𝔀𝓱𝓲𝓽𝓮 𝓯𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻🕯
𝔀𝓱𝓲𝓽𝓮 𝓯𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻🕯
پر سفید🕊
پارت دوم🪽از زبان جیمین
وقتی آن فرشته فراموش نشدنی را دیدم از خواب خوراک افتاده ام انگار قرار است بدون آن فرشته بمیرم اما وقتش است از جایم بلند شوم زیرا الان از آن بوفه استعفا داده و قرار است در یک شرکت مشغول به کار شوم. کت و شلوارم را اتو زدم و آن ها را پوشیدم کروات زدم و کفش هایم را تمیز و براق کیفم را برداشتم.
_مامان من دارم میرم خدافظ
*صبر کن پسرم
مادرم با بیشترین سرعتی که داشت سمت من دوید.
*اینارو بگیر به همکارات هم بده
یک ظرف پر از شیرینی و شکلات در دستانم گذاشت
_چرا زحمت کشیدی مامان؟
*موفق باشی خدافظ
من را هل داد و از در بیرون کرد و در را پشت سرم بست شروع به رفتن کردم
*پسرم دوست دارم
او از لای در به من نگاه کرد و این را گفت
_منم همینطور مامان
از پله ها پایین رفتم در اصلی را باز کردم و به سمت شرکت روانه شدم شرکتی که فقط دو قدم با خانه ما فاصله داشت.
وارد شرکت شدم یک شرکت بزرگ که تمام شیشه بود و بسیار زیبا. کارت ورود را زدم و همانجا خشکم زد. همان فرشته آنجا ایستاده بود
ادامه دارد....
نویسنده🕊𝓙𝓮𝓷𝓷𝔂
پر سفید🕊
پارت دوم🪽از زبان جیمین
وقتی آن فرشته فراموش نشدنی را دیدم از خواب خوراک افتاده ام انگار قرار است بدون آن فرشته بمیرم اما وقتش است از جایم بلند شوم زیرا الان از آن بوفه استعفا داده و قرار است در یک شرکت مشغول به کار شوم. کت و شلوارم را اتو زدم و آن ها را پوشیدم کروات زدم و کفش هایم را تمیز و براق کیفم را برداشتم.
_مامان من دارم میرم خدافظ
*صبر کن پسرم
مادرم با بیشترین سرعتی که داشت سمت من دوید.
*اینارو بگیر به همکارات هم بده
یک ظرف پر از شیرینی و شکلات در دستانم گذاشت
_چرا زحمت کشیدی مامان؟
*موفق باشی خدافظ
من را هل داد و از در بیرون کرد و در را پشت سرم بست شروع به رفتن کردم
*پسرم دوست دارم
او از لای در به من نگاه کرد و این را گفت
_منم همینطور مامان
از پله ها پایین رفتم در اصلی را باز کردم و به سمت شرکت روانه شدم شرکتی که فقط دو قدم با خانه ما فاصله داشت.
وارد شرکت شدم یک شرکت بزرگ که تمام شیشه بود و بسیار زیبا. کارت ورود را زدم و همانجا خشکم زد. همان فرشته آنجا ایستاده بود
ادامه دارد....
نویسنده🕊𝓙𝓮𝓷𝓷𝔂
- ۹۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط