{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#theheartofsea

#theheartofsea
#tenthpart
#Minsung


همه وسایلش خیلی خوب چیده شده بودن...همون بوم نقاشی و یسری لباس جدید...و یه نامه با دست خط کاپیتان
با کنجکاوی نامه رد باز کرد و خوند
[امیدوارم از اتاق جدیدت خوشت اومده باشه،قراره عضوی از خدمه ما بشی...پس...این لباسارو بپوش و همه چیز راجب این کشتی تو کتابایی که برات گذاشتم هست رو بخون...خوب یادبگیر هان...از تصمیمم پشیمونم نکن....کاپیتان لی]
جیسونگ احساس می‌کرد برق گرفتتش...ینی چی عضو خدمه بشه؟
از پنجره شیشه ای کوچیک بیرونو نگاه کرد که کامل داخل دریا بود لبخندی زد و نامه رو روی قلبش گذاشت ولی یهو که فهمید داره چه گوهی میخوره با قیافه پوکر که انگار هیچی نشده نامه رو گذاشت کنار
چند روز به همین روال گذشت...جیسونگ‌فقط تمرین میکرد و کتاب میخوند انگار یه آزمون خیلی مهم داره که سرنوشتش رو تعیین میکنه
در همین حال...یه شب مینهو و فلیکس باهم کنار سُکان بودن و مینهو راجب جیسونگ از فلیکس می‌پرسید
(ببینم تو حالا چرا انقد مشتاقی اون همه چیو یاد بگیره؟)
فلیکس در خالی که چاقو خنجر مانندش تو هوا میچرخوند بدون نگاه کردن به مینهو گفت...
مینهو نگاه ریزی به فلیکس کرد و با صدای اروم که توش یچیزی غیر از دل رحمی حس میشد گفت
(چون اون یه هانه)
فلیکس با مینهو‌ نگاه کرد و از نرده چوبی لی که روش نشسته بود پایین پرید و سمت مینهو اومد
(اینکه اون یه هانه دلیل نمیشه تو کارای کشتی خوب باشه...حتی خانواده تو‌ام خیلیاشون کاپیتان نمیشن)
مینهو پوزخند زد
(نه...ولی راجب جیسونگ‌ مطمئنم...اون فقط یه هان نیست)
فلیکس با گیجی به مینهو‌ نگاه کرد
(هیونگ میدونستی داری خیلی عجیب میشی؟ اهمیتای زیادت به اون‌پسره این کارات حرفات تحقیقات...من‌ مطمئنم اگر "چگونه دل هان جیسونگ رو به دست بیاریم" درس بود نمره تاپ کلاس بودی)
مینهو به فلیکس چشم غره ای رفت
(هار هار هار...به جای دلقک بازی گمشو برو نقشه رو بیار)
فلیکس که عاشق سر به سر مینهو گذاشتن بود خندید و رفت
فلیکس اشتباه نمی‌کرد...مینهو سعی داشت دل جیسونگو به دست بیاره؟ آره...درسته...ولی بیشتر اون حس مراقبت بود که تو قلبش رخنه کرده بود تا اینکه بخواد دل جیسونگو به دست بیاره...یه حسی تو قلبش بود که میگفت باید با تمام وجودش مراقب پسر باشه
شاید حسش درست میگفت و یه خطری جیسونگو تهدید میکرد
ثانیه ها به دقیقه،دقیقه ها به ساعت و ساعت ها به روز ها تبدیل شدن هر روز به جزیره کوچیک و روستای کوچیکی یا آبادی ای میرسیدن و مینهو سخاوتمندانه به تمام مکان ها که حتی یه آدم توش زندگی می‌کرد، کمک میکرد جیسونگ احساس بهتری به بقیه اعضای خدمه پیدا کرده بود و باهاشون راحتر شده بود ولی هنوز جلوی مینهو دستپاچه میشد و خودشو گم می‌کرد...
فلیکس به یکی از نزدیک ترین دوستای جیسونگ تو این چند هفته تبدیل شده بود البته مینهو ام به فلیکس گوشزد کرده بود که به جیسونگ نزدیک شو
بالاخره بعد چند هفته طاقت فرسا مینهو بالاخره اعلام کرد که جیسونگم عضوی از خدمه اس و قرار شد این خبر خوب رو تو جزیره ای که مقصد بعدیشون برای استراحت بود و خالی از سکنه بود جشن بگیرن
جیسونگ به دستیار شخصی فلیکس تبدیل شده بود و به کمک فلیکس تونسته بود بیشتر درس بخونه از نظرش فلیکس خیلی معلم بهتری نسبت به خاله سو بود و مطمئن بود اگر سو اینو بفهمه تا یه مدت تو یتیم خونه راش نمیده
از تمام خدمه پرتره های کوچیک رو کاغذ های باطله نقشه های قدیمی مینهو می‌کشید و نگهشون می‌داشت ولی برای مینهو رو هنوز نکشیده بود..یه شب که رو عرشه نشسته بود....
دیدگاه ها (۱۰)

#theheartofsea #eleventhpart#Minsungنمیتونست بخوابه و واقعا ...

#theheartofsea #ninethpart#Minsungولی مینهو باهوش تر از این ...

#theheartofsea #eighthpart#Minsungزمان حال:مینهو بعد از اینک...

#theheartofsea#sixthpart#Minsungجیسونگ در عجب بود که مینهو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط