#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_4
ا.ت ترسیده گفت : نه اشتباهی شده من کاری نکردم_
که کوک عصبی تو صورتش داد زد : توئه عوضی بهشون گفتی منو افرادم رفتیم تو اون ساختمون کوفتی
این رو که گفت ا.ت رفت تو فکر
اون روز
که چند تا مرد داشتن میرفتن سمت ساختمون و یکی وسط اون چند تا مرد پنهان بود
ا.ت گفت : اونا.... شما بودین ؟ خب مگه من چیکار کردم ی مرد پرسید کسی وارد ساختمون شده یا نه من فقط گفتم آره چند نفر رفتن
جونگ کوک عصبی گفت : تو واسه هه جو کار میکنی اره تو واسه اون عوصی کار میکردی بهش خبر دادی و اون ...اون مرتیکه افراد منو کشت
بعد عصبی تکرار میکرد: زندگیت رو جهنم میکنم ولی اینطور نه فقط الان بکشمت و تموم شه هر روز به ی روش میکشمت
ا.ت اشک هاش. شروع به ریختن کرد. ترسیده فقط نگاه میکرد
کوک با ی جمله کوتاه
دستور داد ا.ت رو تا حد مرگ زیر کتک بگیرن
ا.ت بیچاره بی خبر وارد جهنم شد...
جهنمی که کوک خیلی وقته توشه
ویوی ا.ت :
با دردی که تو کل بدنم داشتم با پشت دست خون کنار لبم رو پاک کردم
یکی از اون مرد های عوضی
بهم گفت برم دنبالش
ناچار رفتم
همینطور دنبالش میرفتم که جلوی در ی اتاق. وایستاد وگفت: همینجا میمونی صدات در نمیاد
به ایم هم فک نکن که فرار کنی راه فراری از این عمارت وجود نداره این کارت فقط ارباب رو عصبانی تر میکنه
و گذاشت رفت توی اتاق روی تخت نشستم
ا.ت :اههه عوضیا بدنم درد میکنه
روی تخت دراز کشیدم
یکم که گذشتم دیگه تحمل نداشتم و زدم زیر گریه
ا.ت : آخه مگه من چیکار کردممم چطور کاری رو انجام دادم که خودم ازش بی خبرم
اون مرتیکه هه جو که گفت اصلا کیه
چرا این عوضی حرفمو باور نمیکنه که من بی تقصیرم ...
با هق هقی. اشک هام شدت میگرفت. و روی تخت خودمو جمع کرد زانو ها رو تو بغلم گرفتم و گریه کردم....
ویوی جونگ کوک :
توی اتاق دستام روی میز تو فکر بودم که با اومدن تهیونگ افکارم بهم ریخت
تهیونگ : سریع پیش رفتی
کوک : دقیقا چی رو سریع پیش رفتم
تهیونگ : نکنه واقعا میخوای از زنده بودن پشیمونش کنی. دختره فک نکنم واسه هه جو کار کنه
کوک : تهیونگ بس کن چت شده مهربون شدی هاا
بخاطر اشغالایی مثل اون خانواده ای که داشتم نابود شد.منی که کسی برام مهم نیست الان میفهمم اون پسرا چقدر برام مهم بودن
تهیونگ : میدونم..... میدونم هیونگ
کوک : پس دیگه از بحث پیش نکش
بعد با لبخند بی رحم همیشگیش گفت : دختره گفت. واسه پدر و مادرش مهم نیست پدر و مادرش رو برام گیر بیار...
تهیونگ : هوم باش ولی میخوای چیکار
کوک : هه میخوام. مثل ی برده اونو از خانواده اش بخرم. تا بیشتر بشکنه
تهیونگ :.....
خودمم این آتیش توی وجودم که چند برابر شده بود رو درک نمیکردم ولی از اون دختر متنفرم. و قرار براش بد تموم شه.....
لایک یادتون نره💜
#پارت_4
ا.ت ترسیده گفت : نه اشتباهی شده من کاری نکردم_
که کوک عصبی تو صورتش داد زد : توئه عوضی بهشون گفتی منو افرادم رفتیم تو اون ساختمون کوفتی
این رو که گفت ا.ت رفت تو فکر
اون روز
که چند تا مرد داشتن میرفتن سمت ساختمون و یکی وسط اون چند تا مرد پنهان بود
ا.ت گفت : اونا.... شما بودین ؟ خب مگه من چیکار کردم ی مرد پرسید کسی وارد ساختمون شده یا نه من فقط گفتم آره چند نفر رفتن
جونگ کوک عصبی گفت : تو واسه هه جو کار میکنی اره تو واسه اون عوصی کار میکردی بهش خبر دادی و اون ...اون مرتیکه افراد منو کشت
بعد عصبی تکرار میکرد: زندگیت رو جهنم میکنم ولی اینطور نه فقط الان بکشمت و تموم شه هر روز به ی روش میکشمت
ا.ت اشک هاش. شروع به ریختن کرد. ترسیده فقط نگاه میکرد
کوک با ی جمله کوتاه
دستور داد ا.ت رو تا حد مرگ زیر کتک بگیرن
ا.ت بیچاره بی خبر وارد جهنم شد...
جهنمی که کوک خیلی وقته توشه
ویوی ا.ت :
با دردی که تو کل بدنم داشتم با پشت دست خون کنار لبم رو پاک کردم
یکی از اون مرد های عوضی
بهم گفت برم دنبالش
ناچار رفتم
همینطور دنبالش میرفتم که جلوی در ی اتاق. وایستاد وگفت: همینجا میمونی صدات در نمیاد
به ایم هم فک نکن که فرار کنی راه فراری از این عمارت وجود نداره این کارت فقط ارباب رو عصبانی تر میکنه
و گذاشت رفت توی اتاق روی تخت نشستم
ا.ت :اههه عوضیا بدنم درد میکنه
روی تخت دراز کشیدم
یکم که گذشتم دیگه تحمل نداشتم و زدم زیر گریه
ا.ت : آخه مگه من چیکار کردممم چطور کاری رو انجام دادم که خودم ازش بی خبرم
اون مرتیکه هه جو که گفت اصلا کیه
چرا این عوضی حرفمو باور نمیکنه که من بی تقصیرم ...
با هق هقی. اشک هام شدت میگرفت. و روی تخت خودمو جمع کرد زانو ها رو تو بغلم گرفتم و گریه کردم....
ویوی جونگ کوک :
توی اتاق دستام روی میز تو فکر بودم که با اومدن تهیونگ افکارم بهم ریخت
تهیونگ : سریع پیش رفتی
کوک : دقیقا چی رو سریع پیش رفتم
تهیونگ : نکنه واقعا میخوای از زنده بودن پشیمونش کنی. دختره فک نکنم واسه هه جو کار کنه
کوک : تهیونگ بس کن چت شده مهربون شدی هاا
بخاطر اشغالایی مثل اون خانواده ای که داشتم نابود شد.منی که کسی برام مهم نیست الان میفهمم اون پسرا چقدر برام مهم بودن
تهیونگ : میدونم..... میدونم هیونگ
کوک : پس دیگه از بحث پیش نکش
بعد با لبخند بی رحم همیشگیش گفت : دختره گفت. واسه پدر و مادرش مهم نیست پدر و مادرش رو برام گیر بیار...
تهیونگ : هوم باش ولی میخوای چیکار
کوک : هه میخوام. مثل ی برده اونو از خانواده اش بخرم. تا بیشتر بشکنه
تهیونگ :.....
خودمم این آتیش توی وجودم که چند برابر شده بود رو درک نمیکردم ولی از اون دختر متنفرم. و قرار براش بد تموم شه.....
لایک یادتون نره💜
- ۱۲۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط