سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
پارت ۴: صبحی که نباید خاص باشه… اما خیلی لعنتی خاصه 😭🌅🖤💛
نور خورشید آروم از لای پردههای اتاق اوچیها افتاده بود روی صورت ساسوکه…
یا بهتر بگم: روی صورت *بدن ناروتو* که روح ساسوکه توش بود.
ساسوکه اولین کسی بود که بیدار شد.
نفسش گیر کرد.
چون…
ناروتو دقیقاً چسبیده بود بهش.
بازوی ناروتو (در بدن ساسوکه) دور کمرش حلقه شده بود
و صورتش…
خیلی نزدیک.
خیلی.
مثل دو نفر که انگار کل شب با آرامش کنار هم چپیده بودن.
ساسوکه خشکش زد.
بدنش داغ شد.
دهتا پیام مختلف تو مغزش روشن شد:
«چرا اینقدر نزدیکه؟»
«چرا نفسش روی گردن من میخوره؟»
«چرا دلم نمیخواد تکون بخورم؟»
«چرا… خوشم اومد؟»
و همزمان:
«چرابایدخوشمبیاد؟!»
ساسوکه: «آروم… آروم… فقط… ازش… جدا شو…»
آروم آروم دست ناروتو رو برداشت.
ولی درست همون لحظه…
ناروتو با صدای خشدار و خوابآلود گفت:
«ساسوکه…؟ نرو… پنج دقیقه دیگه…»
ساسوکه یخ زد.
کل خون بدنش رفت تو سرش.
«من… هیچ… واکنشی… نـشـان نمیدم.»
ولی قلبش داشت میکوبید.
ناروتو کمکم چشمهاشو باز کرد…
چشمهای آبی روی بدن ساسوکه
مستقیم توی چشمهای سیاه روی بدن ناروتو خیره شد.
و…
هر دوتاشون
در
لحظه
قــفــل
کردن.
نگاهشون خیلی طولانی شد.
خیلی.
بیش از حد.
تا اینکه هردو با وحشت پریدن عقب 😭😭😭✨
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
پارت ۴: صبحی که نباید خاص باشه… اما خیلی لعنتی خاصه 😭🌅🖤💛
نور خورشید آروم از لای پردههای اتاق اوچیها افتاده بود روی صورت ساسوکه…
یا بهتر بگم: روی صورت *بدن ناروتو* که روح ساسوکه توش بود.
ساسوکه اولین کسی بود که بیدار شد.
نفسش گیر کرد.
چون…
ناروتو دقیقاً چسبیده بود بهش.
بازوی ناروتو (در بدن ساسوکه) دور کمرش حلقه شده بود
و صورتش…
خیلی نزدیک.
خیلی.
مثل دو نفر که انگار کل شب با آرامش کنار هم چپیده بودن.
ساسوکه خشکش زد.
بدنش داغ شد.
دهتا پیام مختلف تو مغزش روشن شد:
«چرا اینقدر نزدیکه؟»
«چرا نفسش روی گردن من میخوره؟»
«چرا دلم نمیخواد تکون بخورم؟»
«چرا… خوشم اومد؟»
و همزمان:
«چرابایدخوشمبیاد؟!»
ساسوکه: «آروم… آروم… فقط… ازش… جدا شو…»
آروم آروم دست ناروتو رو برداشت.
ولی درست همون لحظه…
ناروتو با صدای خشدار و خوابآلود گفت:
«ساسوکه…؟ نرو… پنج دقیقه دیگه…»
ساسوکه یخ زد.
کل خون بدنش رفت تو سرش.
«من… هیچ… واکنشی… نـشـان نمیدم.»
ولی قلبش داشت میکوبید.
ناروتو کمکم چشمهاشو باز کرد…
چشمهای آبی روی بدن ساسوکه
مستقیم توی چشمهای سیاه روی بدن ناروتو خیره شد.
و…
هر دوتاشون
در
لحظه
قــفــل
کردن.
نگاهشون خیلی طولانی شد.
خیلی.
بیش از حد.
تا اینکه هردو با وحشت پریدن عقب 😭😭😭✨
- ۳.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط