{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«سایه های خونی»

«سایه های خونی»
part2/
،،،
میرا:

خخخ..... افتادم روی زمین
لبم را محکم گاز گرفتم.

کمرم به شدت درد میکرد،در باز شد کلاه هودیش جلوی صورتشو گرفته بود نایلون سیاهی تو دستش بود در را بست و اسلحه را از جیبش در آورد همراه نایلون روی میز گذاشت.

با صدای بم گفت:چرا جا به جاشدی.
چاقو را محکم تو دستم گرفته بودم.
از روی زمین کمکم کرد تا درست رو صندلی بشینم.

-فکر فرار به سرت نزنه،چون...خودتو به خطر می‌ندازی.

بخاطر کلاه سایه تاریک جز لبخند مرموزانه برروی لبش چیز دیگه ای دیده نمی شد.
می‌دونم این پست فطرت کیه.

کلاهشو برداشت.چشم سیاه عوضی.
بزار دستم باز بشه،دنیارو روسرت خراب میکنم.

چسبو محکم از رو لبم کشید، انگار که سیبیلام هم همراش کنده شد سرفه ی خشکی از گلوم بیرون اومد.

وسط دوتا پام زانو زد،موهام و پشت گوشم برد آهسته دستی از شونه تا کمرم کشید بدنم یخ شد، یک توف حرومش کردم.

با خنده ریز مرموزانه ای با آستینش توف را از رو صورتش پاک کرد:
هنوز بدن ظریفی داری ولی همونقدر... هنوز، کثیفی.

دستش را زیر چونم بردو محکم فشرد،صورتشو نزدیکم کرد،نفس های پشت سرهمش رو صورتم می نشست.
آهسته نوک انگشتانش رو لبم کشیده شد.
با زبونش لب کویرمو مرطوب کرد.

پشت دور از دیدش با چاقو شروع کردم به پاره کردن طناب
نگاه پر از خشمی داشت با ی لحنی آروم گفت
-چطور گذاشتی،لب های مورفینت رو احساس کنه.
دستش را توی موهام کردومحکم چنگ زد.

چشامو محکم فشردم.

مثل سگ سرشو برد تو گردنم و،عطر بوی بدنمو بو کشید.نفس های داغش گردنم و خیس کرد،بوس آرومی کرد.
اشک تو چشماش جمع شد،سرشو انداخت پایین.

-چرا ،چرا.با صدای بلند گفت:من چیم از اون کمتر بود،چی داشت که نتونستم بت بدم.

سرمو پایین انداختم و با فشردن چشام قطره اشک وسط سینه هام جاری شد، مژه هام به هم چسبیده بود. شبیه یک بچه گربه سرمو خم کردم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.

نفرت تو چشماش برق میزد.
_مثل یک جهنم بودی تو زندگیم.
یاد تیکه کلامش افتادم(فرشته کوچولوی من) فرشته ی که الان براش تبدیل شده به فرشته ی مرگ، فرشته ی تاریکی.
از تو نایلون ساندویچ را بهم نزدیک کردو با صدای خشونت وارانه ای گفت:
بخور.

سرمو کج کردم و بازوم را فشرد و تکونم داد بدنم لرزید،با صدای بلند تکرار کرد:بهت گفتم، بخور.

صدای نفسام بلند ترشد،گره باز شده بود،طناب شل شد،با ی حرکت پامحکم پرت شد.

به سرعت اسلحه را گرفتم سمتش.

پاشدو آهسته داشت میومد سمتم.
-جلو نیا وگرنه شلیک میکنم.
خونسرد ایستاد و گفت:
بزن،دقیق بزن تو قلبم، جای که بخاطرش خونه ساختم برات.با فریاد گفت:بزن دیگه.

ترسو لرزی وجودمو گرفته:
ا.ا.اگه بزار.ی.. بر.م،کاری بت ندارم.
انگشت اشارشو نزدیک صورتش کرد به معنای اخطار_هیییشششش. تک خنده زدوگفت:

نمیتونی کاری هم کنی.دستشو دراز کرد

-حالا اونو ماسماسکو بده به من برات خطر داره.

عین روانی ها سرشو خم کردو با چشمای ذره بین که انگار خون توش جمع شده بود:تو نمی‌خوای اون دستای ظریفت آقشته به خون بشه،درسته؟

نمی‌دونم باید چیکار کنم،پاهام ی جا بند نمیشدنو دردشون داشت بی تحملم میکرد.

چاقو را گرفت تو دستشو فشرد طوری که قطره های خون چکید روی زمین.
چشماش پر از اشک شد.
نفس عمیقی بیرون داد.

-چرا عاشقم نشدی.

چشمامو ازش دریغ کردم و لبمو محکم گاز گرفتم.

با فریاد گفت:چرا.

با هربار فریادش سلول های بدنمو به لرزش می انداخت.
با خشم و صدای بلند.

:(چون...چون.عاشق شدن زوری نیست،تو اون کسی نبودی که بدردم بخوره)
شروع کرد محکم چاقو زدن به شاهرگ دستش،دریای از خون از لای انگشتاش سرازیر می شد.

سوزش سردیو پشت سرم احساس کردم بدنم سست شد،موهام پریشان وزش باد را همراهی میکرد و معلق بود، اون ضربه های وحشیانه اش را انگار رو دست خودم احساس میکردم.

دنیا دور سرم میچرخید.

-حالاکه تو این دنیا مال من نشدی،اون دنیا پیشم باش.

چاقو را تیز کرد داشت حمله میکرد،سرمو خم کردم و چشامو محکم فشردم ضربه های پاش به زمین با وزش باد قاطی شد همانا ی لحظه طوری آهسته احساسش کردم و صدای نفس کشیدنم تو گوشم پیچید.

راه دیگه ای ندارم، دفاع از خودم هست با دستای لرزانم محکم تو دستم گرفته بودمش...
دیدگاه ها (۰)

«سایه های خونی» part ۱/۰۰۰ناتوان سرم خم بود،جز تاریکی چیز دی...

نویسنده فیک نویس:اورانیا لاجورد. نام رمان فیک:« سایه های خون...

Fate

فقط من باشم و تو، توی یه جزیره ی ناشناخته، میخوام فقط به چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط