#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_6
ا.ت توی اتاقش نشسته بود
بلاخره تونست به اینکه همین چند ساعت پیش پدرش اونو بخاطر ی ساک پول ول کرد. ....تونست باهاش کنار بیاد که.
.
یکی از افراد کوک اومد و ا.ت رو برد
ا.ت رو برد تو اتاق کار کوک
ا.ت یکم نگران گفت : کا..کاری داشتین
کوک : هوم خب من چهار تا سگ دارم میخوام از این به بعد تو بهشون غذا بدی
بعد لبخندی ترسناک روی لبش شکل گرفت. و ادامه داد : میخوای بهشون غذا بدی ؟
ا.ت یکم ترسیده با تردید گفت : خ....خب اگه ...اینو میخواید ...باشه
کوک : خوبه بزار. تو رو باهاشون آشنا کنم
بچه ها بیارینشون
و چند قدمی رفت عقب
ا.ت متعجب. نگاه میکرد
که ....
چهار تا سگ وحشی. و با هیکل گند
واسه ا.ت حمله ور میشدن.
اگه اون زنجیر دور گردنشون تو دست اون مرد نبود. ا.ت رو تیکه تیکه میکردن
ا.ت ترسیده خودشو به گوشه اتاق چسبونده بود. و با گریه گفت : بسههه بس کنید.
کوک فقط میخندید
بی رحم میخندید
با اشاره دستی مرد سگ ها رو نزدیک تر برد
ا.ت گریه میکرد. و گفت : عوضیاا میگم بسههه
و ترسیده. صورتشو بین زانو هاش پنهان کرد. که ..
کوک با اشاره دستی به اون مرد گفت که سگ ها رو ببره
مرد هم سگ ها رو برد
کوک روی زانو جلوی ا.ت نشست
و گفت : ترسیدی بچه
ا.ت سرش رو از روی پاهاش بلند کرد تو چشمای بی رحم کوک نگاه کرد و گفت : چرا داری زجرم میدی خب منو بکش
کوک با لبخندی کج : نه ..
نه اینطور نگو
اگه تو رو الان بکشم که راحت میشی. من راحتی تو رو نمیخوام
ا.ت با چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود به کوک نگاه میکرد
کوک : او راستی شنیدم با ی پسر قرار میزاری
ا.ت :........
کوک : احمق وقتی ازت سوال میپرسم عین آدم باید جوابمو بدی
ا.ت : آ...آره آره. که چی
که کوک لبخندی محو زد و بلند شد
و گفت : برو تو اتاقت
خدمتکارا لباسا رو برات میارن. انتخاب کن
ا.ت متعجب : چ..چه لباسی
کوک بدون جواب از اتاق زد بیرون
#پارت_6
ا.ت توی اتاقش نشسته بود
بلاخره تونست به اینکه همین چند ساعت پیش پدرش اونو بخاطر ی ساک پول ول کرد. ....تونست باهاش کنار بیاد که.
.
یکی از افراد کوک اومد و ا.ت رو برد
ا.ت رو برد تو اتاق کار کوک
ا.ت یکم نگران گفت : کا..کاری داشتین
کوک : هوم خب من چهار تا سگ دارم میخوام از این به بعد تو بهشون غذا بدی
بعد لبخندی ترسناک روی لبش شکل گرفت. و ادامه داد : میخوای بهشون غذا بدی ؟
ا.ت یکم ترسیده با تردید گفت : خ....خب اگه ...اینو میخواید ...باشه
کوک : خوبه بزار. تو رو باهاشون آشنا کنم
بچه ها بیارینشون
و چند قدمی رفت عقب
ا.ت متعجب. نگاه میکرد
که ....
چهار تا سگ وحشی. و با هیکل گند
واسه ا.ت حمله ور میشدن.
اگه اون زنجیر دور گردنشون تو دست اون مرد نبود. ا.ت رو تیکه تیکه میکردن
ا.ت ترسیده خودشو به گوشه اتاق چسبونده بود. و با گریه گفت : بسههه بس کنید.
کوک فقط میخندید
بی رحم میخندید
با اشاره دستی مرد سگ ها رو نزدیک تر برد
ا.ت گریه میکرد. و گفت : عوضیاا میگم بسههه
و ترسیده. صورتشو بین زانو هاش پنهان کرد. که ..
کوک با اشاره دستی به اون مرد گفت که سگ ها رو ببره
مرد هم سگ ها رو برد
کوک روی زانو جلوی ا.ت نشست
و گفت : ترسیدی بچه
ا.ت سرش رو از روی پاهاش بلند کرد تو چشمای بی رحم کوک نگاه کرد و گفت : چرا داری زجرم میدی خب منو بکش
کوک با لبخندی کج : نه ..
نه اینطور نگو
اگه تو رو الان بکشم که راحت میشی. من راحتی تو رو نمیخوام
ا.ت با چشمایی که اشک توشون حلقه زده بود به کوک نگاه میکرد
کوک : او راستی شنیدم با ی پسر قرار میزاری
ا.ت :........
کوک : احمق وقتی ازت سوال میپرسم عین آدم باید جوابمو بدی
ا.ت : آ...آره آره. که چی
که کوک لبخندی محو زد و بلند شد
و گفت : برو تو اتاقت
خدمتکارا لباسا رو برات میارن. انتخاب کن
ا.ت متعجب : چ..چه لباسی
کوک بدون جواب از اتاق زد بیرون
- ۸۴
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط