{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهی نامسلمان،ناگهان انداختی ،رفتی

نگاهی نامسلمان،ناگهان انداختی ،رفتی
ندیدی سوختم،آتش به جان انداختی رفتی!

به شک افتاده بین پنج وشش رکعت شمار ما
تو باز اهل یقین را در گمان انداختی رفتی...

نماندی تا ببینی شهر را در خون وخاکستر
عصایت را میان ساحران انداختی،رفتی...

شبیه چای خود را پیشکش کردم،تو باسردی
مرا در انتظارت از دهان انداختی رفتی...

اگر خیری رساندی بی گمان نشناختی،گویا
گلی بر سنگ قبری بی نشان انداختی،رفتی

برایت ارزش کشتن ندارم،دیده ام هرجا
که رویا رو شدم با تو،کمان انداختی،رفتی...
دیدگاه ها (۱)

آه از وقتی که یارت کفش رفتن پا کندتا خودش را در کنار دیگری پ...

در کعبه ی چشمان تو شعرم به منا رفتدر من غزلی پر زد و تا پیش ...

منم و تلخیِ دلدار، ولی میخندممنم و سینه ی بیمار، ولی میخندمم...

به کجا پر بزنم؟تا دل من وا بشودیا کمی چشم ترم غرق تماشا بشود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط