𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩

𝒩𝘢𝘮𝘌 𝒩𝘰𝘝𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮

چند ماه قبل >

هانا با قدم های محکمی با یه پرونده که تو دستش بود از ساختمونی که داخلش شلوغ بود خارج شد .
هانا وقتی از اونجا خارج شد سرش رو بالا گرفت و به اسمونی نگاه کرد که پوشیده از ابر بود .
میتونست حدس بزنه تا چند ساعت دیگه بارون شدیدی میاد و قراره خیابون های سئول پر اب بشه...
درسته ! هانا دیوانه وار عاشق بارون بود ، حاظر بود هر کاری بکنه ولی هر روز توی سئول ببینه که داره بارون میاد . . .
هانا یه نفس عمیقی کشید و راهش رو کج کرد و به سمت ماشین سیاه رنگ خودش رفت و وارد ماشینش شد...
بلافاصله بعد از نشستن توی ماشین پرونده ای که دستش بود رو کنار صندلی بغلی پرتش کرد و سرشو روی فرمون ماشین گذاشت چشم هاشو بست .
ذهنش شدیدا درگیر موضوعی شده بود و هرچقدر بهش فکر میکرد بیشتر متوجهش نمیشد .
بقدری این مسئله پیچیده بود که تمام ذهنش رو به بازی گرفته بود ...
هانا آدمی هم نبود انقدر بی حس از کنارش رد بشه و به این موضوع مهمی توجه نکنه .
هانا تا نفهمه حقیقت چیه هیچوقت دست بر نمیداره ، باید بفهمه چه اتفاقی افتاده ، مجرم اصلی کیه و چرا همین کار احمقانه ای انجام داده . . .
شاید هانا بخاطر همین کنجکاوی هاش تبدیل به یک کارآگاه شده . .

فلش بک ( ۲۰ دقیقه پیش " اداره پلیس " )

با چشیدن اون مایع قهوه ای رنگ تلخ (قهوه ) لیوانش روی میزش گذاشت و تمام حواسش رو به حرف های سرهنگ داد :

- خانم پارک ...
هانا : بله ؟
- نتیجه اون همه تحقیق چیشد ؟ فهمیدین مجرم اصلی کیه ؟
هانا : هعیی نامجون بهتره ازش حرف نزنم ....
نامجون : هزار بار نگفتم اینجا منو به اسمم صدا نکن؟
هانا : نامجوننن ، بخدا کسی اینجا نیست نا سلامتی دارم با دوست چند ساله ام حرف میزنم ...
نامجون : خوشم نمیاد اینجا اسمم رو بگی ...
هانا با یه نیشخند کثیفی گفت :
هانا : نمیخوای بقیه بفهمن اسمت چیه؟
نامجون: هانااااا ...
هانا : مگه دروغ میگم ؟
نامجون که واقعا دوست نداشت سر این موضوع باهاش بحث کنه سوال دیگه پرسید :

نامجون : خب داشتی میگفتی راجب پرونده ات...
هانا: واقعا بهتره ازش حرفی نزنم چون خیلی بد بود ، دختره حق داشت خودکشی کنه ... به زندگیش ادامه بده برای چی ؟ چی تو این دنیا هست که بخواد واسش زنده بمونه ؟ الان به معنای واقعی دختره هیچی نداره و همه چیزش رو از دست داده...

نامجون : زندگی همینه هانا ، تو قراره یکروزی همچی رو از دست بدی... پس الان باید ازش لذت ببری و قدرش رو بدونی قبل ازینکه از دستش بدی...

هانا : قبول دارم نامجون، اما دختره از اول زندگیش تا الان آب خوش از گلوش پایین نرفته ...
حتا الان که خودم رو جای اون میزارم روانی میشم ، موندم دختره چجوری تونسته به زندگیش ادامه بده ...

نامجون : بعضی ها از من و تو هم قوی ترن هانا..

هانا : قبول دارم...
بعدش دیگه حرفی نزدن و فقط به دیوار خیره شده بودن.
هانا که تحمل همچین سکوتی رو نداشت سوال دیگه پرسید :

هانا : خببب نامجون ، چخبر از اینجا ؟ حال همکارم یا بهتره بگم تهیونگ چطوره ؟

نامجون که یاد برادرش افتاد و دوباره تمام اتفاقات اخیر که به ذهنش هجوم اوردن نگاهش رنگ غم گرفت و فقط سکوت کرد .
هانا که فهمید نامجون یجوری شد از جاش بلند شد و به سمتش رفت :

هانا : هیی نامجون ، چیشده ؟

نامجون واقعا ادمی نبود بخواد زود گریه کنه ولی وقتی به این موضوع فکر میکرد گریش می‌گرفت..
نامجون سعی می‌کرد بغض توی گلوش رو قورت بده و بتونه آروم همچی رو برای هانا توضیح بده :

نامجون : داداشم ...
نامجون یه نفس عمیقی کشید که ادامه جمله اش رو گفت :

نامجون : داداشم ... یعنی تهیونگ... ناپدید شده .

هانا یه لحظه به گوش های خودش شک کرد ...
درست شنیده ؟ تهیونگ ناپديد شده ؟ کسی که مثل خودش کارآگاهه؟
هانا فقط با چهار کلمه ای که که نامجون بیان کرده بود ذهنش درگیر شد و داشت فکر میکرد چرا ناپديد شده و درواقع چه کسی باعث این اتفاق شده بود ...

تا یه ساعت دیگه پارت ۳ گذاشته میشه .
دیدگاه ها (۱۹)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

پارت یکتوی این عمارت فقط یه نفر زندگی میکرد یه پسر بیرحم و م...

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

رمان بدون منپارت ۲رزی رمز گوشیه دوست پسرش و چند روز بود که ف...

تو زندگیم همیشه احسان بودم😞موضوع فیلم: اینجا دوباره باهم جمع...

پارت هشتم ویو تهیونگ: جونگکوک وارد خونه شد الان وقتشه برم ب...

#سناریو BTSوقتی که بهشون پیام میدی و بوس میفرستی😁نامی: عجب ا...

اوچیها شیسویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط