{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(سایه های خونی)

(سایه های خونی)
part۳/

ماشه را کشیدم .

ی دفعه سرجاش بند شد،دستشو گذاشت رو قلبش،انگار نفس کشیدن براش سخت شد دوباره با ی گلوله دیگه به سرش زدم و اسلحه را انداختم،پاهای بی جانم منو از پا انداخت با شوک دروجودم افتادم رو زمین.

با صدای بلند گریه کردم و اشکام سرازیر شد.
عقل از سرم پرید.

من چیکار کردم،قاتل شدم!دستم به خون آلوده شد.
قراره چه اتفاقی برام بی افته.
تپش قلبم شدید شد و گوشام بم شد.
انگار پرده گوشم پاره شده.

نگاه کردن به گندی که به بار آوردم برام سخت. دریای خون درورشه.

اسلحه رو باید چیکار کنم،اگه کسی بفهمه جوونیم نابود میشه.

با چندتا پارچه اسلحه را پاک کردم تا جا اثر انگشتم نمونه و بعد شستنش با کشیدن توالت حل شد و اسلحه رو گذاشتم تو دستش کنارش نشستم سرمو رو شونم گذاشتم.

بی سکوت بهش زل زدم.
حالا قراره چه اتفاقی بی افته ؟چی قراره سرم بیاد!؟

اشکامو پاک کردم.
دست به سینه، سرم روی شونم بود لبام و غنچه کردم و بغضمو قورت دادم.
نگاهی به سینه هام انداختم.
تک خنده ای کردم:
(هه،کم ازشون خوردی که الان طلبکاری)
رخ دیدم و عوض کردم:(احمق)با صدای بلند:(تو یک احمقی.....تو کی باشی بهت جواب پس بدم بی ارزه.....بی شرف،هرکاری دلم بخواد میکنم،حرومزاده)
انگشت وسطمو آغشته به خونش که روی زمین ریخته،کردم.

_خونتم مثل خودت کثیفه.

رعدو برقی زد.

توفی رو صورتش انداختم،نفرت در نگاهم بود.

راهی جز فرار ندارم درو باز کردم و سریع فرار کردم.

همه جا خونه های متروکه،عجیب ترسناک بودن،بعضی هاشون سوخته بودسکوت وحشتناکی داشتن.بارش باران شدید تر شد. زمین پر از گل شد.

مثل موش آب کشیده شدم.

بوی خاک و باران پیچیده بود.

بدنم لرزشی بخودش گرفت،نفس های سردی بیرون دادم.

پاهام و کمرم دردش داشت بی جانم میکرد،ولی باید بدوم تا از این جای متروکه خراب و داغون خلاص بشم.
هرچه سرعتم بیشتر می شد، گل ها بیشتر بهم آغشته میشن.

پام گیرکرد به سنگ و با کله رفتم تو گل،فریاد زدم:لعنتی....

،حاضرم درد پاهامو تحمل کنم بدووم ولی روح وایلر نیادو منو با خودش به گور نبره.

***
نور عکس و فیلم برداری هاشون بدجور تو چشمه.

کلاه حصیری لیموی رنگ را بیشتر جلوی صورتم کشیدم تا ظاهرم دیده نشه،وای، این همه بادیگارد دارم ولی باید ساکمو دستم بگیرم.

ولی اینطوری کلاسش بیشتره.

قرار بود وقتی رسیدم آمریکا مردم سوپرایز کنم،ولی خودم زودتر سوپرایز شدم.

۰۰
-مادرتسو؟

ـتیترا عزیزم،رسیدی فرودگاه!

-بله،ی چند دقیقه دیگه پرواز دارم،مادر،سرو صدا زیاده بعداً باهات تماس میگیرم

°°
مادر تسو.اهل کره،عزیز ترین کسم،بعد از فوت مادرم سال ها در کنارش زندگی کردم و بزرگ شدم.

وقتی فکر کردم زندگیم تیره و تار شده اون در های نورانیشو به روم باز کرد،وآغوش لذیذ جدیدی بهم داد.
و در کنار خواهر ناتنیم میرا،که شد بهترین دوست زندگیم را سپری کردم.

منو میرا دو چیز تضادیم من همانند خورشید نورانی هستم او مانند سایه طوفانی.

مهمان دار هواپیما اتاقم را بهم نشان داد.

-چیزی نیاز دارین.

-عا،بله،ی شکلات داغ می‌خوام که با فیلم دیدن میچسبه و یک کیک خیس شکلاتی.

-بله،چشم،سفرتون بخیر و سلامت.

اتاق خوب و ساده بنظر میرسه،حمامش کوچیکه،چیزی که دوست دارم آیینه قدیشه که روبه روی تخت.

چشمای آبی رنگم همانند آسمان بازهم نورانی شده،چهره روسیم که به مادرم رفتم مثل همیشه میدرخشه.

(درنور شمع زن تری؛درآفتاب صبح که چشم بازمیکنی فرشته تر)

موهای بور دم اسبیم همانند نور خورشید را که به خودش گرفته را باز کردمو رو تخت ولو شدم.

(آخیش،حداقل یکم موهام نفس کشیدن)

آهسته گفتم.

هوا داشت غروب میشدو هواپیما نشست کرد.

سوار ماشین شخصی خونه شدم.

زنگ خونه را زدم،اولین چیزی که باهاش روبه رو شدم دیدن مادرتسو،محکم بغلش کردم.

و به داخل خونه هدایتم کرد.

-عاعا،بابا.

سریع رفتم تو بغلش،با اشتیاق گفتم:
میرا،کجاست.خیلی دلم براش تنگ شده،این دختر ی هفته است که جواب زنگامو نمیده،تو اتاقشه!...برم سوپرایزش کنم.

انگار لبخند مادرتسو محو شد،باباهم سرش را پایین انداخته بود.

انگار یک چیزی شده که ازش خبر ندارم.
هول شدم:
چی شده؟چیزی شده!میرا کجاست.
سکوتی خونه را گرفت.-یکی ی چیزی بگه!

مادرتسو چشام پر از اشک شد:
-میرا واسمون ی نامه گذاشت به معنای خداحافظی که با وایلر فرار کرده...ولی دزدیدتشو معلوم نیست ...دخترم کجاست.

صدای گریه هاش بلند شد.

هنوز تو یک شوک بودم کنار مادرتسو نشستم و در آغوشش گرفتم.

اشکامو پاک کردم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم چون ممکن بود حال مادرتسو بدتر از این بشه او به قلبش فشار بیاره.

:مادر،وایلر واقعاً عاشق میراست و می‌دونم که بهش آسیبی نمیرسونه،نگران نباش عزیزم.
سرشو نوازش کردم.
دیدگاه ها (۰)

«سایه های خونی» part2/،،، میرا:آخخخ..... افتادم روی زمینلبم ...

«سایه های خونی» part ۱/۰۰۰ناتوان سرم خم بود،جز تاریکی چیز دی...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏Ⓟⓐⓡⓣ{ویو جیا}=باران ارام با بنجره برخورد میکر...

silence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط