My professor
My professor
Part:40
داشتم به زنگ زدن به اورژانس فکر میکردم که یهو بازوش از بین دستام درومد و میز جلومون پرتاب شد تو دیوار....با وحشت یه قدم عقب رفتم....
قلبم اونقدر محکم و ناگهانی به قفسه سینم کوبیده شد که دردم گرفت...کاملا خشکم زده بود!
وسایل شکسته ی کف زمینو با وحشت نگاه میکردم که یهو صدایی باعث شد به خودم بیام....رد صدا رو دنبال کردم...مانیتور رو بلند کرد و محکم کوبیدتش تو زمین و قطعه قطعه شد....یه قدم دیگه رفتم عقب و دستمو رو دهنم فشار دادم....کیبوردو محکم و بی وقفه تو لبه ی میز کوبید تا از وسط نصف شد....میز جلوشو تو یه حرکت چپه کرد رو زمین.....تو حرکتاش چنان خشم و قدرتی میدیدم که انگار میخواست آسمون و زمینو به هم بدوزه....کاملا مثل همون شب که مشت میکوبید...
انگار نمیشناختمش....انگار خودش نبود بلکه یه موجود ویرانگر و رام نشدنی به کالبدش نفوذ کرده بود...
ساعدشو گذاشت رو میز بعدی و تمام وسایل روشو با ساعدش هل داد تو دیوار....من چیکار کرده بودم؟!
آخه چه اشتباهی کرده بودم؟!!!
صدام از ترس میلرزید
هیزل:استاد....خواهش میکنم!.....چیشده؟!!!!من....چیکار کردم؟؟؟؟
شک داشتم صدای ضعیفمو بین اون همه صدای گوش خراش شنیده باشه...
با قدمای نامتعادلم نزدیک شدم....
سیمی رو دور دستش چند بار پیچید و محکم کشیدش سمت خودش و پریز از جاش کنده شد....یکی از سنگین ترین دستگاه های آزمایشگاه که اندازه ی یه مایکروفر بود رو برداشت و پخش زمین کرد.
هیزل:جئون!!!!! توروخدا!!!! صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟
بازوش که مثل سنگ شده بود رو گرفتم و کشیدم سمت خودم....اما یهو شونم محکم به عقب کشیده شد....پام به چیزی گیر کرد و افتادم زمین...صدای تهیونگو شنیدم که از کنارم رد شد.
تهیونگ:عقب وایسا!!!!
بلافاصله باهاش گلاویز شد و محکم هولش داد ولی از جاش تکون نخورد....صدای نفسای مردونش کاملا شبیه خرناس شیر بود....
یه چیزی تو دست تهیونگ برق زد و باعث شد دستشو نگاه کنم...
دستبند بود! دستبند واقعی پلیس!
چه اتفاقی داشت میوفتاد...جئون فریادی کشید و تهیونگو محکم هول داد تو دیوار....تهیونگ بلافاصله دوباره بهش نزدیک شد....و سعی کرد به سمت دیوار متمایلش کنه
تهیونگ:منم داداش!!! منم جونگکــــــــوک!!!!به خودت بیا!!!!
چک محکمی زد تو صورتش و صورت جئون محکم به یه طرف متمایل شد
قلبم تیکه پاره شد!
یه قدم نزدیک تر شدم و داد زدم:
هیزل:چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟!!!!
بالاخره موفق شد بچسبونتش به دیوار ولی جئون تو یه حرکت یقشو چنگ زد و جاشو باهاش عوض کرد و کمر تهیونگو محکم به دیوار فلزی کوبید....تهیونگ به زحمت دستی که یقشو احاطه کرده بود رو تو دستبند قفل کرد و جئون با دست ازادش مشت محکمی تو دهنش کوبید....اخمای تهیونگ از درد تو هم رفت و سریع مچ دیگشو هم تو دستبند قفل کرد....
دوباره با زحمت کمر جئون رو به دیوار کوبید و یه سیلی محکم تر کوبید تو صورتش
تهیونگ:تو ۲۶ سالته!میشنوی؟!!! این یه توهمه!!! به خودت بیا!!!!این واقعی نیست!!!!!
محکم شونه هاشو سمت زمین هول داد تا مجبورش کنه بشینه
تهیونگ:به خودت بیا!!! تقصیر تو نبود! تقصیر تو نبود داداش!!!! تو هیچ تقصیری نداشتی!!! اشکال نداره!!!! پیش اومد!!! داداشت بمیره.....
حس کردم قلبم داره از کار میوفته!چی داشتم میشنیدم ؟
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #رمان #فیکشن
Part:40
داشتم به زنگ زدن به اورژانس فکر میکردم که یهو بازوش از بین دستام درومد و میز جلومون پرتاب شد تو دیوار....با وحشت یه قدم عقب رفتم....
قلبم اونقدر محکم و ناگهانی به قفسه سینم کوبیده شد که دردم گرفت...کاملا خشکم زده بود!
وسایل شکسته ی کف زمینو با وحشت نگاه میکردم که یهو صدایی باعث شد به خودم بیام....رد صدا رو دنبال کردم...مانیتور رو بلند کرد و محکم کوبیدتش تو زمین و قطعه قطعه شد....یه قدم دیگه رفتم عقب و دستمو رو دهنم فشار دادم....کیبوردو محکم و بی وقفه تو لبه ی میز کوبید تا از وسط نصف شد....میز جلوشو تو یه حرکت چپه کرد رو زمین.....تو حرکتاش چنان خشم و قدرتی میدیدم که انگار میخواست آسمون و زمینو به هم بدوزه....کاملا مثل همون شب که مشت میکوبید...
انگار نمیشناختمش....انگار خودش نبود بلکه یه موجود ویرانگر و رام نشدنی به کالبدش نفوذ کرده بود...
ساعدشو گذاشت رو میز بعدی و تمام وسایل روشو با ساعدش هل داد تو دیوار....من چیکار کرده بودم؟!
آخه چه اشتباهی کرده بودم؟!!!
صدام از ترس میلرزید
هیزل:استاد....خواهش میکنم!.....چیشده؟!!!!من....چیکار کردم؟؟؟؟
شک داشتم صدای ضعیفمو بین اون همه صدای گوش خراش شنیده باشه...
با قدمای نامتعادلم نزدیک شدم....
سیمی رو دور دستش چند بار پیچید و محکم کشیدش سمت خودش و پریز از جاش کنده شد....یکی از سنگین ترین دستگاه های آزمایشگاه که اندازه ی یه مایکروفر بود رو برداشت و پخش زمین کرد.
هیزل:جئون!!!!! توروخدا!!!! صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟
بازوش که مثل سنگ شده بود رو گرفتم و کشیدم سمت خودم....اما یهو شونم محکم به عقب کشیده شد....پام به چیزی گیر کرد و افتادم زمین...صدای تهیونگو شنیدم که از کنارم رد شد.
تهیونگ:عقب وایسا!!!!
بلافاصله باهاش گلاویز شد و محکم هولش داد ولی از جاش تکون نخورد....صدای نفسای مردونش کاملا شبیه خرناس شیر بود....
یه چیزی تو دست تهیونگ برق زد و باعث شد دستشو نگاه کنم...
دستبند بود! دستبند واقعی پلیس!
چه اتفاقی داشت میوفتاد...جئون فریادی کشید و تهیونگو محکم هول داد تو دیوار....تهیونگ بلافاصله دوباره بهش نزدیک شد....و سعی کرد به سمت دیوار متمایلش کنه
تهیونگ:منم داداش!!! منم جونگکــــــــوک!!!!به خودت بیا!!!!
چک محکمی زد تو صورتش و صورت جئون محکم به یه طرف متمایل شد
قلبم تیکه پاره شد!
یه قدم نزدیک تر شدم و داد زدم:
هیزل:چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟!!!!
بالاخره موفق شد بچسبونتش به دیوار ولی جئون تو یه حرکت یقشو چنگ زد و جاشو باهاش عوض کرد و کمر تهیونگو محکم به دیوار فلزی کوبید....تهیونگ به زحمت دستی که یقشو احاطه کرده بود رو تو دستبند قفل کرد و جئون با دست ازادش مشت محکمی تو دهنش کوبید....اخمای تهیونگ از درد تو هم رفت و سریع مچ دیگشو هم تو دستبند قفل کرد....
دوباره با زحمت کمر جئون رو به دیوار کوبید و یه سیلی محکم تر کوبید تو صورتش
تهیونگ:تو ۲۶ سالته!میشنوی؟!!! این یه توهمه!!! به خودت بیا!!!!این واقعی نیست!!!!!
محکم شونه هاشو سمت زمین هول داد تا مجبورش کنه بشینه
تهیونگ:به خودت بیا!!! تقصیر تو نبود! تقصیر تو نبود داداش!!!! تو هیچ تقصیری نداشتی!!! اشکال نداره!!!! پیش اومد!!! داداشت بمیره.....
حس کردم قلبم داره از کار میوفته!چی داشتم میشنیدم ؟
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
#فیک #رمان #فیکشن
- ۱۱۲
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط