نگاهی نامسلمان،ناگهان انداختی ،رفتی
نگاهی نامسلمان،ناگهان انداختی ،رفتی
ندیدی سوختم،آتش به جان انداختی رفتی!
به شک افتاده بین پنج وشش رکعت شمار ما
تو باز اهل یقین را در گمان انداختی رفتی...
نماندی تا ببینی شهر را در خون وخاکستر
عصایت را میان ساحران انداختی،رفتی...
شبیه چای خود را پیشکش کردم،تو باسردی
مرا در انتظارت از دهان انداختی رفتی...
اگر خیری رساندی بی گمان نشناختی،گویا
گلی بر سنگ قبری بی نشان انداختی،رفتی
برایت ارزش کشتن ندارم،دیده ام هرجا
که رویا رو شدم با تو،کمان انداختی،رفتی...
ندیدی سوختم،آتش به جان انداختی رفتی!
به شک افتاده بین پنج وشش رکعت شمار ما
تو باز اهل یقین را در گمان انداختی رفتی...
نماندی تا ببینی شهر را در خون وخاکستر
عصایت را میان ساحران انداختی،رفتی...
شبیه چای خود را پیشکش کردم،تو باسردی
مرا در انتظارت از دهان انداختی رفتی...
اگر خیری رساندی بی گمان نشناختی،گویا
گلی بر سنگ قبری بی نشان انداختی،رفتی
برایت ارزش کشتن ندارم،دیده ام هرجا
که رویا رو شدم با تو،کمان انداختی،رفتی...
- ۹۷۰
- ۱۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط