#pain
#pain
#P⁹²
#Season²
توی ترافیک گیر کرده بود.... کمی بخاطر استرس و نگرانی در مورد سلامت جونگکوک عصبانی بود و این ترافیک باعث تشدید عصبانیتش میشد. ماشین رو کنار جاده پارک کرد، تن سرد جونگکوک رو در اغوش گرفت و دوان دوان تا بیمارستان دوید. وقتی رسید سریع جونگکوک رو به پرستار داد. پرستار دکتر خبر کرد، دکتر اومد و جونگکوک رو معاینه کرد و چیزی تجویز کرد، از اتاق بیرون میاد.
_ شما همراهش هستید؟
+ بله
_ نیازی به نگرانی نیست، فقط بخاطر سرما از حال رفته. بدنش خیلی ضعیف شده و الان که سرما خورده بیشتر باید مراقبش باشید. همون دارو های سرما خوردگی عادی براش خوبه و البته که باید غذا های مقوی در کنارش حتما بخوره. و لطفا تمام وعده ها رو بخوره باید بیشتر حواستون به غذا هاش باشه.
+ بله چشم. خیلی ممنون.
دکتر میره. تهیونگ حتی به ذهنش هم خطور نمیکنه که ممکنه منظور دکتر از تاکید بر غذا به بیماری جونگکوک اشاره داره، پس فقط به سمت اتاق جونگکوک رفت و کنارش نشست.
برای چندمین بار سر تا پای جونگکوک رو از نظر میگذرونه. تغییر زیادی نکرده توی این یک سال..... دقیقا برخلاف اون تهیونگ خیلی تغییر کرد، از طرز لباس پوشیدن تا رژیم غذایی و عاداتش همه و همه تغییر کرده بود. به دست جونگکوک که سوزن سوزن داخلش بود نگاه کرد و بعد خیلی اروم دست جونگکوک رو لمس کرد و در دستش گرفت جوری که انگار یک شیء شکننده اس. دست جونگکوک هنوز سرد بود. فقط به دست سرد جونگکوک خیره شده بود تا وقتی که دست جونگکوک دستش رو فشرد که نشون میداد بیدار شده. اروم سرش رو بالا آورد و به چشمای جونگکوک نگاه کرد. سخت بود برای هر دو به شدت سخت بود حتی نگاه کردن به همدیگه سخت بود. چند دقیقه همینطور به همدیگه چشم دوختن، هیچکس جرعت نداشت اون ارتباط چشمی، اون سکوت، اون جو رو بهم بریزه به جز اشک های جونگکوک که داخل چشماش دور هم جمع شدن، اشک ها جوری توی چشم های جونگکوک جمع شده بودن که هر لحظه چشماش لبریز تر از اشک میشد و بعد از چند لحظه با یکبار پلک زدن راه خودشون برای پایین ریختن رو پیدا میکنن و رودی از حرف هایی که نمیشد گفت رو با اشک بیرون ریخت.
_ حالت خوبه؟ درد نداری؟
تنها جوابی که گرفت سکوت بود. سکوت جایز ترین چیز ممکن توی تون لحظه بود. سکوت، نگاه، اشک اینا همه تنها چیز های مناسب برای اون ثانیه ها بودن.
نمیتونست تحمل کنه اشک هایی که از چشماش میریخت، اون اشک ها یادش میاورد چجوری بهش اسیب زده، یاد آور اون روز و اون ساعات بود، یاد آوری کابوسی که حتی یک شب ولش نمیکنه، یاد آوری تنهایی که توی تمام این یک سال بدون حضور نیمی از قلبش گذرونده بود، یاد آور اون بوسه.... بوسه ی آخرشون.... بوسه ای که همه چیز رو خراب کرد.... بوسه ای که شده بود کابوس یک سال اخیر تهیونگ..... بوسه ای که آرزو داشت کاش هیچ وقت اتفاق نمیفتاد..... اون.... اون بوسه.... حسرت یک سالش بود..... شاید هم یک حسرت ابدی بود....
با آرامش و ظرافت دست شکننده ی جونگکوک رو نوازش میکنه و به دریای دو چشم مقابلش که خودش باعث ایجادش بود خیره شد و با سختی بغضش رو قورت داد.
جونگکوک که بخاطر گریه، دارو هایی که بهش تزریق شده بود و خستگی کم کم چشماش روی همدیگه میفته و این بار با آرامش به خواب میره چون بلاخره حضور اون فرد رو کنارش حس میکنه، لمس اون فرد رو حس کرده و حالا انگار یک ندا بهش میگه:«راحت بخواب جونگکوک.»
به جونگکوک که به خواب رفته نگاه میکنه که ناگهان لرزش گوشی رو توی جیبش حس میکنه. اول با احتیاط دست جونگکوک رو روی تخت میزاره و بعد از اتاق بیرون میره تا تماسش رو جواب بده.
_ بله؟
+Indizio importante.(سرنخ مهم.)
_جدی؟
+Sì. Vieni subito.(آره . سریع بیا.)
_ الان... بیام؟.... اما...
کمی مردد بود که جونگکوک رو تنها بزاره و بره. اما تماس مهمی بود باید میرفت.
_ الان میام.
بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه از بیمارستان بیرون میره.
خب نظرتون؟
بوس بهتون😝
#P⁹²
#Season²
توی ترافیک گیر کرده بود.... کمی بخاطر استرس و نگرانی در مورد سلامت جونگکوک عصبانی بود و این ترافیک باعث تشدید عصبانیتش میشد. ماشین رو کنار جاده پارک کرد، تن سرد جونگکوک رو در اغوش گرفت و دوان دوان تا بیمارستان دوید. وقتی رسید سریع جونگکوک رو به پرستار داد. پرستار دکتر خبر کرد، دکتر اومد و جونگکوک رو معاینه کرد و چیزی تجویز کرد، از اتاق بیرون میاد.
_ شما همراهش هستید؟
+ بله
_ نیازی به نگرانی نیست، فقط بخاطر سرما از حال رفته. بدنش خیلی ضعیف شده و الان که سرما خورده بیشتر باید مراقبش باشید. همون دارو های سرما خوردگی عادی براش خوبه و البته که باید غذا های مقوی در کنارش حتما بخوره. و لطفا تمام وعده ها رو بخوره باید بیشتر حواستون به غذا هاش باشه.
+ بله چشم. خیلی ممنون.
دکتر میره. تهیونگ حتی به ذهنش هم خطور نمیکنه که ممکنه منظور دکتر از تاکید بر غذا به بیماری جونگکوک اشاره داره، پس فقط به سمت اتاق جونگکوک رفت و کنارش نشست.
برای چندمین بار سر تا پای جونگکوک رو از نظر میگذرونه. تغییر زیادی نکرده توی این یک سال..... دقیقا برخلاف اون تهیونگ خیلی تغییر کرد، از طرز لباس پوشیدن تا رژیم غذایی و عاداتش همه و همه تغییر کرده بود. به دست جونگکوک که سوزن سوزن داخلش بود نگاه کرد و بعد خیلی اروم دست جونگکوک رو لمس کرد و در دستش گرفت جوری که انگار یک شیء شکننده اس. دست جونگکوک هنوز سرد بود. فقط به دست سرد جونگکوک خیره شده بود تا وقتی که دست جونگکوک دستش رو فشرد که نشون میداد بیدار شده. اروم سرش رو بالا آورد و به چشمای جونگکوک نگاه کرد. سخت بود برای هر دو به شدت سخت بود حتی نگاه کردن به همدیگه سخت بود. چند دقیقه همینطور به همدیگه چشم دوختن، هیچکس جرعت نداشت اون ارتباط چشمی، اون سکوت، اون جو رو بهم بریزه به جز اشک های جونگکوک که داخل چشماش دور هم جمع شدن، اشک ها جوری توی چشم های جونگکوک جمع شده بودن که هر لحظه چشماش لبریز تر از اشک میشد و بعد از چند لحظه با یکبار پلک زدن راه خودشون برای پایین ریختن رو پیدا میکنن و رودی از حرف هایی که نمیشد گفت رو با اشک بیرون ریخت.
_ حالت خوبه؟ درد نداری؟
تنها جوابی که گرفت سکوت بود. سکوت جایز ترین چیز ممکن توی تون لحظه بود. سکوت، نگاه، اشک اینا همه تنها چیز های مناسب برای اون ثانیه ها بودن.
نمیتونست تحمل کنه اشک هایی که از چشماش میریخت، اون اشک ها یادش میاورد چجوری بهش اسیب زده، یاد آور اون روز و اون ساعات بود، یاد آوری کابوسی که حتی یک شب ولش نمیکنه، یاد آوری تنهایی که توی تمام این یک سال بدون حضور نیمی از قلبش گذرونده بود، یاد آور اون بوسه.... بوسه ی آخرشون.... بوسه ای که همه چیز رو خراب کرد.... بوسه ای که شده بود کابوس یک سال اخیر تهیونگ..... بوسه ای که آرزو داشت کاش هیچ وقت اتفاق نمیفتاد..... اون.... اون بوسه.... حسرت یک سالش بود..... شاید هم یک حسرت ابدی بود....
با آرامش و ظرافت دست شکننده ی جونگکوک رو نوازش میکنه و به دریای دو چشم مقابلش که خودش باعث ایجادش بود خیره شد و با سختی بغضش رو قورت داد.
جونگکوک که بخاطر گریه، دارو هایی که بهش تزریق شده بود و خستگی کم کم چشماش روی همدیگه میفته و این بار با آرامش به خواب میره چون بلاخره حضور اون فرد رو کنارش حس میکنه، لمس اون فرد رو حس کرده و حالا انگار یک ندا بهش میگه:«راحت بخواب جونگکوک.»
به جونگکوک که به خواب رفته نگاه میکنه که ناگهان لرزش گوشی رو توی جیبش حس میکنه. اول با احتیاط دست جونگکوک رو روی تخت میزاره و بعد از اتاق بیرون میره تا تماسش رو جواب بده.
_ بله؟
+Indizio importante.(سرنخ مهم.)
_جدی؟
+Sì. Vieni subito.(آره . سریع بیا.)
_ الان... بیام؟.... اما...
کمی مردد بود که جونگکوک رو تنها بزاره و بره. اما تماس مهمی بود باید میرفت.
_ الان میام.
بعد از تموم شدن اون تماس کوتاه از بیمارستان بیرون میره.
خب نظرتون؟
بوس بهتون😝
- ۱۰۷
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط