لطفا گذارش ندید🙂
لطفا گذارش ندید🙂
کاراگاه جوان
Part:39
یهو حمله کرد سمتم و از گلوم گرفت سعی کردم جداش کنم ولی نشد اسلحه رو از رو میز جیهون برداشت و گرفت سمتم
یوچان:خیلی احمقی نباید درو باز میکردی نباید میومدی با اومدنت عمرت به باد رفت
مینگی:و..ولم..ک..کن مر..تیکه
یوچان:دیگه دیره بچه
و شلیک کرد و سیاهی
(جیمین)
نشسته بودیم که از بازداشتگاه صدای تیر اومد زود رفتیم داخل بازداشتگاه که مینگی یه گلوله خورده بود تو سرش و افتاده بود زمین و یوچان فرار کرده بود دویدیم سمتش
جیمین:م.مینگی..مینگی پسر بلند شو نه نه مینگی من به خانوادت چی بگم مینگی بلند شو پسر مینگی*بغض
جیهون:مینگی داداشم بلند شو*گریه
جیمین:متاسفام تقصیر من بود *گریه
جیهون:داداش ببخشید من باید میومدم ببخشید*گریه
دو روز گذشت بعد کالبدشکافی امروز داشتیم خاکش میکردیم همه مشکی پوشیده بودیم خانوادش داغون بودن ماام دست کمی نداشتیم ولی به پای اونا نمیرسیدنم واقعا خیلی غم انگیز بود مینگی مثل جیهون خیلی پر انرژی و خوشخنده بود این دوتا همیشه با کاراشون منو میخندوندن الان که نیست واقعا همه چیو همه جا تو غم غرق شده متاسفم مینگی منو ببخش نباید میفرستادمت میدونستم ادم خطرناکیه ولی بازم فرستادمت متاسفم
جیمین:*گریه بی صدا
(ا.ت)
جیمین همهچیو بهم گفت واقعا ناراحت شدم بابام واقعا چطور تونست اون تقریبا هم سن دختر خودش بود امروز خاکسپاری بود منم میخواستم برم ولی جیمین نزاشت تو خونه بی حال نشسته بودم که در به صدا در اومد رفتم باز کردم که بابا بود راستش ترسیدم استرس کل وجودمو فرا گرفت خشکم زده بود که
یوچان:چیه ترسیدی
اومد داخل و رفت نشست
یوچان:بیا بشین کارت دارم دخترم *خنده های شیطانی
این خنده هاش منو میترسوند رفتم نشستم که
یوچان:........
ا.ت:چی.......
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نره عسلام 😻💜
کاراگاه جوان
Part:39
یهو حمله کرد سمتم و از گلوم گرفت سعی کردم جداش کنم ولی نشد اسلحه رو از رو میز جیهون برداشت و گرفت سمتم
یوچان:خیلی احمقی نباید درو باز میکردی نباید میومدی با اومدنت عمرت به باد رفت
مینگی:و..ولم..ک..کن مر..تیکه
یوچان:دیگه دیره بچه
و شلیک کرد و سیاهی
(جیمین)
نشسته بودیم که از بازداشتگاه صدای تیر اومد زود رفتیم داخل بازداشتگاه که مینگی یه گلوله خورده بود تو سرش و افتاده بود زمین و یوچان فرار کرده بود دویدیم سمتش
جیمین:م.مینگی..مینگی پسر بلند شو نه نه مینگی من به خانوادت چی بگم مینگی بلند شو پسر مینگی*بغض
جیهون:مینگی داداشم بلند شو*گریه
جیمین:متاسفام تقصیر من بود *گریه
جیهون:داداش ببخشید من باید میومدم ببخشید*گریه
دو روز گذشت بعد کالبدشکافی امروز داشتیم خاکش میکردیم همه مشکی پوشیده بودیم خانوادش داغون بودن ماام دست کمی نداشتیم ولی به پای اونا نمیرسیدنم واقعا خیلی غم انگیز بود مینگی مثل جیهون خیلی پر انرژی و خوشخنده بود این دوتا همیشه با کاراشون منو میخندوندن الان که نیست واقعا همه چیو همه جا تو غم غرق شده متاسفم مینگی منو ببخش نباید میفرستادمت میدونستم ادم خطرناکیه ولی بازم فرستادمت متاسفم
جیمین:*گریه بی صدا
(ا.ت)
جیمین همهچیو بهم گفت واقعا ناراحت شدم بابام واقعا چطور تونست اون تقریبا هم سن دختر خودش بود امروز خاکسپاری بود منم میخواستم برم ولی جیمین نزاشت تو خونه بی حال نشسته بودم که در به صدا در اومد رفتم باز کردم که بابا بود راستش ترسیدم استرس کل وجودمو فرا گرفت خشکم زده بود که
یوچان:چیه ترسیدی
اومد داخل و رفت نشست
یوچان:بیا بشین کارت دارم دخترم *خنده های شیطانی
این خنده هاش منو میترسوند رفتم نشستم که
یوچان:........
ا.ت:چی.......
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نره عسلام 😻💜
- ۶۴۷
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط