مارس
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:74
"۱۲ مارس"
"۹:۱۴"
بعد تموم شدن صبحانهاش کیفشو برداشت و به بیرون از خونه رفت.
سندل هاشو پوشید و از خونه خارج شد.
امروز باید به گل فروشی میرفت و اصلا وقت نداشت.
دلش میخواست قبل رفتن به جونگکوک سر بزنه اما میرفت چی میگفت؟
مطمعن بود جونگکوک قراره کار دیشبو به یاد بیاره و دیار تحمل اون همه خجالت کشیدنو نداشت.
از جمله نباید خودشو آویزون جونگکوک نشون میداد.
تقریبا به مغازه نزدیک شده بود که احساس کرد پیامکی برای گوشیش اومد.
گوشیشو روشن کرد و به اسم مخاطب نگاه کرد«دوست پسرم».
با چشمای از حدقه بیرون اومده به اسمش خیره شد.
مطمعن بود تا حالا کسی رو اینجوری سیو نکرده.
به پیامش نگاه کرد.
^کجا تشریف میبرید؟^
چشماش درشت شد.
یعنی کی بود؟
یهو یاد جونگکوک افتاد که دیشب اسم خودشو سیو کرد.
نفسی از روی کلافگی کشید.
ریز خندید و به سمت مغازه رفت.
تصمیم گرفت جوابشو نده.
گوشیو به کیفش برگردوند و وارد مغازه شد.
احساس کرد چیزی به پاش برخورد کرد.
جلوی پاشو نگاه کرد و با یه نامه مواجه شد.
برش داشت و پشتشو خوند.
«مین سوک»
یاد مین سوک افتاد و تأسف خورد.
آخه این چه غلطی بود که کرد؟
حالا باید چطوری جمعش میکرد؟
جلوتر رفت و رو صندلی نشست.
در نامشو باز کرد و با یه شماره مواجه شد.
احتمالا شماره خودش بود.
خواست شماره رو وارد گوشیش کنه که یهو یه نفر وارد مغازه شد.
جونگکوک بود.
دیار تا جونگکوک دید شماره رو به سرعت پشتش قایم کرد.
و خب از یه طرف با دیدنش خجالت کشید.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:74
"۱۲ مارس"
"۹:۱۴"
بعد تموم شدن صبحانهاش کیفشو برداشت و به بیرون از خونه رفت.
سندل هاشو پوشید و از خونه خارج شد.
امروز باید به گل فروشی میرفت و اصلا وقت نداشت.
دلش میخواست قبل رفتن به جونگکوک سر بزنه اما میرفت چی میگفت؟
مطمعن بود جونگکوک قراره کار دیشبو به یاد بیاره و دیار تحمل اون همه خجالت کشیدنو نداشت.
از جمله نباید خودشو آویزون جونگکوک نشون میداد.
تقریبا به مغازه نزدیک شده بود که احساس کرد پیامکی برای گوشیش اومد.
گوشیشو روشن کرد و به اسم مخاطب نگاه کرد«دوست پسرم».
با چشمای از حدقه بیرون اومده به اسمش خیره شد.
مطمعن بود تا حالا کسی رو اینجوری سیو نکرده.
به پیامش نگاه کرد.
^کجا تشریف میبرید؟^
چشماش درشت شد.
یعنی کی بود؟
یهو یاد جونگکوک افتاد که دیشب اسم خودشو سیو کرد.
نفسی از روی کلافگی کشید.
ریز خندید و به سمت مغازه رفت.
تصمیم گرفت جوابشو نده.
گوشیو به کیفش برگردوند و وارد مغازه شد.
احساس کرد چیزی به پاش برخورد کرد.
جلوی پاشو نگاه کرد و با یه نامه مواجه شد.
برش داشت و پشتشو خوند.
«مین سوک»
یاد مین سوک افتاد و تأسف خورد.
آخه این چه غلطی بود که کرد؟
حالا باید چطوری جمعش میکرد؟
جلوتر رفت و رو صندلی نشست.
در نامشو باز کرد و با یه شماره مواجه شد.
احتمالا شماره خودش بود.
خواست شماره رو وارد گوشیش کنه که یهو یه نفر وارد مغازه شد.
جونگکوک بود.
دیار تا جونگکوک دید شماره رو به سرعت پشتش قایم کرد.
و خب از یه طرف با دیدنش خجالت کشید.
- ۵.۵k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط