{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزها می گذشتند و تو دیگر با من درباره آسمان و ستارگان، ف

روزها می گذشتند و تو دیگر با من درباره آسمان و ستارگان، فیلم مورد علاقه ات، افکارت، وسیله جدیدی که خریده ای، حسی که از بوییدن گل ها داشتی و خیلی چیزهای دیگر حرف نزدی. ولی تو همیشه عاشق حرف زدن درباره همه چیز با من بودی.
و همچنین دیگر علاقه ای به اینکه با هم به کافه و پارک و خرید برویم و از کنار هم بودن لذت ببریم نداشتی درحالی که قبلا این کار برایت لذت بخش بود.
آیا وقت آن رسیده که فکر کنم دیگر مرا دوست نداری؟

MH🤍
دیدگاه ها (۰)

در این لحظه تنها یک حس داشت، حس فوران گدازه مانند تمام احساس...

بیشتر دلش می خواست فرار کند. اگر می توانست از خودش هم فرار ک...

می خواهم زنده بمانم.می خواهم زنده بمانم و در هوای صبحگاهی نف...

《امید》خسته بود. از تلاش های مکرر و کارهای زیاد که نتیجه ای ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط