از این حرف جونگکوک پروانه هارو تو وجودش حس کرد
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۳
از این حرف جونگکوک پروانه هارو تو وجودش حس کرد.
نه،نباید به جونگکوک روی خوش نشون میداد
چند نفس عمیق کشید و صورتشو پاک کرد.
خودشو از بین دستای قدرتمند جونگکوک آزاد کرد و از جاش بلند شد.
جونگکوک با تعجب به دیار نگاه کرد و گفت:چیشد؟
دیار همونطور که خندشو از دیدن قیافه متعجب جونگکوک کنترل میکرد به سمت در رفت.
جونگکوک سریع از جاش بلند شدو به سمت دیار رفت.
دستشو گرفت و برگردوندش سمت خودش.
با صدایی نگران گفت:خوشت نیومد؟
دیار خیلی سعی کرد تا لباش به خنده باز نشه.
دستشو از دست جونگکوک بیرون کشید و از خونه خارج شد.
وقتی به پله ها رسید خندید و دستشو رو صورتش گذاشت.
از پله ها پایین رفت و جونگکوکو دید از از بالای نرده ها نگاهش میکنه.
ولی چون هوا تاریک بود نتونست لبخند دیارو ببینه و دیار فورا وارد خونه شد.
پدرو مادرش خوابیده بودن و برقا خاموش بود.
تند تند به سمت اتاقش رفت و وقتی واردش شد لبخند زد و دور خودش چرخید.
تا اینکه خودشو رو تخت پرت کرد.
به لامپ بالا سرش نگاه کرد و با یاد آوری اتفاقی که بینشون افتاد گونه هاش سرخ شدن.
نمیتونست لبخند روی لباشو جمع کنه.
از جاش بلند شد و با ذوق لباساشو تعویض کرد.
خیلی احساس خوبی داشت و قلبش مدام با یاد آوری اون اتفاق تند می تپید
برقارو خاموش کرد و خودشو رو تخت انداخت.
به زیر پتو فرو رفت و با گوشیش صفحه چتش با جونگکوکو چک کرد.
دوتا پیام براش اومده بود.
^من که میدونم خوشت اومد^
^شیرینیت هنوز زیر زبونه^
با دیدن این پیام چشماش درشت شدن.
دستشو رو دهنش گذاشت و خندید.
نمیدونست چه جوابی بهش بده برای همین یه ایموجی عصبانیت براش فرستاد.
گوشیشو خاموش کرد و با لبخند چشماشو بست.
ببخشید کمه
جبران میکنم
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۳
از این حرف جونگکوک پروانه هارو تو وجودش حس کرد.
نه،نباید به جونگکوک روی خوش نشون میداد
چند نفس عمیق کشید و صورتشو پاک کرد.
خودشو از بین دستای قدرتمند جونگکوک آزاد کرد و از جاش بلند شد.
جونگکوک با تعجب به دیار نگاه کرد و گفت:چیشد؟
دیار همونطور که خندشو از دیدن قیافه متعجب جونگکوک کنترل میکرد به سمت در رفت.
جونگکوک سریع از جاش بلند شدو به سمت دیار رفت.
دستشو گرفت و برگردوندش سمت خودش.
با صدایی نگران گفت:خوشت نیومد؟
دیار خیلی سعی کرد تا لباش به خنده باز نشه.
دستشو از دست جونگکوک بیرون کشید و از خونه خارج شد.
وقتی به پله ها رسید خندید و دستشو رو صورتش گذاشت.
از پله ها پایین رفت و جونگکوکو دید از از بالای نرده ها نگاهش میکنه.
ولی چون هوا تاریک بود نتونست لبخند دیارو ببینه و دیار فورا وارد خونه شد.
پدرو مادرش خوابیده بودن و برقا خاموش بود.
تند تند به سمت اتاقش رفت و وقتی واردش شد لبخند زد و دور خودش چرخید.
تا اینکه خودشو رو تخت پرت کرد.
به لامپ بالا سرش نگاه کرد و با یاد آوری اتفاقی که بینشون افتاد گونه هاش سرخ شدن.
نمیتونست لبخند روی لباشو جمع کنه.
از جاش بلند شد و با ذوق لباساشو تعویض کرد.
خیلی احساس خوبی داشت و قلبش مدام با یاد آوری اون اتفاق تند می تپید
برقارو خاموش کرد و خودشو رو تخت انداخت.
به زیر پتو فرو رفت و با گوشیش صفحه چتش با جونگکوکو چک کرد.
دوتا پیام براش اومده بود.
^من که میدونم خوشت اومد^
^شیرینیت هنوز زیر زبونه^
با دیدن این پیام چشماش درشت شدن.
دستشو رو دهنش گذاشت و خندید.
نمیدونست چه جوابی بهش بده برای همین یه ایموجی عصبانیت براش فرستاد.
گوشیشو خاموش کرد و با لبخند چشماشو بست.
ببخشید کمه
جبران میکنم
- ۱۶.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط