سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت نوزدهم
هر قدمی که برمیداشتند،
انگار که قصر هم با آنها پایین میرفت.
پلههای سیاه، وسیع و بلند،
مثلِ دهانِ هیولایی که داشت آنها را به اعماق میکشید. 🕳️
هوا، سنگینتر میشد.
هر نفسِ ناروتو، انگار که در گوشِ تمامِ روحهای سرگردانِ قصر میپیچید.
صداهایِ درونِ ذهنش، حالا بلندتر از همیشه بودند.
تپشِ قلبش،
صدایِ نفسهایش،
حتی زمزمهی خنکِ باد که از شکافِ دیوارها میگذشت. 🌬️
مشعلهایِ رویِ دیوارها،
آتشِ قرمزِ لرزانشان را به سنگهایِ سیاه میپاشیدند.
رنگِ قرمز، حالا غلیظتر و تندتر از همیشه بود.
مثلِ خونِ تازه. 🩸
حسِ عجیبی داشت.
انگار که تمامِ قصر، نفسش را حبس کرده باشد.
منتظرِ او.
منتظرِ مراسم.
بالاخره،
مقابلِ درهایِ بزرگِ آهنیِ سالنِ مراسم ایستادند.
دروازههایی که انگار از دلِ شب ساخته شده بودند.
سیاه، عظیم، و پر از تهدید.
در دو طرفِ در،
ساسوکه و ایتاچی ایستاده بودند.
چهرههایشان، مثلِ همیشه، بیتفاوت.
اما نگاههاشان…
آن نگاههایِ خاص،
که انگار میتوانستند تمامِ وجودِ ناروتو را ببینند.
نگاهِ ساسوکه،
عمیقتر،
و کمی…
نگرانتر؟
یا فقط،
مالکیت؟ ⛓️
یک تکانِ عظیم.
درهایِ آهنی، با صدایِ غرشمانندی شروع به باز شدن کردند.
صدایِ فلزِ سرد که رویِ فلزِ سردِ دیگر کشیده میشد. ⚙️
و پشتِ درها…
سالنِ مراسم.
نورِ ماه،
که از پنجرههایِ بلند و باریکِ سقف میتابید،
نوری نقرهای و وهمآلود بر زمینِ سیاه میپاشید. 🌙
و در میانِ آن نورِ سرد،
اوروچیمارو ایستاده بود.
شنلی بلند و سیاه، تنش بود،
که مثلِ بالِ خفاش، در هوا پخش شده بود.
چهرهاش،
همان لبخندِ ماری همیشگی.
و آن چشمهایِ شرور و باستانی…
که انگار تمامِ رازهایِ تاریکِ دنیا را در خود داشتند. 🐍
او آنجا بود.
مرکزِ تمامِ نگاهها.
مرکزِ آن مراسمِ نحس.
ناروتو،
با وجودِ تمامِ آن لرزشها،
با یادِ حرفهایِ ساسوکه،
پا به داخلِ سالن گذاشت.
به سمتِ مرکز.
به سمتِ خورشیدِ تاریکی. ☀️🩸
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت نوزدهم
هر قدمی که برمیداشتند،
انگار که قصر هم با آنها پایین میرفت.
پلههای سیاه، وسیع و بلند،
مثلِ دهانِ هیولایی که داشت آنها را به اعماق میکشید. 🕳️
هوا، سنگینتر میشد.
هر نفسِ ناروتو، انگار که در گوشِ تمامِ روحهای سرگردانِ قصر میپیچید.
صداهایِ درونِ ذهنش، حالا بلندتر از همیشه بودند.
تپشِ قلبش،
صدایِ نفسهایش،
حتی زمزمهی خنکِ باد که از شکافِ دیوارها میگذشت. 🌬️
مشعلهایِ رویِ دیوارها،
آتشِ قرمزِ لرزانشان را به سنگهایِ سیاه میپاشیدند.
رنگِ قرمز، حالا غلیظتر و تندتر از همیشه بود.
مثلِ خونِ تازه. 🩸
حسِ عجیبی داشت.
انگار که تمامِ قصر، نفسش را حبس کرده باشد.
منتظرِ او.
منتظرِ مراسم.
بالاخره،
مقابلِ درهایِ بزرگِ آهنیِ سالنِ مراسم ایستادند.
دروازههایی که انگار از دلِ شب ساخته شده بودند.
سیاه، عظیم، و پر از تهدید.
در دو طرفِ در،
ساسوکه و ایتاچی ایستاده بودند.
چهرههایشان، مثلِ همیشه، بیتفاوت.
اما نگاههاشان…
آن نگاههایِ خاص،
که انگار میتوانستند تمامِ وجودِ ناروتو را ببینند.
نگاهِ ساسوکه،
عمیقتر،
و کمی…
نگرانتر؟
یا فقط،
مالکیت؟ ⛓️
یک تکانِ عظیم.
درهایِ آهنی، با صدایِ غرشمانندی شروع به باز شدن کردند.
صدایِ فلزِ سرد که رویِ فلزِ سردِ دیگر کشیده میشد. ⚙️
و پشتِ درها…
سالنِ مراسم.
نورِ ماه،
که از پنجرههایِ بلند و باریکِ سقف میتابید،
نوری نقرهای و وهمآلود بر زمینِ سیاه میپاشید. 🌙
و در میانِ آن نورِ سرد،
اوروچیمارو ایستاده بود.
شنلی بلند و سیاه، تنش بود،
که مثلِ بالِ خفاش، در هوا پخش شده بود.
چهرهاش،
همان لبخندِ ماری همیشگی.
و آن چشمهایِ شرور و باستانی…
که انگار تمامِ رازهایِ تاریکِ دنیا را در خود داشتند. 🐍
او آنجا بود.
مرکزِ تمامِ نگاهها.
مرکزِ آن مراسمِ نحس.
ناروتو،
با وجودِ تمامِ آن لرزشها،
با یادِ حرفهایِ ساسوکه،
پا به داخلِ سالن گذاشت.
به سمتِ مرکز.
به سمتِ خورشیدِ تاریکی. ☀️🩸
- ۱.۹k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط