𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬
[ویو تهیونگ]
وقتی به خونه رسیدم پدرم گفت..
تهسون: کجا بودی؟
صداش پر از خشم بود...
تهسون: چرا امروز نیومدی و کار شرکت رو رها کردی؟
تهیونگ: کاری برام پیش اومده بود، پدر..
تهسون: کار؟ چه کاری از شرکت مهمتر بود؟
با نا امیدی گفتم...
تهیونگ: شما متوجه نیستید...این کار...
پدرم حرفم را قطع کرد...
تهسون: چرا متوجه نیستم؟ تو باید به مسئولیتهات فکر کنی. امروز جلسه مهمی با شرکای جدید داشتیم...
تهیونگ: میدونم. اما من.....
تهسون: بس کن! همیشه یه بهونه داری. نمیفهمی که آینده شرکت به تصمیمهای تو بستگی داره؟ این رفتارهای بچهگونه رو کنار بذار.
تهیونگ: این رفتار بچهگونه نیست، پدر!
صدام از کنترل خارج شد...
تهیونگ: من برای خودم زندگی میکنم. نه برای شرکت. نه برای شما!
پدرم با عصبانیت به سمتم اومد...
تهسون: زندگی تو با شرکت گره خورده. تو نمیتونی از این مسئولیت فرار کنی. فردا صبح، میخوام گزارش کامل جلسه رو بهم بدی. و یادت باشه، ما شیش روز دیگه با خانواده لارا قرار شام داریم. باید آماده باشی.
این رو گفت و به سمت اتاقش رفت..
حرفهای پدرم مثل پتک روی سرم فرود اومده بود. غرق تو فکرهام بودم که صدای آروم مادرم به گوشم رسید.
میران: تهیونگ...
به سمتش برگشتم. چهرهاش نگران بود. به آرومی به سمتم اومد و روی مبل نشست...
میران: با پدرت دعوا کردی؟
با ناامیدی گفتم...
تهیونگ: شما خودتون شنیدید.
و کنارش روی مبل نشستم.
میران: میدونم. ولی اینبار فرق میکرد. خیلی عصبانی بودی.
نفس عمیقی کشیدم...
تهیونگ: از دستش خسته شدم. از اینکه هر کاری میکنم، هرجا میرم، میخواد کنترلش کنه.
مادرم دستش رو روی دستم گذاشت.
میران: اون فقط نگران آینده توئه، پسرم.
تلخ خندیدم...
تهیونگ: آینده من..آیندهای که خودش برای من ساخته، نه چیزی که من میخوام.
مادرم سکوت کرد. انگار میدونست که حرفهاش بیفایده ست.
بعد از چند لحظه سکوت، با صدایی آروم و جدی پرسید..
میران: تهیونگ... اون دختر کی بود؟
قلبم فشرده شد.
تهیونگ: کدوم دختر، مامان؟
میران: دختری که سه روز پیش، توی سالن باله باهاش حرف میزدی.
تموم بدنم یخ کرد. چشمام از تعجب گرد شد. انگار یه راز بزرگ برملا شده بود...همون روزی رو میگفت که از ا.ت خواسته بودم دوباره برقصه..
تهیونگ: شما... شما اونجا بودید؟
میران: آره. برای دیدن لارا رفته بودم. تو رو دیدم که با یه دختر تو تاریکی سالن ایستاده بودی...صورتش رو نتونستم واضح ببینم..
تهیونگ: پس... پس چرا چیزی نگفتید؟
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟬
[ویو تهیونگ]
وقتی به خونه رسیدم پدرم گفت..
تهسون: کجا بودی؟
صداش پر از خشم بود...
تهسون: چرا امروز نیومدی و کار شرکت رو رها کردی؟
تهیونگ: کاری برام پیش اومده بود، پدر..
تهسون: کار؟ چه کاری از شرکت مهمتر بود؟
با نا امیدی گفتم...
تهیونگ: شما متوجه نیستید...این کار...
پدرم حرفم را قطع کرد...
تهسون: چرا متوجه نیستم؟ تو باید به مسئولیتهات فکر کنی. امروز جلسه مهمی با شرکای جدید داشتیم...
تهیونگ: میدونم. اما من.....
تهسون: بس کن! همیشه یه بهونه داری. نمیفهمی که آینده شرکت به تصمیمهای تو بستگی داره؟ این رفتارهای بچهگونه رو کنار بذار.
تهیونگ: این رفتار بچهگونه نیست، پدر!
صدام از کنترل خارج شد...
تهیونگ: من برای خودم زندگی میکنم. نه برای شرکت. نه برای شما!
پدرم با عصبانیت به سمتم اومد...
تهسون: زندگی تو با شرکت گره خورده. تو نمیتونی از این مسئولیت فرار کنی. فردا صبح، میخوام گزارش کامل جلسه رو بهم بدی. و یادت باشه، ما شیش روز دیگه با خانواده لارا قرار شام داریم. باید آماده باشی.
این رو گفت و به سمت اتاقش رفت..
حرفهای پدرم مثل پتک روی سرم فرود اومده بود. غرق تو فکرهام بودم که صدای آروم مادرم به گوشم رسید.
میران: تهیونگ...
به سمتش برگشتم. چهرهاش نگران بود. به آرومی به سمتم اومد و روی مبل نشست...
میران: با پدرت دعوا کردی؟
با ناامیدی گفتم...
تهیونگ: شما خودتون شنیدید.
و کنارش روی مبل نشستم.
میران: میدونم. ولی اینبار فرق میکرد. خیلی عصبانی بودی.
نفس عمیقی کشیدم...
تهیونگ: از دستش خسته شدم. از اینکه هر کاری میکنم، هرجا میرم، میخواد کنترلش کنه.
مادرم دستش رو روی دستم گذاشت.
میران: اون فقط نگران آینده توئه، پسرم.
تلخ خندیدم...
تهیونگ: آینده من..آیندهای که خودش برای من ساخته، نه چیزی که من میخوام.
مادرم سکوت کرد. انگار میدونست که حرفهاش بیفایده ست.
بعد از چند لحظه سکوت، با صدایی آروم و جدی پرسید..
میران: تهیونگ... اون دختر کی بود؟
قلبم فشرده شد.
تهیونگ: کدوم دختر، مامان؟
میران: دختری که سه روز پیش، توی سالن باله باهاش حرف میزدی.
تموم بدنم یخ کرد. چشمام از تعجب گرد شد. انگار یه راز بزرگ برملا شده بود...همون روزی رو میگفت که از ا.ت خواسته بودم دوباره برقصه..
تهیونگ: شما... شما اونجا بودید؟
میران: آره. برای دیدن لارا رفته بودم. تو رو دیدم که با یه دختر تو تاریکی سالن ایستاده بودی...صورتش رو نتونستم واضح ببینم..
تهیونگ: پس... پس چرا چیزی نگفتید؟
- ۱۵.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط