#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#فصل_۲
#پارت_۸
( * پیش تهکوک * )
اون دختره از غار رفت بیرون . داشتن به جلو میرفتن که جونگکوک حس کرد تهیونگ نیست . برگشت و نگاه کرد .
( جونگکوک ) : تو ... میکشمت لعنتییییی .... ولش کنننن ....
درسته .. این فرد جونگهون بود .
( جونگهون ) : ببخشید مرد جوان . من نمیتونم همچین کاری کنم .
یهو یکی اومد و یه چوب کرد تو دل تهیونگ . تهیونگ از درد فریاد کشید . جونگهون اولش تعجب کرد و وقتی برگشت ...
( جونگهون ) : آ-... آقای کیم ...
پدر تهیونگ چوب رو در اورد . جونگهون حس بدی گرفت . تهیونگ رو زمین افتاده بود و نمیتونست کاری کنه .
( جونگهون ) : ولی شما گفتید ...
( پ/ت ) بدرک که چی گفتم .
و خواست دوباره بزنتش که ...
( جونگهون ) : من اجازه نمیدم .
و دست پدر تهیونگ رو پرت کرد . پور تهیونگ چون جونگهون خون،آشام بود یکم ازش میترسید پس رفت .
جونگکوک تمام مدت تو شک بود و نمیدونست چی بگه . خواست بره پیش تهیونگ ...
( جونگهون ) : جلو نیا واگرنه میکشمش ...
و چوب رو ، رو به روی قلب تهیونگ گرفت .
( جونگکوک ) : اونو بنداز لعنتی ...
و نزدیک شد ولی جونگهون چوب رو نزدیک قلب تهیونگ کرد .
( جونگکوک ) : نهههه ... خواهش میکنم ... ولش کن ... التماست میکنم .... ( گریه )
جونگکوک زانو زد . جونگهون دلش برای جونگکوک و تهیونگی که از درد بزور نفس میکشید سوخت . چوب رو اورد پایین .
جونگکوک سریع به سمت تهیونگ دویید و اون رو تو آغوشش گرفت ...
( جونگکوک ) : تهیونگ .... نه .... خواهش میکنم ... نمیر ....
( تهیونگ ) : ک-...کو-...کوک ( سختی )
( جونگکوک ) : تهیونگ خوبی ؟
تهیونگ اروم سری به نشونه ی تایید تکون داد .
( جونگکوک ) : هوسوک خوبت میکنه . زود خوب میشی .
جونگکوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد . رو به جونگهون کرد ...
( جونگکوک ) : چرا اینکارو کردی ؟
( جونگهون ) : قرار نبو بهش اسیب بزنیم و ...
( جونگکوک ) : و چی ؟؟
( جونگهون ) : دلم نمیخواد آشفته و ناراحت ببینمت .
جونگکوک لبخند ملویی زد و به جونگهون اشاره کرد تا باهاش بیاد . هر چی نباشه جونگهون یه زمانی بهترین دوستش بود . پس تصمیم گرفت بهش اعتماد کنه .
تو راه داشتن میرفتن . نزدیک نیم ساعتی بود . تهیونگ خوابش برده بود .
جونگکوک یهو جیمین رو دید .
( جیمین ) : بچه ها پیداشون کردم .
و دویید سمت کوک .
( جیمین ) : حالتون خوبه ؟
( جونگکوک ) : من خوبم ولی ته ...
( جیمین ) : و-... و ایشون ...
( جونگکوک ) : چیزی نیست .
نامجون رسید و با دیدن جونگهون یه سنگ برداشت .
( نامجون ) : برو عقب .
( جونگکوک ) : نه نامجون صبر کن ...
نامجون صبر کرد .
( جونگکوک ) : اون تو تیم ماست ...
End part 🎈
انچه خواهید خواند ....
تهیونگ ... حاات خوبه ؟..
اونجی ... دلم برات تنگ شده بود ...
تو باهاشون دوستی ؟..
چجوری باید جینو خوب کنیم ؟..
وقت انتقامه ...
#فصل_۲
#پارت_۸
( * پیش تهکوک * )
اون دختره از غار رفت بیرون . داشتن به جلو میرفتن که جونگکوک حس کرد تهیونگ نیست . برگشت و نگاه کرد .
( جونگکوک ) : تو ... میکشمت لعنتییییی .... ولش کنننن ....
درسته .. این فرد جونگهون بود .
( جونگهون ) : ببخشید مرد جوان . من نمیتونم همچین کاری کنم .
یهو یکی اومد و یه چوب کرد تو دل تهیونگ . تهیونگ از درد فریاد کشید . جونگهون اولش تعجب کرد و وقتی برگشت ...
( جونگهون ) : آ-... آقای کیم ...
پدر تهیونگ چوب رو در اورد . جونگهون حس بدی گرفت . تهیونگ رو زمین افتاده بود و نمیتونست کاری کنه .
( جونگهون ) : ولی شما گفتید ...
( پ/ت ) بدرک که چی گفتم .
و خواست دوباره بزنتش که ...
( جونگهون ) : من اجازه نمیدم .
و دست پدر تهیونگ رو پرت کرد . پور تهیونگ چون جونگهون خون،آشام بود یکم ازش میترسید پس رفت .
جونگکوک تمام مدت تو شک بود و نمیدونست چی بگه . خواست بره پیش تهیونگ ...
( جونگهون ) : جلو نیا واگرنه میکشمش ...
و چوب رو ، رو به روی قلب تهیونگ گرفت .
( جونگکوک ) : اونو بنداز لعنتی ...
و نزدیک شد ولی جونگهون چوب رو نزدیک قلب تهیونگ کرد .
( جونگکوک ) : نهههه ... خواهش میکنم ... ولش کن ... التماست میکنم .... ( گریه )
جونگکوک زانو زد . جونگهون دلش برای جونگکوک و تهیونگی که از درد بزور نفس میکشید سوخت . چوب رو اورد پایین .
جونگکوک سریع به سمت تهیونگ دویید و اون رو تو آغوشش گرفت ...
( جونگکوک ) : تهیونگ .... نه .... خواهش میکنم ... نمیر ....
( تهیونگ ) : ک-...کو-...کوک ( سختی )
( جونگکوک ) : تهیونگ خوبی ؟
تهیونگ اروم سری به نشونه ی تایید تکون داد .
( جونگکوک ) : هوسوک خوبت میکنه . زود خوب میشی .
جونگکوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد . رو به جونگهون کرد ...
( جونگکوک ) : چرا اینکارو کردی ؟
( جونگهون ) : قرار نبو بهش اسیب بزنیم و ...
( جونگکوک ) : و چی ؟؟
( جونگهون ) : دلم نمیخواد آشفته و ناراحت ببینمت .
جونگکوک لبخند ملویی زد و به جونگهون اشاره کرد تا باهاش بیاد . هر چی نباشه جونگهون یه زمانی بهترین دوستش بود . پس تصمیم گرفت بهش اعتماد کنه .
تو راه داشتن میرفتن . نزدیک نیم ساعتی بود . تهیونگ خوابش برده بود .
جونگکوک یهو جیمین رو دید .
( جیمین ) : بچه ها پیداشون کردم .
و دویید سمت کوک .
( جیمین ) : حالتون خوبه ؟
( جونگکوک ) : من خوبم ولی ته ...
( جیمین ) : و-... و ایشون ...
( جونگکوک ) : چیزی نیست .
نامجون رسید و با دیدن جونگهون یه سنگ برداشت .
( نامجون ) : برو عقب .
( جونگکوک ) : نه نامجون صبر کن ...
نامجون صبر کرد .
( جونگکوک ) : اون تو تیم ماست ...
End part 🎈
انچه خواهید خواند ....
تهیونگ ... حاات خوبه ؟..
اونجی ... دلم برات تنگ شده بود ...
تو باهاشون دوستی ؟..
چجوری باید جینو خوب کنیم ؟..
وقت انتقامه ...
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط