#theheartofsea
#theheartofsea
#eighthpart
#Minsung
زمان حال:
مینهو بعد از اینکه کل تاریخ و خاطراتش به مغزش حجوم اوردن سردرد وحشتناکی گرفت و همراه فلیکس از کتابخونه خارج شد
(کسی نباید چیزی بفهمه...مفهومه؟)
مینهو اروم زمزمه کرد
(بله کاپیتان)
و رفت تو اتاقش...مینهو اول به سمت کابین جیسونگ رفت و از شیشه کوچیک در نگاهش کرد و وقتی جسم غرق در خوابشو دید لبخندی زد ولی فوری وقتی متوجهش شد لبخندشو جمع کرد
چرا خود جیسونگ نمیدونست از چه خاندانیه؟ چون اون زنی که به پرورشگاه بردش نگفت جیسونگ پسر کیه و وقتی ازش پرسیدن پسر کدوم هان گفت پسر رئیت ها
مینهو سمت اتاقش خودش رفت ولی خوابیدن برای فوق العاده سخت شده بود...به خدمه اش قول داده بود تو اولین آبادی استراحت کنن و وسیله ای که میخوان رو بخرن و دوست داشت هر چی سریع تر به اونجا برسه پس بیخیال خواب شد و سمت سُکان رفت...
نزدیکای صبح شده و خوابیدن فایده ای نداشت...با نگاه به قطب نمای قدیمیش که از پدربزرگش بهش رسیده بود فهمید که فقط نزدیک دو ساعت راه دارن...وقتی خورشید داشت طلوع میکرد خدمه اروم اروم تک به تک وارد عرشه شدن و به کاپیتان صبح بخیر گفتن...هر کس سر پست خودش رفت و کارشو شروع کرد...
مینهو با اخم به جلو نگاه میکرد و هرزگاهی بدون اینکه کسی متوجه بشه به کابین جیسونگ که دقیقا پشتش بود
بالاخره بعد از دو ساعت به آبادی رسیدن و مردم اون شهر کوچیک که حتی فانوس نداشتن و بدبخت تر از این حرفا بودن برای احترام به مینهو جلو اومدن و زانو زدن
مینهو نذاشت مردم اون شهر که حدود ۵۰ نفر میشدن همشون خم بشن و دستور داد بلند بشن...و با آذوقه و هر چی براشون از گونگگام آورده بود رو بهشون داد...و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز خوب پیش میره رفت تو کشتی دنبال جیسونگ اروم در زد و وارد شد و جیسونگو دید گوشه اتاق تو خودش جمع شده...اون اتاق دستشویی کوچیکی ام داشت و خیلی تمیز تر از معمولش به نظر می اومد
(بیا بیرون)
با لحن ارومی گفت
جیسونگ به مینهو نگاه کرد...خب واقعا احساس میکرد پوسیده...اون چن روز خیلی کسل کننده بود
اروم بلند شد و تا میتونست سعی کرد از تماس چشمی اجتناب کنه
(ب...بله سر...امم...کاپیتان)
مینهو سر تکون داد و دستشو رو شونه جیسونگ گذاشت
(برو این شهرو بگرد...هر جا میخوای بروفقط مراقب خودت باش باشه؟)
جیسونگ اروم سر تکون داد و با صدای ارومی گفت
(یه...یه مقدار پول تو جیب لباس قبلیم بود...میشه...اگر لباسا هنوز هستن...؟)
مینهو نذاشت حرفشو کامل کنه و یه کیسه طلا بهش داد و با خنده گفت
(پولای خودت به اضافه دست مزدت)
جیسونگ با گیجی مینهو رو نگاه کرد
(دست مزد؟)
مینهو به خنگ بودن جیسونگ خندید و با انگشت زد تو سرش
(هی...تو این اتاقو چن بار تمیز کردی باید دست مزد بگیری و دست مزدایی که من میدم کم نیستن)
جیسونگ لبخندی زد که باعث شد قلب مینهو گرم بشه و یکم...ینی یه کوچولو...اندازه یه سر نخود بلرزه
(خب بجنب هان...برو یکم خوش بگذرون)
جیسونگ سر تکون داد و از کنار مینهو رد شد و رفت و وقتی مینهو مطمئن شد که جیسونگ رفته دستشو رو قلبش گذاشت و تپششو احساس کرد
(این دیگه چه کوفتیه...)
و فقط آهی به خاطر بدبخت بودنش کشید و رفت
وقتی از کشتی بیرون رفت جیسونگو دید که اروم داشت به وسایلای نقاشی نگاه میکرد و نگاهش جوری بود که انگار تو خرید اونا تردید داره...با لبخندی که کمتر کسی میدیدش رفت پیشش
(ببینم کدومو میخوای؟)
صداش باعث شد جیسونگ از دنیای خودش بیرون بیاد و بپره
(امم...هیچ کدوم فقط نگه میکردم)
ینی اونم مثل جدش عاشق نقاشی بود؟ چون گفته بود که نقاشی ای برای مینهو کشیده بوده...
ولی مینهو باهوش تر از این حرفا بود نگاه جیسونگ که روی بوم بزرگ بود رو حس کرد و یهو گفت...
میشه خواهش کنم حداقل ۷ تا لایک بشه😭😭
#eighthpart
#Minsung
زمان حال:
مینهو بعد از اینکه کل تاریخ و خاطراتش به مغزش حجوم اوردن سردرد وحشتناکی گرفت و همراه فلیکس از کتابخونه خارج شد
(کسی نباید چیزی بفهمه...مفهومه؟)
مینهو اروم زمزمه کرد
(بله کاپیتان)
و رفت تو اتاقش...مینهو اول به سمت کابین جیسونگ رفت و از شیشه کوچیک در نگاهش کرد و وقتی جسم غرق در خوابشو دید لبخندی زد ولی فوری وقتی متوجهش شد لبخندشو جمع کرد
چرا خود جیسونگ نمیدونست از چه خاندانیه؟ چون اون زنی که به پرورشگاه بردش نگفت جیسونگ پسر کیه و وقتی ازش پرسیدن پسر کدوم هان گفت پسر رئیت ها
مینهو سمت اتاقش خودش رفت ولی خوابیدن برای فوق العاده سخت شده بود...به خدمه اش قول داده بود تو اولین آبادی استراحت کنن و وسیله ای که میخوان رو بخرن و دوست داشت هر چی سریع تر به اونجا برسه پس بیخیال خواب شد و سمت سُکان رفت...
نزدیکای صبح شده و خوابیدن فایده ای نداشت...با نگاه به قطب نمای قدیمیش که از پدربزرگش بهش رسیده بود فهمید که فقط نزدیک دو ساعت راه دارن...وقتی خورشید داشت طلوع میکرد خدمه اروم اروم تک به تک وارد عرشه شدن و به کاپیتان صبح بخیر گفتن...هر کس سر پست خودش رفت و کارشو شروع کرد...
مینهو با اخم به جلو نگاه میکرد و هرزگاهی بدون اینکه کسی متوجه بشه به کابین جیسونگ که دقیقا پشتش بود
بالاخره بعد از دو ساعت به آبادی رسیدن و مردم اون شهر کوچیک که حتی فانوس نداشتن و بدبخت تر از این حرفا بودن برای احترام به مینهو جلو اومدن و زانو زدن
مینهو نذاشت مردم اون شهر که حدود ۵۰ نفر میشدن همشون خم بشن و دستور داد بلند بشن...و با آذوقه و هر چی براشون از گونگگام آورده بود رو بهشون داد...و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز خوب پیش میره رفت تو کشتی دنبال جیسونگ اروم در زد و وارد شد و جیسونگو دید گوشه اتاق تو خودش جمع شده...اون اتاق دستشویی کوچیکی ام داشت و خیلی تمیز تر از معمولش به نظر می اومد
(بیا بیرون)
با لحن ارومی گفت
جیسونگ به مینهو نگاه کرد...خب واقعا احساس میکرد پوسیده...اون چن روز خیلی کسل کننده بود
اروم بلند شد و تا میتونست سعی کرد از تماس چشمی اجتناب کنه
(ب...بله سر...امم...کاپیتان)
مینهو سر تکون داد و دستشو رو شونه جیسونگ گذاشت
(برو این شهرو بگرد...هر جا میخوای بروفقط مراقب خودت باش باشه؟)
جیسونگ اروم سر تکون داد و با صدای ارومی گفت
(یه...یه مقدار پول تو جیب لباس قبلیم بود...میشه...اگر لباسا هنوز هستن...؟)
مینهو نذاشت حرفشو کامل کنه و یه کیسه طلا بهش داد و با خنده گفت
(پولای خودت به اضافه دست مزدت)
جیسونگ با گیجی مینهو رو نگاه کرد
(دست مزد؟)
مینهو به خنگ بودن جیسونگ خندید و با انگشت زد تو سرش
(هی...تو این اتاقو چن بار تمیز کردی باید دست مزد بگیری و دست مزدایی که من میدم کم نیستن)
جیسونگ لبخندی زد که باعث شد قلب مینهو گرم بشه و یکم...ینی یه کوچولو...اندازه یه سر نخود بلرزه
(خب بجنب هان...برو یکم خوش بگذرون)
جیسونگ سر تکون داد و از کنار مینهو رد شد و رفت و وقتی مینهو مطمئن شد که جیسونگ رفته دستشو رو قلبش گذاشت و تپششو احساس کرد
(این دیگه چه کوفتیه...)
و فقط آهی به خاطر بدبخت بودنش کشید و رفت
وقتی از کشتی بیرون رفت جیسونگو دید که اروم داشت به وسایلای نقاشی نگاه میکرد و نگاهش جوری بود که انگار تو خرید اونا تردید داره...با لبخندی که کمتر کسی میدیدش رفت پیشش
(ببینم کدومو میخوای؟)
صداش باعث شد جیسونگ از دنیای خودش بیرون بیاد و بپره
(امم...هیچ کدوم فقط نگه میکردم)
ینی اونم مثل جدش عاشق نقاشی بود؟ چون گفته بود که نقاشی ای برای مینهو کشیده بوده...
ولی مینهو باهوش تر از این حرفا بود نگاه جیسونگ که روی بوم بزرگ بود رو حس کرد و یهو گفت...
میشه خواهش کنم حداقل ۷ تا لایک بشه😭😭
- ۲۶
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط