{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۵


اومد سمتم و دست راستشو گرفت به کمرم و با دست چپش دست راستمو تو مشتش کرد و توصورتم زل زده بود
..... آنقدر نزدیک صورت شاپور بودم ک نفس هاشو نفس میکشیدم و بازدم میکردم

ماسکشو آروم در آورد و انداخت رو تختم
بی اختیار یهو لبامو بوسید ...
منم نکشیدم عقب ...لباش بوی توت فرنگی میداد دقایقی نامعلوم رو مال هم بودیم جوری لبامو میخورد ک انگار آخرین بوسه هاشه....این بوسه ها از روی هوس نبود اینو کاملا حس میکردم
کاملا تو حس و حال بود ک ول کرد یهو ....بهم نگاه کرد و ماسکشو سریع گذاشت و موقع رفتن به بیرون بهم گفت...
رژتو تمدید کن به صادق بگو برا منم دستمال بیاره میرم تو ماشین منتظرتم..
شاپور رفت و ۵ دقیقه بعدش صادق و یک مرد دیگه اومدن تو اتاق ...
صادق گفت آقا کجاست؟
گفتم رفت تو ماشین گفت ک براش دستمال هم ببری ..
صادق گرفت چیمیگم و سریع رفت پایین

من موندم و مردی ک بهم خیره نگاه میکرد ...
استایل اینم قشنگ بود موهاشم لخت مشکی با پیراهن سفید و کروات مشکی تر از موهاش دستش فقط یه چتر بود اما دستاش کلا زخم بود ازش میترسیدم و لکنت زبان گرفته بودم گوشه دیوار خوف کردم و فقط نگاش میکردم ....اومد سمتم و گفت

_چرا میترسی؟ هیولام؟ یا اجازه دارم تورو بزنمت یا لمست کنم.....
_اجازه نداری؟
_نچ نه اجازشو دارم و......نه جرعتشو
_کی هستی؟
_ بهرامم رفیق ۲۰ ساله‌ی آقات

تازه فهمیدم بهرام بهرامی ک دائم شاپور سرش قسم میخوره اینه ...
خیلی خوشتیپ بود ولی خب به خوشتیپی شاپور نمی‌رسید ولی همشون لامسبا دافن این صادق هم خیلی خوشگله معلوم نیست از چه نسلی ان

_بیا برو امشبو نباید از دست بدیم
_امشب چخبره آقا بهرام
_کنار شاپور میشینی جم نمیخوری اگر کسی کشته شد یا درگیری شد نمی‌ترسی یا بمون کنار شاپور یا بیا طرف من حتی به صادق هم گاهی نباید اعتماد کنی اینجا ۷۰ نسله همه بزرگامون بخاطر ضربه های خودی های خودمون از بین رفتن
دیدگاه ها (۴)

پارت ۲۴ داشت تهدید میکرد مثل همیشه که صادق اومد تو اتاق ۳ تا...

پارت ۲۳ که یکهو با قیافه شاپور خفه شدم سکوت بدی فضای اتاق رو...

موهامو از پشت سرم تو مشتش کرد گفت : جنده دیده بودم ولی تو خا...

پارت اول جانان بهرام رادمانم نویسنده اتفاقات داخل عمارت داست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط