دره ی خوشبختــــــــے♡
دره ی خوشبختــــــــے♡
《پارت ۱۷》
●𝕍𝕒𝕝𝕝𝕖𝕪 𝕠𝕗 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕚𝕟𝕖𝕤𝕤♡
《ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟙𝟟》
بعد بسته ی شکلاتی که توی دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت
-تبریک می گم
یه لحظه توی شک فرو رفتم........چه فکرایی که من درباره ی این پسر نکردم........خدا لعنتم کنه........فکر می کردم از سرپرست شدن من زورش اومده.......اگه زورش اومده بود اینجوری بهم تبریک نمی گفت......آقای چوی و بقیه اینجوری بهم تبریک نگفتن.........زود قضاوت کردم........عین اسکلا زل زده بودم به بسته ی شکلات که جونگ کوک دستش رو جلوی چشمام تکون داد.......که به خودم اومدم
-خوبی؟
+ها......چی......آره.....خوبم(با لبخندی به پهنای صورت)
همه داشتن نگامون میکردن
خودم و جمع و جور کردم و گفتم
+چرا دو روزه نیومدی آقای جئون؟
-خب یه سری کار داشتم که بعدا برات توضیح میدم
منم که فاز مدیریت برداشته بودم اخمامو کردم تو هم و ادامه دادم
+اولا که رسمی صحبت کن دوما همینجا توضیح بده......
-آخه اینجا جلوی همه ؟
+ها؟
-خصوصی براتون توضیح میدم......
فکر کنم زیاده روی کردم
+خیلی خب باشه فعلا برو سر کارت بعدا حتما برام توضیح بده......
بعد به سمت میزم رفتم........خیلی خوشحال بودم.......نمیدونم چرا......شاید بخاطر برگشت جونگ کوک .........یا اینکه از سرپرست شدن من ناراحت نشده........شایدم بخاطر اینه که هنوزم می تونم بعد از اتفاقاتی که بینمون افتاد باهاش راحت صحبت کنم و رفتار کنم........نمیدونم دقیق دلیل این خوشحالیم چی بود......اما هر چی بود خوب بود........یجورایی از سردرگمی درم آورده بودم.......
ظهر بود و وقت ناهار........همه به سالن غذاخوری رفتن.......من یه مقاله خبری داشتم که باید بارگذاریش می کردم برای همین یه ذره دیر تر رفتم......وقتی وارد سالن شدم غذامو گرفتم......خواستم بشینم اما جا نبود........هی چش چش کردم که دیدم فقط یه صندلی کنار جونگ کوک خالیه........آخه جا قطع بود که فقط صندلی کنار جونگ کوک خالی باشه.......خیلی خب..........اون یه اتفاق بوده که تموم شده رفته......تازشم خیلی مهم نبوده که.......من برای خودم بزرگش کردم.......توی همین فکر بودم که دیدم خود جونگ کوک داره برام دست تکون میده و به صندلی کنارش اشاره می کنه......نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز قدم برداشتم
-سلام خانم مدیر
+سلام
-بشین
+مرسی(لبخند زوری)
غذامو گذاشتم و نشستم.............
~~~~~~~~~~~~~
《پارت ۱۷》
●𝕍𝕒𝕝𝕝𝕖𝕪 𝕠𝕗 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕚𝕟𝕖𝕤𝕤♡
《ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟙𝟟》
بعد بسته ی شکلاتی که توی دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت
-تبریک می گم
یه لحظه توی شک فرو رفتم........چه فکرایی که من درباره ی این پسر نکردم........خدا لعنتم کنه........فکر می کردم از سرپرست شدن من زورش اومده.......اگه زورش اومده بود اینجوری بهم تبریک نمی گفت......آقای چوی و بقیه اینجوری بهم تبریک نگفتن.........زود قضاوت کردم........عین اسکلا زل زده بودم به بسته ی شکلات که جونگ کوک دستش رو جلوی چشمام تکون داد.......که به خودم اومدم
-خوبی؟
+ها......چی......آره.....خوبم(با لبخندی به پهنای صورت)
همه داشتن نگامون میکردن
خودم و جمع و جور کردم و گفتم
+چرا دو روزه نیومدی آقای جئون؟
-خب یه سری کار داشتم که بعدا برات توضیح میدم
منم که فاز مدیریت برداشته بودم اخمامو کردم تو هم و ادامه دادم
+اولا که رسمی صحبت کن دوما همینجا توضیح بده......
-آخه اینجا جلوی همه ؟
+ها؟
-خصوصی براتون توضیح میدم......
فکر کنم زیاده روی کردم
+خیلی خب باشه فعلا برو سر کارت بعدا حتما برام توضیح بده......
بعد به سمت میزم رفتم........خیلی خوشحال بودم.......نمیدونم چرا......شاید بخاطر برگشت جونگ کوک .........یا اینکه از سرپرست شدن من ناراحت نشده........شایدم بخاطر اینه که هنوزم می تونم بعد از اتفاقاتی که بینمون افتاد باهاش راحت صحبت کنم و رفتار کنم........نمیدونم دقیق دلیل این خوشحالیم چی بود......اما هر چی بود خوب بود........یجورایی از سردرگمی درم آورده بودم.......
ظهر بود و وقت ناهار........همه به سالن غذاخوری رفتن.......من یه مقاله خبری داشتم که باید بارگذاریش می کردم برای همین یه ذره دیر تر رفتم......وقتی وارد سالن شدم غذامو گرفتم......خواستم بشینم اما جا نبود........هی چش چش کردم که دیدم فقط یه صندلی کنار جونگ کوک خالیه........آخه جا قطع بود که فقط صندلی کنار جونگ کوک خالی باشه.......خیلی خب..........اون یه اتفاق بوده که تموم شده رفته......تازشم خیلی مهم نبوده که.......من برای خودم بزرگش کردم.......توی همین فکر بودم که دیدم خود جونگ کوک داره برام دست تکون میده و به صندلی کنارش اشاره می کنه......نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز قدم برداشتم
-سلام خانم مدیر
+سلام
-بشین
+مرسی(لبخند زوری)
غذامو گذاشتم و نشستم.............
~~~~~~~~~~~~~
- ۵۴.۰k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط