{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊
پرتقال خونی⭐️
پارت آخر🍯از زبان لیسا
+م. م.... من با... باید برم....
_نرو
+دستم را گرفت و به سمت خود کشید همانجا روی مبل و تلوزیون روشن به خواب فرو رفتیم.
صبح روز بعد...
نور اولین پرتوهای خورشید از میان پرده‌های سفید پذیرایی به داخل می‌تابید و روی صورتم نقش بسته بود. با چشمانی نیمه‌باز و لبخندی که هنوز از هیجان بوسه‌ی دیشب روی لبانش باقی بود، بیدار شد.
او لبه‌ی مبل نشست و برای لحظه‌ای خیره به پذیرایی ماند. انگار تمام واقعیت‌های تلخ دنیای شهرت، در پشت درِ این اتاق جا مانده بودند. او دستش را به سمت کنار مبل برد و با لمس ملایم بازوی شوگا که هنوز در خواب عمیق بود، با خود فکر کرد: «این دیگر یک رویا نیست.» بوی عطر همیشگی او و گرمای حضورش در کنار لیسا، به او اطمینان می‌داد که از این به بعد، صبح‌ها دیگر با تنهایی بیدار نخواهد شد.
پایان🍊
نویسنده🍯𝓙𝓮𝓷𝓷𝔂
دیدگاه ها (۰)

𝔀𝓱𝓲𝓽𝓮 𝓯𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻🕯پر سفید🕊پارت اول🪽از زبان رزیروی کوه باد سرد در...

𝔀𝓱𝓲𝓽𝓮 𝓯𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻🕯پر سفید🕊پارت دوم🪽از زبان جیمینوقتی آن فرشته فر...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پرتقال خونی⭐️پارت هشتم🍯از زبان لیساساعت تقریبا ...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پرتقال خونی⭐️پارت هفتم🍯از زبان شوگاشب بود و لیس...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پارت اول🍯از زبان لیساصبح از خواب بیدار شدم خیلی...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پرتقال خونی⭐️پارت سوم🍯از زبان شوگاظهر بود و مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط