{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر این داشتی گریه میکردی

+سر این داشتی گریه میکردی؟!

سرشو آورد بالا

-تو خودت ناراحت نیستی نه؟!اصا این موضوع برات مهمه؟!

ته هوفی کشید..

+معلومه که مهمه...الان فقط منتظرم تالار و اینجور وسایل دوباره آماده شه...

کوک دیگه نمیدونست چی بگه...نمیدونست چیکار کنه...

-ولی برات مهم نیس...دروغ نگو

نمیدونست چرا شروع به گیر دادن به تهیونگ کرد...
ته نفسشو سنگین داد بیرون و کوک رو بغ.ل کرد...

+برام مهمه...دیگه این سوالو نپرس

بعد چند مین کوک خودشو شست و اومد بیرون...تهیونگ خوابش برده بود..
تصمیم گرفت بدون هیچ سروصدایی کارشو بکنه..
یه پیرهن گشاد با شلوارک برداشت و پوشید و موهاشو یکم با حوله خشک کرد...
اومد رو تخت پشت تهیونگ خوابید و دستشو دور کم.رش حلقه کرد و سعی کرد بخوابه...

(ویو صبح ساعت ۱۰)
چشماش رو باز کرد...یکم خودشو کش داد تا به خودش بیاد...
نگاهشو داد اونور تخت و دید تهیونگ نیست
فهمید ممکنه رفته باشه سر کارش؛
از جاش بلند شد و سر و صورتشو آب زد و رفت سمت آشپز خونه...
صبحونه رو میز آماده بود..لبخندی زد و نشست سر میز...
(چند مین بعد)
ظرفارو شسته بود و تو گوشیش داشت میگشت...
حس میکرد امروز از اون روزای حوصله سر بره که قراره تو طول روز فقط کسل باشه...
دیدگاه ها (۰)

میخواست گوشیش رو خاموش کنه که صدای نوتیف پیام براش اومد..زد ...

بچه‌ها پارت جدید پدر خوانده تو راهه

-ت...تهیونگ...لطفا..بسه..چندتا ضربه آخر رو زد و کام کرد و از...

(خوب ادامه رمان پدر خوانده)(ویو کوک)+میشه اون پسر رو بیاری ....

‹ قلدر عاشق ›« پارت سوم »یه روز که کوک داخل همون انباری بود ...

« قلدر عاشق»« پارت دهم »داخل همین روز ها تهیونگ فهمیده بود ...

آلفا خوشتیپ من پارت نهم صبح ¥¥ ویو کوک : با دل درد بدی بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط