{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی

ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی
پیوسته شاد زی که دلی شاد می‌کنی

گفتی: "برو!" ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر‌شکسته که آزاد می‌کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می‌کنی

ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می‌کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می‌کنی؟

نازک‌تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه‌ی پولاد می‌کنی

نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی‌رود
ای آن‌که گاه گاه ز من یاد می‌کنی


#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۱)

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است لیک دیوانه‌تر از من دل ...

حلالم کن اگر روزی چراغ خانه ات بودمحلالم کن اگر روزی می ومی...

خنده ات طرح لطیفی ست که دیدن داردناز معشوق دل‌ آزار خریدن دا...

سینه می سوزی تو ای دل تا که می گویی سخنبس کن این شب ناله ها ...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

فرداصبح بود.نه آن صبح آرام با نور طلایی. نه.صبح در عمارت فان...

«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشه‌اش در عمقِ وجودم است و هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط