{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#pain

#pain
#P⁹³
#Season²
بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه از بیمارستان بیرون میره. اون شب نمیتونه برگرده اما وقتی صبح خسته و بی خواب برمیگرده و به بیمارستان به اتاق جونگکوک با تختی خالی مواجه میشه. از پذیرش میپرسه.
+ بله ایشون امروز مرخص شدن و رفتن خونه.
_ رفت؟ اینجا شماره تلفنش هست؟ میشه بهم بدینش؟
+ خیلی ببخشید اما بخاطر امنیت بیمار ها نمیتونم اطلاعاتشون رو بدم.
_ اما من همراهش هستم.
+ ببخشید، اما نمیتونم کمکتون کنم.
تهیونگ نفسش رو با کلافگی بیرون داد و از بیمارستان بیرون رفت.
از اون اتفاق هفته ها میگذره. جونگکوک یکبار به کره میره و برای مدتی مرخصی میگیره و دوباره برمیگرده به ایتالیا، شهر فلورانس، طبقه ی 11، واحد مین سو.
چند روزی از برگشتنش به ایتالیا گذشته. زندگی اونجا براش راحته و بعد از اون روز تهیونگ رو ندیده بود حتی توی بالکن و به همین دلیل حدس میزد تهیونگ برای دیدن کسی به واحد بغلی اومده و اونجا خونه ی خودش نیست. در حال ورزش کردن با یک ذهن مشغول به فکر بود. بعد ورزش کمی دوش گرفت و بعد رفت تا به مین سو در پخت نهار کمک کنه.
_ میخوام توی پختن نهار کمکت کنم. بهم بگو چیکار کنم؟
+ هیونگ این حرفا چیه؟ تو اینجا مهمونی. خودم آماده میکنم نیازی به کمک نیست.
_ با من یکی به دو نکن. حوصله ام سر رفته.
+ خب.... میشه اول کیسه ی آشغال ها رو ببری بیرون؟
یک کیسه زباله مشکی به دست جونگکوک میده.
+ اینو ببر طبقه همکف اونجا یک سطل بزرگ هست. بنداز داخل اون.
جونگکوک بر خلاف تصور مین سو حتی اخم هم نمیکنه و کیسه ی زباله ها رو با آرامش میگیره و از خونه بیرون میره. وارد آسانسور میشه و طبقه ی همکف رو انتخاب میکنه. در های آسانسور در حال بسته شدن بودن که دست کسی مانع میشه، در ها باز میشن و اون شخص وارد آسانسور میشه. جونگکوک به محض دیدن اون شخص، صورتش رو با سوییشرتش میپوشونه اما اون شخص جونگکوک رو شناخت.
_ حالت بهتر شده؟
با صدای بم اش با آرامش میپرسه.
جونگکوک نفس عمیقی میکشه. اول مکث طولانی ای میکنه.
+ آره.
فقط به گفتن همین یک کلمه بسنده میکنه.
_ دکتر گفت که به موقع دارو هات رو بخور و همچنین تاکید کرد غذا های مقوی زیادی بخوری.
در آسانسور باز میشه و جونگکوک با قدم های تند از اون آسانسور بیرون میره. وقتی کیسه رو داخل سطل انداخت یک نفس راحت کشید. خواست به سمت آسانسور بره تا برگرده خونه اما چون دلش نمیخواست دوباره با تهیونگ توی اون اتاقک گیر بکنه از پله ها 11 طبقه رو بالا میره.
وقتی میرسه خونه مین سو با تعجب نگاهش میکنه.
_ چرا انقدر طولش دادی؟ چرا انقدر عرق کردی؟
جونگکوک خودش رو روی مبل میندازه و نفس نفس زنان به سقف نگاه میکنه.
+ چون از پله ها اومدم.
_از پله ها؟ تو 11 طبقه رو با پله اومدی؟ خب چرا؟ آسانسور خراب شده؟
مین سو با تعجب میپرسه.
+....
مین سو با تعجب و حیرت به سکوت جونگکوک نگاهی کرد و بعد به سمت آشپزخانه رفت تا بقیه کارش رو انجام بده.
دوباره فکر جونگکوک به حضور تهیونگ توی اون ساختمون مشغول شد. این کسی که تهیونگ میاد دیدنش کیه؟ دوست دخترش؟ دوستش؟ همکارش؟ اقوام یا خانواده اش؟ هر کسی که بود مشخص بود برای تهیونگ مهمه که زود به زود به دیدنش میره.
دیدگاه ها (۰)

#pain#P⁹⁴#Season²کلافگی نفسش رو بیرون میده. اون روز همراه می...

#pain#P⁹²#Season²توی ترافیک گیر کرده بود.... کمی بخاطر استرس...

#pain#P⁹¹#Season²مین سو به سمتش میره تا کمکش کنه. چشمای جونگ...

#pain#P⁹⁰#Season²در طول مسیر که توی هواپیما بود مثل دفعه ی ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط