{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قمارسرنوشت

#قمار_سرنوشت
پارت²²
ته : یادمه بچه بودی همش بهونه مامانتو میگرفتی
وقتی بزرگ تر شدی جونهو بهت گفت که سر خانواده ات چی اومده
لونا : اره
ولی من باور نکردم
آخه چطور یه پدر میتونه با بچه اش این کارو کنه
ته :  اون موقع به جونهو میگفتی که حداقل منو ببر سر قبر مامانم
لونا : و اونم همیشه میگفت که نمیدونه کجاست
ته : اره ولی دروغ میگفت
برگشتم و نگاهش کردم
لونا : چی
اومد جلو کنارم وایساد به قبر نگاه کرد
ته : این قبر مادرته
اینو که گفت برگشتم به قبر نگاه کردم
یه لحظه نفسم بند اومد
احساس می‌کردم قلبم نمیزنه
بغض کرده بودم
نشستم رو زمین و دستی به رویه قبر کشیدم تا تمیز تر شه
قطره اشکی از چشمم پایین ریخت روی قبر
لونا : پس این همه سال اینجا بودی ( با بغض )
چرا ولم کردی رفتی مامانی ( با گریه )
ویو ته
نشست سر قبر و داشت گریه میکرد
رفتم کنارش نشستم
ته : نیاوردمت اینجا که گریه کنی
با بغض نگاهم کرد
ته : فقط میخواستم بدونی که داستان جونهو راسته و اینکه آدما چقدر میتونن پست باشن که حتی بچه خودشون رو بفروشن
میخواستم یاد بگیری که به هیچ کس اعتماد نکنی و همیشه موفق باشی
حداقل بخاطر مادرت
اشکاشو پاک کرد
لونا : بریم
ته : بریم
لونا : خدافظ مامان بازم میام پیشت
دستشو گرفتم و رفتیم سمت ماشین
دیدگاه ها (۱)

#قمار_سرنوشت پارت²³بارون میومد و لونا عاشق قدم زدن زیر بارون...

#قمار_سرنوشت پارت²⁴ویو لونا با نوری که چشمم رو می‌زد از خواب...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

#قمار_سرنوشت پارت³لونا : تهیونگ میای بازی کنیم ( لونا ۱۰ سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط