{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فانوس به دست در کوچه ها می روم

فانوس به دست در کوچه ها می روم

نور حتی تا نزدیکم را روشن نمی کند

انگار تنها فانوس به دست این شهر خورشیدهایم

راه تاریک است ... کسی نیست

رهگذر تنها منم با کوله باری از سکوت

می کَنم قدم هایم را از دل این شب ها

تا برسم به شهر رویا

خود را می زنم به همه ی بیراه ها

سرنوشت را رد می کنم تا برسم به آخر

نه فانوس نه خورشید روشن نمی کنند راهم را

پُرم از این سفرهای بی انتها

ای کاش هرگز نمی رفتند این قدمها ...
دیدگاه ها (۱۰)

پولدار که باشیبرف میشود بهانه ای برای لباس نو خریدن،با دوستا...

موهای یک زن ...خلق نشده برای پوشانده شدنیا برای رها شدن در ب...

دعا قدرتی شگرف دارد..هنگامی که برای انسانها آرزوی سعادت میکن...

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﭼﯿﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳت ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﮔﺎﻣﻬﺎﯾﺶ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ...

✍🏼دختر،راه می‌رود در جاده‌ای بی‌انتها،تنها،با کفش‌هایی پاره،...

متنی قابل تامل

می‌نویسم برای تویئ که هیچ‌وقت ‍به دست‌ات نمی‌رسد.نه از روی ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط