{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطراتمون

خاطراتمون:)
پارت۳

دیانا:همه رفتیم اتاقامون که بخوابیم صبح قرار بود برم بیرون واسه اینکه انتقالی بگیرم بیام ایران. پاشدم برم یه دوش بگیرم اومدم بیرون ارایش کردم یه بادی بنفش پوشیدم با ست شلوار کارگو با جلیقه سفید کلاه کپ دار سفید بنفشم سرم کردم یه کیف کمری مشکی انداختم با کفش ال استار سفید مشکی عطر خنک همیشگیمو زدم عطر موهم زدم اومدم برم پایین سرم گیج رفت سیاهی مطلق
ارسلان:صبح پاشدم که برم باشگاه حاضر شدم که یه صدای تق شدید اومد از اتاقم اومدم بیرون دیدم دیانا از پله های خونه افتاده پایین.دیانااااااااااا.بیهوش شده بود.زنگ زدم امبولانس بیاد.رفتیم بیمارستان
دکتر:چه اتفاقی افتاده
پرستار:اورژانس
ارسلان:نشسته بودم منتظر دکتر بودم .داشتم فکر میکردم .من نگرانشم ولی باید ازش جدا بشم ولی دوسش دارم دلم برای ارسلاااون گفتناش تنگ شده بود میدونم اعصابم بهم ریخته کلا
دکتر:اقای کاشی
ارسلان:بله بفرمایید
دکتر:شما چیش میشید
ارسلان:عههههه همسرش
دکتر:بله.همسر شما دچار فراموشی شدن
ارسلان:چی.خب میشه کاریش کرد
دکتر:بله البته زمان میبره
ارسلان:ممنون کی مرخص میشه
دکتر:سرمش تموم سه میتونید ببریدش
ارسلان:مرسی
دکتر:وضیفه هست
ارسلان:استرس داشتم برای دیانا
پرستار:اقای کاشی همسرتون بهوش اومدن
ارسلان:مرسی.رفتم داخل دیدم رنگش پریده
دیانا:داشتم فکر میکردم کیه که یادم نیومد.تو کی هستی
ارسلان:با گفتن این جمله اش قلبم اتیش گرفت
ارسلان:من من دوست پس...ر دوستتم
دیانا:اسمت ارسلان قیافت خیلی اشناس میشه منو ببری خونه
ارسلان:هه اره قشنگ
دبانا:مرسی مهربون
رفتیم خونه ارسلان منو برد تو اتاقم
ارسلان:لباس خونگیات کجان
دیانا:یادم نیست
ارسلان:وای باشه میتونم بگردم
دیانا:اره
ارسلان:شروع کزدم به گشتن که کشویی که باز کردم کل خاطره هامون جلوی چشمام اومد توی اون کشو کلی عکسای منو دیانا و چیزایی که واسه دیانا خریده بودم اونجا بود بدون چیزی که بگم در کشورو بستم که بلاخره کشو لباساشو پیدا کردم یه تاپو شلوارک مشکی خوشرنگ دادم پوشید. میتونی بپوشی
دیانا:اره....

از پیج راضی هستید؟
پیشنهادی دارید توی کامنت ها بگید
دیدگاه ها (۰)

این خوشگل خانومو فالو کنید@hvdrbx

خاطراتمون:)پارت۴دیانا:رفتم تو رختکن و لباسمو پوشیدم اومدم بی...

رمان بغلی من پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲لیلا:بله تو بچم معلوم نیست ...

رمان بغلی من پارت ۱۵۰و۱۵۱و۱۵۲دیانا: جلوی اون همه آدم داشت با...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط