{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افکار پوسیده ی خود را در هم ادغام میکند....

افکار پوسیده ی خود را در هم ادغام میکند....

و از ان دریچه ای میسازد....

رو به آرمشی که هرگز فراهم نشد....

دلش برای ارمش درون تنگ شده بود....

و هر شب....

خود را در اغوش سردرگمی زندگی میدید....

چقدر بی احساس....

احساس زندگی اش را در هم کشیدند....

و به یغما بردند و میدانی چرا....؟

نه....

هیچکس نفهمید و ندانست که چه شد....

زندگی اش در هم کشیده شد....

و حال پوسیده پوسیده میرود....

از این جهنمی که جهنمش را ساخته اند برایش....

و تکیه میدهد به دیواری....

که پر از ترک و شکستگیست....

ساعتی در هم میرود....

همچون ساعت های دیگر....
دیدگاه ها (۳۴)

بازی هر روزه مان بود.... من و تو: گرگم و گله می برم.... تو...

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در خطبه غدیر فرمودند: توجه ک...

مرد است دیگر.... نمی تواند به تو بگوید مرا در آغوش بگیر...

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ.... ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط