
رهام ـــ ولی من گفته بودم که به هر حال شما نمیتونید وارد اتاق من بشید
من ــ معذرت می خوام
رهام ــ حالا اومدید بشینید باهاتون کار دارم
شما میدونید که فقط برای خدمت کاری نیومدید شما برای .........
دوستان ببخشید که کم گذاشتم😍 😍 😍
به خدا باید رمان های سایت رو هم بنویسن یکم سرم شلوغه به بزرگی خودتون ببخشید
امشب دیگه باید کارم رو عملی میکردم ،وبا اون دختره هماهنگ می کردم که برای چه کاری اومده اینجا وباید چه کاری انجام بده نگاهی به ساعت کردم دیدم که ساعت۱۱:۰۴است الان دیره که بهش بگم پس میزارم واس فر دا به سمت اتاقم حرکت کردم در اتاق رو باز کردم به خودم رو اتاقم انداختم
رها.....
بیدار باش گوشیم رو واسه ساعت ۶ تنظیم کردم چون که رُهام گفته بود که ساعت ۶منو از خواب بیدا کو
طبق عادت همیشگی موهامو باز کردم لباس خرسولی های گشـــــــــــــــــــــادم رو پوشیدم به زیر پتوم خزدیم کمی با دایی جونم حرف زدم وراهنماییم کرد که باد چی کار کنم چه رفتار هایی داشته باشم😊 گوشی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت کمی با موهام بازی کردم تا خوابم رفت......
بع بع بع بع بع بع
😳 😳 😳 این صدای چی بود صورتمو اون ور کردم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره زدم تو سرم که چرا صداشو عوض نکردم یه قوصی به کمرم دادمو از تخته خواب بیدار شدم
به دستشویی رفتم بعد کارهایی اولیه مسواک زدم وموهامو شونه زدم
لباس های فرممو پوشیدم
به سمت اتاق رُهام رفتم در زدم کمی موندم دیدم کسی جواب نداد
دوباره در زدم هیچ
درو باز کردم دیدم کسی نیست
رفتم وسط اتاقش روتختش نبود
یه اتاق داشت وسط اتاقش که در شیشه بود رفتم خواستم درشو باز کنم رفتم داخلش کمی اینو اونر نگاه کردم یه دفعه یه صدایی اومد رومو اونور کردم خواستم در برم که
گومممممممم
خوردم تو در شیشه ایی افتادم رو زمین بعد چند دقیقه بلند شدم دیدم رُهام بالا سرم رو میزه کارش نشسته یه پاشم گذاشته رو یه پای دیگش داره نگام میکنه
من ـــ ببخشید عاقا من فقط خواستم بیام شمارو از خواب بیدار کنم
رهام ـــ ولی من گفته بودم که به هر حال شما نمیتونید وارد اتاق من بشید
من ــ معذرت می خوام
رهام ــ حالا اومدید بشینید باهاتون کار دارم
شما میدونید که فقط برای خدمت کاری نیومدید شما برای .........
دوستان ببخشید که کم گذاشتم😍 😍 😍
به خدا باید رمان های سایت رو هم بنویسن یکم سرم شلوغه به بزرگی خودتون ببخشید
- ۲۰.۰k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط