{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«سایه های خونی»

«سایه های خونی»
part ۱/
۰۰۰

ناتوان سرم خم بود،جز تاریکی چیز دیگه ای را نمی دیدم
یک صدای تو فضا پیچیده،انگارصدای فن بود ،چند بار آروم پشت سر هم پلک زدم و چشام به تاریکی عادت کرد ،فشار دستمو احساس کردم با طناب محکم منو به صندلی بسته بود ،دستام به پشت صندلی طوری محکم بسته بود که با تکان دادنش درد شدیدی را احساس میکردم،یک چسب کتابی مشکی هم روی لبم بود ،فقط نیمتنه اسپرت ضربدری تنم بود و موهام هم روی سر شونه هام ریخته ،احساس کردم نسیم بادسوزشی روی تنم نشست و باعث مورمور شدنم شدو بدنم یخ شد توی حالت بی حالی ، جونی توی بدنم نیست.

اونقدر بی حالم که حتی نمیتونم توجه کنم اینجا کجاست؟چرا اینجام؟کی منو آورده!.

لحظه ای نوری چشمم را اذیت کرد و صدای باز شدن در را شنیدم.

دانای کل••
شرکت طعم خفا:
یک شرکت قانونی ادویه که از ظاهر دیگری فروش مواد مخدر،به خارج از کشور،با همکاری دو دوست خانوادگی قدیمی ۴ سال پیش تاسیس شده.

آقای مایکل به همراه همسرش خانم تسو سالن ورودی شرکت به آقای فیلیپ و همسرش خانم جولیا پیوستند،خانمی زیبا سفید لاغر اندام و قد بلند،طوری که انگار اصلا بهش نمیخوره ۴۲سالش باشه بعد از حوال پرسی.

آقای مایکل با یک لبخند ملیحی گفت:
(جکسون کجاست؟چندروزه که به شرکت نمیاد.جلسات زیادی و از دست داده)

آقای فیلیپ و با اعصبانیتی که از چشماش تابلو بود اما با ظاهر یک لبخند نگاه ریزی به همسرش کرد:
(مشکلی براش پیش آمده بود رفته ی شهر دیگه، چند روزیه که باهاش در تماس نیستم،حتماپیگیری میکنم)

در همان لحظه تلفن آقای مایکل به صدا در آمد و با یک عذرخواهی کمی دور تر رفت.

دخترش میرا بود.

آقای مایکل به شدت هول شد و سریع تلفن را جواب داد:
الو،الو میرا دخترم!

صدای جز نفس کشیدن از پشت تلفن نمی آمد،آقای مایکل دوباره تکرار کرد:
الو،میراعزیزم جواب بده،تو کجای؟

میرا چسب روی لبش بود و با بغز اشکاش سرازیر شد انگار کلمات حرفاش تو گلوش گیر کرده بود.

صدای خنده های قهقه مرد همانند اینکه چاقو را بافشار تو قلب میرا وارد میکرد آب دهنشو قورت داد

آقای مایکل که صبری براش نمونده و خشم زیاد داشت با صدای بلند گفت:الو،جواب بده.

که تلفن روش قطع شد ،همه چشما به آقای مایکل بود.

رفت سمت خانوادش،خانم تسو با وحشت در دلش گفت:
چی شده، اون کی بود؟خبری از میرا هست.

دستی به موهاش زدو با پوووف گفت:
صدای ازش نشنیدم،و خنده ی مرد فقط شنیدم.

دلهره بیشتری به قلب خانم تسو نشست از حال داشت می‌رفت که خانم جولیا از زیر شونه هاشو گرفت:حالت خوبه،آروم باش .

رو به آقای مایکل کرد:بهتره بره خونه و استراحت کنه من تا ماشین همراهیش میکنم.

آقای فیلیپ دستی به شونه ی آقای مایکل زد :
نگران نباش،همه چی درست میشه،اون پسره هم مجازات میشه.

آقای مایکل با دل نگرانش و اخمی بر روی ابرو هایش گفت:
نباید تا این حد پیش می رفت، دخترم خودش نخواسته باهاش ازدواج کنه،این پلیس های احمق هم که نتونستن کاری کنن .

مکثی کردو بعد گفت:میرم ی آبی به صورتم بزنم.

در حین رفتنش آقای فیلیپ زنگی به پسرش زد.

جکسون روی تخت نرمی لم داده بود و ی دختری هم که کنارش لخت و پتو را محکم دور خودش پیچیده بود.

تلفن را قطع کردو سرش را برد زیر بالشت که دوباره زنگ خورد پا شد یک شلوارک مشکی فقط پاش بود تلفن را جواب داد و رفت جلوی آینه قدی که موهاش را درست کند.

آقای فیلیپ رفت تو اتاق کارش و محکم در را بست با خشم در وجودش با صدای بلند گفت:
پدرسگ،تو کجای؟جواب تماس هام هم نمیدی،پسره الدنگ سرخود ول شدی،الان وقت خوش گذرونی نیست،همین الان سریع میای شرکت.

جکسون که داشت مو های سیاهش را شونه میکرد با خونسردی گفت:
هروقت حوصلم سر رفت میام،باید فکرام و بکنم.

آقای فیلیپ با فریاد گفت:
رو حرف بابات حرف میاری،مادرت هم خیلی از دستت اعصبانیه،سریع میای شرکت.

جکسون با ی(باشه)گفتن،تلفن را قطع کردو انداخت روی تخت، و از بالکن پرید تو استخر.
•••
میرا:
چشام را با بی حالی باز کردم، درورم را نگاهی انداختم هیچ کس تو اتاق متروکه نبود گردنم به شدت درد میکرد،احساس میکردم که لبام خشک شده نیاز به آب داشتم اتاق خیلی سرد بود و بدنم به لرزش در اومد قطره های باران می کوبیدند به پنجره،،فقط نیازه دستام را باز کنم تا بتونم از پنجره فرار کنم،با نگاه ذره بینی به دروورم کردم تا ی چیز تیز پیدا کنم روی میز چسب و یک چاقو دیدم شکمم به صدا در اومد به پاهام فشار آوردم،باید پرش کنم تا به میز برسم.

پشت کردم و سعی کردم تا بگیرم توی دستم،طناب به شدت کشیده می شدو فشار زیادی به بدنم می آورد گرفتمش توی دستم صدای پای را شنیدم که داشت نزدیک در میشد، احساس کردم دستش روی دستگیره رفت، ی لحظه نفسم قفل شد، طوری آهسته باز میکرد که انگار داشت میکوبیدش به قلبم کشید پایین....
دیدگاه ها (۰)

«سایه های خونی» part2/،،، میرا:خخخ..... افتادم روی زمینلبم ر...

نویسنده فیک نویس:اورانیا لاجورد. نام رمان فیک:« سایه های خون...

#پارت_105آقای مافیا♟🎲هوی مرتیکه.. برو... اونورلبخند شیطانی ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط