𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭
مادرم نگاهی پر از نگرانی به من انداخت...
میران: چون... میخواستم ببینم خودت میخوای بهم بگی یا نه...تهیونگ... از اون موقع به بعد، هر روز میری اونجا. اون دختر کیه؟ و چرا باهاش تو اون شرایط حرف میزدی؟
نمیدونستم چی بگم. نگرانی تموم وجودم رو گرفت.
میترسیدم که مادرم همه چیز رو به پدرم بگه. میترسیدم که دیگه نتونم ا.ت رو ببینم.
تموم اون آرامشی که با دیدن ا.ت به دست آورده بودم، حالا در حال از بین رفتن بود.
میران: ولی... چشمای تو برق داشت. چیزی که تا حالا تو چشمات ندیده بودم.
از شنیدن این حرف، قلبم فشرده شد. واقعا منو درک میکرد و میفهمید.
میفهمید که من در حال تجربه یه حس جدید بودم.
حسی که زندگیم رو تغییر داده بود.
تهیونگ: مامان... من...
میران: لازم نیست چیزی بگی، تهیونگ. میدونم که این برای تو مهمه..
باورم نمیشد. تو این دنیای پر از اجبار و قوانین، کسی بود که منو میفهمید. یه حس آرامش تموم وجودم رو فرا گرفت
میران: میدونی تهیونگ... من خودم این راه رو انتخاب نکردم. من هم مجبور به ازدواج با پدرت شدم..ولی بعد کم کم عاشق هم شدیم...
با گفتن این حرف، صداش بغض دار شد.
میران : پدرت مرد خوبیه ولی اون نمیتونه احساسات تو رو بفهمه. برای اون، همه چیز در مورد آینده شرکت و پول هست.
سرم رو تکون دادم.
تهیونگ: میدونم
میران: پس باید به حرفاش گوش کنی...شاید تو هم روزی عاشق لارا شی...
با تعجب نگاهش کردم...
تهیونگ: ولی...شما...
میران: من میفهمم. ولی تهیونگ... تو باید واقعبین باشی. زندگی همیشه اونطور که میخوای پیش نمیره.
تهیونگ: چرا؟ چرا باید با لارا ازدواج کنم؟
میران: چون این تنها راهیه که داری. تنها راه برای نجات شرکت. تنها راه برای اینکه بتونی از این زندگی راحت فرار کنی...
نفسی عمیق کشیدم و گفتم...
تهیونگ: میدونم… من مجبورم بعضی چیزا رو تحمل کنم… ولی این دلیل نمیشه که حس واقعیم رو فراموش کنم.
لبخندی زد، نگاهش مهربون و پر از تجربه بود..
میران: تهیونگ… زندگی همیشه عادلانه نیست، ولی تو میتونی انتخاب کنی که با قلبت زندگی کنی یا فقط از قوانین تبعیت کنی.
با این حرف، قلبم یه لحظه سبک شد… درست مثل وقتی که ا.ت رو میبینم.
چشمام پر شد از تصویر لبخندش، نگاه کنجکاوش، و اون حس عجیب آرامش که فقط وقتی کنارشه دارم.
اما میدونستم… آینده هیچ وقت دست من نیست. هیچ کس نمیدونه چی قراره پیش بیاد.
ولی الان… الان فقط باید به زمان حال نگاه کنم.
و با این فکر، لبخند کوچیکی زدم و تصمیم گرفتم فردا، دوباره اونجا برم… دوباره ا.ت رو ببینم… حتی اگه دنیا علیه من بود، حتی اگه آینده پر از غم و سختی بود…
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟭
مادرم نگاهی پر از نگرانی به من انداخت...
میران: چون... میخواستم ببینم خودت میخوای بهم بگی یا نه...تهیونگ... از اون موقع به بعد، هر روز میری اونجا. اون دختر کیه؟ و چرا باهاش تو اون شرایط حرف میزدی؟
نمیدونستم چی بگم. نگرانی تموم وجودم رو گرفت.
میترسیدم که مادرم همه چیز رو به پدرم بگه. میترسیدم که دیگه نتونم ا.ت رو ببینم.
تموم اون آرامشی که با دیدن ا.ت به دست آورده بودم، حالا در حال از بین رفتن بود.
میران: ولی... چشمای تو برق داشت. چیزی که تا حالا تو چشمات ندیده بودم.
از شنیدن این حرف، قلبم فشرده شد. واقعا منو درک میکرد و میفهمید.
میفهمید که من در حال تجربه یه حس جدید بودم.
حسی که زندگیم رو تغییر داده بود.
تهیونگ: مامان... من...
میران: لازم نیست چیزی بگی، تهیونگ. میدونم که این برای تو مهمه..
باورم نمیشد. تو این دنیای پر از اجبار و قوانین، کسی بود که منو میفهمید. یه حس آرامش تموم وجودم رو فرا گرفت
میران: میدونی تهیونگ... من خودم این راه رو انتخاب نکردم. من هم مجبور به ازدواج با پدرت شدم..ولی بعد کم کم عاشق هم شدیم...
با گفتن این حرف، صداش بغض دار شد.
میران : پدرت مرد خوبیه ولی اون نمیتونه احساسات تو رو بفهمه. برای اون، همه چیز در مورد آینده شرکت و پول هست.
سرم رو تکون دادم.
تهیونگ: میدونم
میران: پس باید به حرفاش گوش کنی...شاید تو هم روزی عاشق لارا شی...
با تعجب نگاهش کردم...
تهیونگ: ولی...شما...
میران: من میفهمم. ولی تهیونگ... تو باید واقعبین باشی. زندگی همیشه اونطور که میخوای پیش نمیره.
تهیونگ: چرا؟ چرا باید با لارا ازدواج کنم؟
میران: چون این تنها راهیه که داری. تنها راه برای نجات شرکت. تنها راه برای اینکه بتونی از این زندگی راحت فرار کنی...
نفسی عمیق کشیدم و گفتم...
تهیونگ: میدونم… من مجبورم بعضی چیزا رو تحمل کنم… ولی این دلیل نمیشه که حس واقعیم رو فراموش کنم.
لبخندی زد، نگاهش مهربون و پر از تجربه بود..
میران: تهیونگ… زندگی همیشه عادلانه نیست، ولی تو میتونی انتخاب کنی که با قلبت زندگی کنی یا فقط از قوانین تبعیت کنی.
با این حرف، قلبم یه لحظه سبک شد… درست مثل وقتی که ا.ت رو میبینم.
چشمام پر شد از تصویر لبخندش، نگاه کنجکاوش، و اون حس عجیب آرامش که فقط وقتی کنارشه دارم.
اما میدونستم… آینده هیچ وقت دست من نیست. هیچ کس نمیدونه چی قراره پیش بیاد.
ولی الان… الان فقط باید به زمان حال نگاه کنم.
و با این فکر، لبخند کوچیکی زدم و تصمیم گرفتم فردا، دوباره اونجا برم… دوباره ا.ت رو ببینم… حتی اگه دنیا علیه من بود، حتی اگه آینده پر از غم و سختی بود…
- ۱۵.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط